ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...
ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

با توجه به اینکه موعد انتظار بنده هنوز به سر نیومده،

التماس دعا دارم.


+امروز عصر قراره برم قدری پیگیری کنم. 

ولی راستش اصلا از اینطور پیگیریها خوشم نمیاد. :(

۵ نظر ۰۹ مهر ۹۷ ، ۰۸:۵۸
لوسی می

امروز جلسه اولیا و مربیان مهد پسرک بود.

مربیشون فوووووق تصور من جوون بود. قشنگ احساس پیری بهم دست داد.

با اینکه من خودم بین مادرها از جوونهاشون بودم ولی آخه مربی بیست ساله؟

این درسته آخه؟

انقدر تعجب کردم که همونجا شگفتیمو بروز دادم و گفتم ماشالله جقدر جوون هستید.

در تمام طول جلسه ایشون حرف میزد و من فکر میکردم واقعا موقع عروسیم اینقددددر کوچولو بودم؟ تازه کوچولوتر از این! :/

واقعا پیر شدم و این قضیه ی گذر ناجوامردانه‌ی عمر، جدی جدی، جدیه ها! :/

بعدتر ازش خواستم از خودش بیشتر بگه. راستش خوشم نیومده بود که اینقدر جوونه :))

و همه متوجه شدن من با این موضوع مشکل دارم! :))

ولی از حرفهاش فهمیدم با اینکه تحصیلاتش غیر مرتبطه ولی تا حد نسبتا متعارفی کاربلده. ان شالله که باشه واقعا.

بعد در مورد سرویس با مسئول سرویسها صحبت کردم تا از معضل پیش رو پیشگیری کنم. 

دیشب فهمیده بودم مدیر مهدشون شاگرد پدربزرگم بوده ^_^ خواستم برم بگم ولی خب بیخیال شدم. درست همونطور که مدیر مهد قبلیش همسایه ی پدر مستر و آشنای دیرینه دراومده بود!

بعدتر تا خونه خواهرم پیاده رفتم. دقیقا سی دقیقه پیاده روی بود و اغراق نیست که بگم حتی یک عدد موجود دوپا در خیابونها تردد نداشت!

تا به خودم اومدم دیدم وسط کوچه پس کوچه هایی هستم که هیییییچ احدی توش حضور نداره! اونم ساعت شش شب! :/

نترسیدم ولی خب یه گاردی داشتم دیگه. این حجم از خلوتی غیرقابل تصور بود. تو کل اون مسیر به جز ماشینها فقط دو نفر موجودِ دوپا دیدم. 

این شد که بعد از خوندنِ یه عالمه سوره‌ی فلق، با مستر تماس گرفتم و حرف زدیم و حرف زدیم تا مثلا حواسم پرت بشه :))

سی دقیقه پیاده روی خوب بود ولی از من بسیار انرژی گرفت.

الانم بدون اپسیلون انرژی اینجا نشستم و قراره مستر رو نیمه شب راهی کنم‌.

خسته ام شدیداً.

۱۳ نظر ۰۷ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۲
لوسی می

دیروز با دوستی در مورد یک سری مسائل در این مملکت صحبت می کردیم.

در نهایت هردومون به اینجا رسیدیم که عقیده، یک موضوعِ کاملا شخصی است و تفتیش عقاید نه تنها صحیح نیست که قانونی هم نیست.

و هرکسی حق داره طبق هر آیینی که دوست داره زندگی کنه تا اون وقتی که رفتارهای ناشی از اون عقیده به دیگران آسیبی نرسونه.

خب هر دو در این مورد متفق بودیم. 

اما سوالی که پیش میاد اینه که حد آسیب رسانی به سایرین رو کی باید تعیین کنه؟ هوم؟

چه کسی صلاحیت داره که بگه این رفتار برای سلامت جامعه آسیب زننده هست یا نیست. من و زندگیِ من تعیین کننده است؟ یا جامعه و زندگی اجتماعی؟ یا مثلا نهادهای اطلاعاتی و امنیتی؟ چه کسی باید آسیبِ یک رفتار بر اجتماع رو مشخص کنه؟

می تونید بی طرفانه جواب بدید؟


+به وضع موجود کاری نداشته باشید. مدینه فاضله‌تون رو بگید. بعدتر مدائن فاضله رو با وضع موجود می سنجیم.

۲۱ نظر ۰۷ مهر ۹۷ ، ۰۹:۱۱
لوسی می

دست اندرکاران و بانیِ این ماجرا قطع به یقین اخراج می شدند!



+چون زخمِ تازه دوخته از خون لبالبم :((

۱۸ نظر ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۹:۵۵
لوسی می

این روزها مثل بچه هایی هستم که ذوق رفتن به مدرسه رو دارن،

اما از مدرسه رفتن و هر روز صبح زود بیدار شدن و تبعاتش هم نگرانن و می ترسن.

ولی این اولِ مهر شاید هیچوقت نرسه!

منتظر یک خبرم. منتظر عواقب اون تصمیم.

تصمیم چندلایه ای که چندین نفر باید بخوان که به ثمر بنشینه،

اما از نظر من فقط خداست که باید بخواد!

یعنی میخواد؟!

نمیدونم. :/



+انتظارم، انتظارم، انتظار.

و انصافا هیچی بدتر از انتظار و بلاتکلیفی نیست.

۹ نظر ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۰:۵۱
لوسی می

امروز بعد از مدتهاااا و ماه هاااا در وعده ی صبحانه ی خود کره میل کردم!

بدون اینکه متوجه باشم کره رو بالکل از صبحانه حذف کرده بودم و با اینکه مستر و بچه ها کره رو معادل معنای لغویِ صبحانه تصور می کنند ولی من ساز مخالف میزدم و نمیخوردم.

البته تو غذاها گاهی به جای روغن کره میریزم ولی مصرفش به صورت جامد رو کلا ترک کرده بودم!

در شگفتم از اینکه در تمام سالهای مجردیم کره یک عضو مهم زندگی ما بود و من به این موضوع تن داده بودم بی شکایت و حتی بدون ذره ای دلخوری یا عدم رضایت و دریغ از لحظه ای فکر کردن به اینکه چه چیزی قلبا منو راضی میکنه.

اما جالبه که این عادتِ بیست ساله در سبک زندگی باعث نشده بود که ماهیتِ درونی وجودم در مورد صبحانه های مورد علاقه م مدفون بشه! و تا فرصتش دست داد به صورت خودکار و ناخودآگاه بروز و ظهور پیدا کرد.

جالب نیست؟ به نظر من که جالبه.

ولی واقعا چرا روغن جامد می خورین؟ :/



+رفتم پیش استاد راهنمام که تو جلسه مصاحبه م بود. بهش گفتم ازتون ممنونم بابت لطفی که داشتین و نمره ی خوبی که بهم دادین. 

یهو شگفت زده طور انگار خبر شوک آور و ناراحت کننده ای دریافت کرده باشه بهم نگاه کرد و گفت نکنه قبول شدی؟ :/

گفتم نهههه نگران نباشین قبول نشدم! :))

سرخ و سفید شدنش رو به چشم دیدم! :))

۲۰ نظر ۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۰:۴۹
لوسی می

در یکی از بزرگترین چالشهای زندگیم قرار گرفتم.

از امروز تا فردا!

میشه برام دعا کنین؟

مثلا دعا کنین تصمیم خوبی بگیرم.

ممنون.^_^

۱۴ نظر ۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۲۰
لوسی می

امشب اولین باریه که در کسوت یک مادر شخصیت حقوقیِ شبِ اول مهرماه رو تجربه میکنم.

تمام سالهای مدرسه از شبهای اول خوشم نمیومد!

با اینکه مدرسه رو دوست داشتم اما تغییر دادنِ وضع موجودِ تابستون برام سخت بود.

فردا پسرکم عازم پیش دبستانیه و امروز عصر حوالیِ ساعت هفت بهم نشون داد که یه دندونش لق شده. ^_^

وقتی اینو شنیدم بغلش کردم و با هیجان گفتم دیگه بزرگ شدی ^_^

و بعد استرسی غریب از تصور افتادنِ دندونهاش بهم دست داد، عجیبه اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد حسی که با پیدا کردن یک دندون لق بهم دست می داد چی بود، یادم نمیاد وقتی میفتادن چه احساسی داشتم؟ درد هم داشت؟ نمیدونم!

امشب لباسهاشو دوختم که مثل تمام دوران تحصیل خودم دقیقه نودی عمل کرده باشم و همین امشب رفتیم براش کفش خریدیم و همین امشب موهاشو اصلاح کردیم و امشب به همین مناسبت شام خودمون رو بیرون دعوت کردیم و تصمیم گرفتیم جشنِ شب اول مهرماه سنت حسنه ی خانواده مون بشه.

و بارها از اینکه ناگهان یادم اومد باید موهاشو هم اصلاح کنه خدا رو شکر کردم وگرنه قطعا فردا از حجم سرزنش کردنِ خودم می مُردم و اینقدر این سپاس قلبی رو بلند بلند تکرار کردم که مستر به ستوه آمد!

و اصلاً به یاد مستر نبودم.

مستری که امشب عازم دیار علمش میشه و من امشب اولین باره که در کسوت یک همسر شخصیت حقوقی شبِ اول مهرماه رو تجربه میکنم.

تجربه ی غریبیه و جز بی خوابی کشیدن برای راهی کردنِ مستر تا دو ساعت دیگه فعلا که وظیفه ی مازادی بر دوشم نبوده!



+و اهواز... فکر میکنم به بچه ها و خانواده هایی که شب اول مهرماه داغدار شدن.

نمیدونم چندتا از این شهدا بچه های مدرسه ای داشتن.. فقط کاش هیچ کدومشون بچه ی کلاس اولی نداشته بوده باشن..

خداوند به خانواده همه شون صبر و اجر بده ان شالله.

نثار روحشون صلواتی هدیه کنید.

+حس غریبی دارم و راستش هیچ لبخندی در این پست نیست...

۱۲ نظر ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۷
لوسی می

شما فکر می کنید عمر سعد به اشتباه بودنِ این راه شک داشت؟ چی باعث میشه که شخصی مثل حر که کوفی است و رابطه ی حداقلی با ائمه داشته بهشت رو انتخاب میکنه و مرگ در راه اون بزرگوار رو به قیمت پذیرش توبه ش می پذیره و عمر سعد، هم بازی دوران کودکی امام نمیتونه از حکومت دنیا و رفاه دنیا بگذره؟

عمر سعد خیلی مایل بود که کار به جنگ نرسه، خیلی مایل بود که اوضاع جمع بشه چون می دونست کارش اشتباهه اما نمیتونست دست از دنیا بکشه. نمیتونست حق رو یاری کنه و از وعده ی حکومت ری بگذره. گفته شده عمر تا می تونست سعی داشت شخصا وارد جنگ نشه و قائله بخوابه اما از اون طرف هم بسیار دوست داشت که اگر جنگی هست حضورش رو ثابت کنه تا به پاداشش برسه. این موضعِ او در مقاتل کاملا آشکاره. او همین متاع ناچیز دنیا را میخواست۲

در مقتل کشته شدنِ حضرت علی اکبر و سیدالشهدا، نوشته شده که مردم از کشتن این دو بزرگوار پرهیز می کردند چون به دوزخی بودنِ این عمل ایمان داشتند. مگه کشتنِ پسر پیغمبر خدا شوخیه؟ اما به محض کشته شدنِ این دو بزرگوار وارد گود میشن و ضربه میزنن که بگن ما هم بودیم. تا جایزه ی دنیا رو بگیرن. هم بودیم هم نبودیم! یک بام و دو هوا! 

از جناب ازغدی نقل میکنم که شخصی با هویت معلوم در تاریخ هست که مدام حول معاویه می گشت و اطاعت امر او می کرد ولی هنگام نماز به مسجد کوفه میرفت و نماز رو به امامت حضرت امیر اقامه میکرد. علت را پرسیدند گفت امام نمازش و خوان آخرتش درست است و معاویه خوان دنیایش و من بهره از هردو را می طلبم!

اینها به کنار، علاوه بر اینها غافلان عظیمی هم هستند که فی سبیل الله به جنگ با امام رفته بودند. از اونها بدبخت تر در عالم امکان وجود نداره. اونها همونهایی اند که به معاویه امیرالمونین می گفتند. دوستی میگفت معاویه با ظاهرسازی اسلامی مسلمانان رو دور خودش جمع کرد و شاید ما هم گول ظاهرسازی اسلامی رو بخوریم. در پاسخ میگم او نه مسلمانها که احمقترین آدمها رو دور خودش جمع کرد. چه چیزِ معاویه مصداق اسلام بود؟ کجای زندگی معاویه اسلام رو نمایش می داد که به هوای اسلام دورش جمع شدند؟ همون آقای منقول جناب ازغدی به تنهایی اینو ثابت میکنه که معاویه اهل دنیا بود و مردم هم می دونستند. اما یه عده هم بودن که از اسلام هیچ چیز نمیدونستند و غفلت اونها بر عهده ی جهالت خودشونه. اونهایی که با چهار برگ قرآن بر سر نیزه ها به امام پشت کردند اونهایی هستند که قرآن رو بر اساس هوسها و امیال خودشون خونده بودند. و من در شگفتم که چطور نمیفهمیدند که حرفشون و خواسته شون بر حرف دشمن قسم خورده منطبق شده که همین به تنهایی باطل بودن راه اونها رو ثابت میکنه!

همونها که امروز از اسلام رحمانیِ کذایی حرف میزنند و قربانی کردنِ گوسفند رو مخالف اخلاق و دین تصور میکنند چراکه به یک حیوان ظلم(!) شده. همونهایی که مسلمانان رو به خاطر نهی از منکر کردن توبیخ می کنند. همونهایی که اعدام مجرم و قاتل رو وحشی گری میدونند و به اسم دلسوزی و رافت و مهربانی حکم خدا رو زیر سوال می برن۳ .همونهایی که برای ظالمان دل می سوزونند و مظلوم رو نمی بینند و تشخیص نمیدن. همونهایی که به بهانه ی اینکه راهپیمایی روز قدس راهپیمایی مورد دعوت این حکومت و دولته حتی از فریاد زدن بر سر اسرائیل و امریکا و حمایت کلامی از مظلوم دریغ می کنند. همونهایی که بر ملت یمن و سوریه و مظلومیت عظمای اونها چشم می پوشند و هر روز از درد قیمت دلار می نویسند، همون نژادپرستانی که نه تنها برای نجات مظلوم قیام نمیکنند۴ که به قیام کنندگان هم خرده می گیرند که چرا به مظلومِ سوری کمک می کنی که ناموسش به تاراج نرود، وقتی یک ایرانی فقیر مانده! همونهایی که حق و باطل رو در هرچیزی به هم می آمیزند تا حق رو کم و بی ارزش نشون بدن۵، همونها که در مورد مومنین دروغها رو باور میکنند۶و گسترش میدن و از تهمت زدن به آدمها ابایی ندارند. همونهایی که خودشون رو قاضی می کنند که به حرف چهارنفر از اطرافیان حکم بدن و بقیه رو تکفیر کنند. همونهایی که بغض از ولایت به دلشون هست و این باعث میشه حرف های حق رو نشوند و حتی زحمت مطالعه و جستجو رو هم به خودشون نمیدن و چشم بر حقایق می بندند و به راحتی حرف فاسقان رو باور میکنند۷

آه و امان و درد از جامعه ای که اخلاقیات رو قربانی خواسته های دنیاش میکنه. یک جامعه اگر اخلاق مدار باشه حتی حکومت ظالم و جائر هم نمیتونه اونها رو به ظلم آشکار و کشتن پسر پیغمبر ترغیب کنه. 

و وای از روزی که اخلاق، صرفاً در دایره ی دنیا تعریف بشه. آه از روزی که زندگیِ دنیا و نعمتِ دنیا و رفاه دنیا ارزشمندترین هویت و موجودیت و داراییِ انسانها بشه..


دوستان عزیز من، اسلام رو "به تحقیق" بشناسیم و به تحقیق بشناسیم، انتظاراتش از انسان رو بشناسین و برای بقای در راه خدا تلاش کنیم که تلاشی بسیار سخت است، بقای در این راه سخته و اگر به سادگی پا روی پا انداختیم و ادعای مسلمانی داریم و به خاطر خدا از هیچ رفاهی حاضر نیستیم چشم بپوشیم و هیچ گناهی رو حاضر نیستیم ترک کنیم و هیچ توصیه ی خردمندانه ای رو بپذیریم بعیده که علَم بالای سرمون عَلم سیدالشهداء باشه.

برای بقای در این راه جهاد کنیم، ان شالله که حضرت سیدالشهداء در روز انتخاب دستمان را بگیرد..


۱. الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا(۶۹ عنکبوت مبارکه)

۲. تریدونَ عرض الحیاه الدنیا و الله یرید الاخره (۶۷ انفال مبارکه)

۳. و لاتاخذکم بهما رافه فی دین الله ان کنتم تومنون بالله و الیوم الاخر(۲نور مبارکه)

۴. ما لکم لاتقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین (۷۵ نساء مبارکه)

۵. لم تلبسون حق بالباطل و تکتمون الحق(۷۱ آل عمران مبارکه)

۶. سماعون للکذب، سماعون لقوم آخرین (۴۱ مائده ی مبارکه)

۷. ان جاوکم فاسق بنباء فتبینوا (۶ حجرات مبارکه)


+آجرک الله یا صاحب الزمان.

۴ نظر ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۳۳
لوسی می

ما روضه ی حسین شنیدیم و زنده ایم،

ما را به سخت جانیِ خود این گمان نبود...

۱ نظر ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۳۲
لوسی می

مردم به حسین رو آوردند. حسین شربتی آب می خواست. هر وقت رو به شریعه می کرد همه یکباره حمله می کردند.

ابوالجنوب تیری افکند که بر پیشانی حسین نشست. 

آن را برکند. خون بر صورت و محاسنش روان شد.

مانند شیری خشمگین بر آنها تاخت.

گفته اند که هزار و هشتصد تن را بکشت غیر از مجروحان.

تیر از همه جانب بر حسین می بارید و بر گلو و سینه اش می نشست.

پیادگان بر وی حمله می کردند و او آنها را می راند. تیر بر بدن حسین مانند خار بود بر تن خارپشت. تیرها همه پیشِ روی او. 

دست از پیکار بداشت و سپاه پیش روی او ایستادند. 

عمر سعد نزدیک رفت. زینب فریاد زد وای بر تو عمر! ابوعبدالله را می کشند و تو خیره بدو می نگری؟

عمر هیچ نگفت..

همچنان که حسین ایستاده بود سنگی بیامد و بر پیشانی اش نشست.

پس جامه بالا برد تا خون را از صورت بسترد، تیری تیز، سه شاخه و زهرآلود بیامد و بر سینه اش نشست.

سر به آسمان بلند کرد و گفت خداوندا تو میدانی مردی را می کشند که در زمین پسر دختر پیغمبری جز او نیست.

تیر را از پشت بیرون کشید. خون جهید. دست بر زخم گذاشت چون پر شد سوی آسمان پاشید. یک قطره به زمین بازنگشت. و سرخی در آسمان دیده نشده بود تا آن گاه.

بار دوم دست از خون پر کرد و بر محاسنش کشید و گفت جدم رسول خدا را این چنین خضاب شده دیدار خواهم کرد.

چون زخم بر پیکرش بسیار شد صالح بن وهب نیزه بر تهیگاه او زد،

حسین از اسب بر زمین افتاد به گونه ی راست و گفت بسم الله و بالله و علی ملّه رسول الله.

افتاد و برخاست.

حسین افتان و خیزان بود. به مشقت برمیخاست. باز می افتاد.

زینب دختر علی از خمیه بیرون آمد و فریاد زد اى کاش آسمان بر زمین می افتاد و اى کاش کوهها خرد و پراکنده بر هامون مى‏ ریخت.

مردم از کشتن حسین پرهیز می کردند.

شمر فریاد زد مادرتان به عزایتان بنشیند چرا این مرد را منتظر گذاشته اید؟

خولی ابن یزید به شتاب از اسب پایین آمد که سرش جدا کند.. بر خود لرزید و عقب رفت.

و شمر خود پایین آمد...

....


گردی سیاه برخاست و بادی سرخ وزید.. آفتاب بگرفت و هیچ چیز پیدا نبود..

هیچ سنگی را برنداشتند مگر زیر آن خون تازه بود.

مردم پنداشتند عذاب فرود آمد.

و جمعه بود. دهم محرم سال شصت و یکم. ما بین نماز ظهر و عصر. 

و حسین پنجاه و هشت سال داشت..



+صلی الله علیک یا اباعبدالله.

+آجرک الله یا صاحب الزمان.

۸ نظر ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۴۰
لوسی می

حسین به جانب خیمه رو کرد و گفت: "یا سکینه! یا فاطمه! یا زینب! یا ام کلثوم! علیکنَّ منّی السلام"

سکینه فریاد زد تن به مرگ دادی و دل بر رحیل نهادی؟

گفت چگونه تن به مرگ ندهد کسی که یاوری ندارد؟

پس زنان آواز در هم انداختند.

حسین آنها را خاموش کرد و آهنگ جنگ کرد.

و فریاد زد کسی هست که دشمن را از حرم پیغمبر براند؟ 

خداپرستی هست که از خدا بترسد و ما را یاری کند؟ 

فریادرسی هست که مرا کمک کند؟

صدای زنان به شیون بلند شد.

حسین رو بگردانید. طفلی از آنِ خویش را بشنید که از تشنگی می گرید. شیرخوار بود. نامش عبدالله. او را بگرفت و گفت ای مردم! اگر بر من رحم نمی کنید بر این طفل ترحم کنید.

حرمله بن کاهل تیری بیفکند که بر گلوی طفل نشست و او را ذبح کرد

حسین بگریست و گفت خداوندا حکم کن میان ما و مردمی که ما را خواندند تا یاری کنند آنگاه ما را کشتند.

دو دست زیر گلوی طفل گرفت چون پر شد به آسمان پاشید و گفت: چون چشم خدا مرا می بیند، آنچه بر من آمد سهل باشد.

از اسب به زیر آمد و با غلاف شمشیر قبری کند و طفل را به خون آغشته کرد و دفن نمود.

سپس چون آنها را بر کشتنِ خود متفق دید مصحف را بگرفت و بگشود و بر سر نهاد و فریاد زد میان من و شما این کتابِ خدا و جدم محمد رسول او!

ای مردم به چه سبب خون مرا حلال می دارید؟

صدایی از جمعیت آمد: به کینه و انتقام از پدرت!

جبه ای از خز پوشیده و عمامه بر سر نهاده بر اسب خویش سوار شد آهنگ قتال کرد.

مقابل مردم بایستاد: شمشیرِ برهنه در دست، تنها، نومید از زندگی، آماده ی مرگ.



+صلی الله علیک یا اباعبدالله.

۱ نظر ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۰۳
لوسی می

بر حسین بتاختند و بر سپاه او غالب گشتند و تشنگی بر او مستولی شد.

بر بند آب بالا رفت و آهنگ فرات کرد و برادرش عباس پیشاپیش او می رفت.

ابن سعد عمرو ابن حجاج را با پانصد سوار فرستاد و راه را بر او بست.

زرعه ابن ابان تیری افکند که بر زیر چانه ی حسین نشست. حسین تیر برکند و دست را بر زیر آن گرفت هر دو دست از خون پر شد.

خون را ریخت و گفت خدایا سوی تو شکایت میکنم از آنچه با پسر دختر پیغمبرت می کنند.

سپس به جای خود بازگشت و تشنگی بر او سخت شده بود.

مردم گرد عباس را گرفتند و او را از حسین جدا کردند.

عباس به طلب آب رفت.

بر او حمله کردند. او نیز بر آنها تاخت و رجز میخواند.

زید بن رقاد پشت خرمابُنی کمین کرد. حکیم ابن طفیل سنبسی یاور او گشت و شمشیر به دست راست عباس زد.

عباس تیغ به دست چپ گرفت و حمله کرد و کارزار کرد تا ضعف بر او مستولی گشت و زخمهای سنگین وی را رسید و از حرکت فروماند.

زید ابن رقاد از پشت درخت خرما بر دست چپ او زد.

سپس مردی بر او حمله کرد و به گرز آهنین بر فرق سر او کوفت که سر او بشکافت و از اسب بگردید و فریاد زد: "یا اباعبدالله! علیک منّی السلام"

چون حسین او را بر کنار فرات بر زمین افتاده دید بگریست.

او را از زمین جدا کرد و گفت اکنون کمرم شکست و چاره ام کم شد..

هرگاه دشمن بر حسین و سپاه میتاخت عباس حمله می کرد و نزدیک حسین جهاد میکرد و حسین هر سو میگردید با او بود و خویشتن را سپر برادر میکرد و از حسین جدا نمیشد.

وقتی عباس رفت و کشته شد، دیگر هیچکس باقی نمانده بود.



+صلی الله علیک یا اباعبدالله.

+از کتاب آه.

۳ نظر ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۲۳
لوسی می

نزد پدر بازگشت، زخمهای بسیار بدو رسیده.

گفت ای پدر تشنگی مرا کشت و سنگینیِ آهن تاب از من بِبُرد. شربت آبی هست تا بر دشمن قوت یابم؟

حسین گفت به جنگ بازگرد که به زودی جد تو جامی پر، بر تو بنوشاند که دیگر تشنه نشوی.

او بازگشت و میگفت:

جنگ است که گوهر مردان را آشکار میکند و درستیِ دعاوی بعد از جنگ آشکار می شود..

کشتگان او به دویست تن رسید.

اهل کوفه از کشتن علی پرهیز می کردند.

مره ابن منقذ عبدی او را بدید و گفت: گناه همه ی عرب بر گردن من اگر حسین را به داغ او ننشانم.

بر او بگذشت و با شمشیر می تاخت. ناگهان نیزه بر پشت او فرو برد و تیری در گلوی او آمد و علی در خون خود بغلطید. دست بر گردن اسب آورد. اسب او را سوی لشگر دشمن برد و مردم بر او ریختند و با شمشیر زدند و پاره پاره کردند.

وقتی روح به حلقوم او رسید به بانگ بلند گفت: ای پدر! این جد من پیغمبر است که جامی پر به من نوشانید که دیگر تشنه نشوم. بشتاب. بشتاب. که تو را نیز جامی آماده است.

سپس بیفتاد.

حسین آمد و بر سرِ علی ایستاد.

صورت بر صورت او نهاد..

اشک از دیدگانش روان شد و گفت:

خدا بکشد آن گروهی را که تو را کشتند..

پسرم علی! بعد از تو خاک بر سر دنیا.

صدای حسین به گریه بلند شد.

و تا آن زمان کسی صدای گریه ی او را نشنیده بود.




+الا لعنه الله علی القوم الظالمین.

+صلی الله علیک یا اباعبدلله.

+از کتاب آه.

۳ نظر ۲۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۲۲
لوسی می

دیروز کتاب سقای آب و ادب رو خوندم.

خوب نبود..بد هم نبود... (فوق العاده در لذت بردن و تایید از کتابها سختگیر و سخت پسند شده م که فکر میکنم ناشی از افزایش سن و سالم باشه! :()

ولی یه فصلش قابل تامل بود.

خیلی هم.

قضاوتی در مورد ادعای کتاب ندارم اما به نظرم اومد که به نوعی در صدد رواج عقیده ی مسیحیان در مورد مصلوب شدن حضرت عیسی است، این بار در مورد حضرت سیدالشهداء.

هرچند که تعبیر جالب توجهی بود ولی از پذیرشش قدری ترسیدم!

ترسیدم که صرفاً تعبیر ذوقیِ سید مهدی شجاعی باشه.

مطالعه لازمم.

بیشتر از اینم توضیح نمیدم!

پس چرا این پست رو نوشتم؟ 

به دلیلی! :/



+عنوان، نام کتابی است مشهور از نیکوس کازانتزاکیس، که جدیداً هدیه گرفتیم و هنوز نخواندیمش! :)

۲۰ نظر ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۲۰
لوسی می