و سکوت، پیچیده‌ترین قصه‌‌ی یک انسان است.

حرفهایی هست برای گفتن،

حرفهایی که اگر گوشی نبود، نمی‌گوییم.

و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذالِ گفتن فرود نمی‌آورند.

حرفهای شگفت، زیبا و اهورایی همین‌هایند.

و سرمایه‌ ماورائی هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

حرفهایی بی‌تاب و طاقت‌فرسا،

که همچون زبانه‌های بی‌قرار آتشند،

و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده‌اند،

کلماتی که پاره‌های بودنِ آدمی‌اند.



+دکتر شریعتی.

+بابت بسته بودن کامنت‌ها عذرخواهم.

۰ نظر

وسعتِ سوزِ مرا زمزمه‌ی ساز، کم است.

عید شما بسیااار مبارک.

و ایامتون به کام.

و اهدافتون روشن،

و برنامه‌هاتون منظم،

و خوشبختیتون در دسترس،

و غم‌هاتون دور،

و سعادتتون متضمَّن،

و عشق‌هاتون الهی،

و روزی‌تون پر برکت و فراوان،

و بهره‌هاتون از نعمات و حسنات و نیکی‌ها و مغفرت‌های مُنزَل بسیاااار،

و گناهانتون آمرزیده،

و قلب‌هاتون پاک و پرامید.




+لطفاً برای من و مستر و بچه‌هامون هم دعا کنید. 

من برای تک‌تکتون دعا میکنم و امیدوارم به لطف خودش مشکلات رو هموار کنه و ما رو از فتنه‌های دوران‌ نجات بده.

این وب تا مدتی نسبتاً کوتاه، در حالت تعلیق خواهد بود،

ممنون از نگاه‌های همیشه مهربانتون. :)

+اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

۱۹ نظر

بحث عقیدتی سیاسی ممنوع!

نمی‌دونم کِی یاد می‌گیرم که این دوستان، اون دوستانی که من میخوام نیستن

و عقایدمو هرجایی نباید بگم.

یه کم مثبت‌تر بااااش دخترم!

سی ساله‌ت شده‌هاااا! :دی



+یاد می‌گیرم. :) قول میدم.

بحث عقیدتی سیاسی ممنوع!

۱۰ نظر

‌‌‌و آمدی که بریزی به هم جهانم را.

گاهی برای برخاستن، باید فرو ریخت و ویران شد.

و من امروز از پایه ویران شدم...


+الحمدلله رب العالمین.

خدایا به تلاش‌هامون برای برخاستن، برکت بده...

۸ نظر

همزیستی مسالمت‌آمیز انسان و حیوان.

دانشگاه ما یکی از نادرترین زیست‌بوم‌های جانوریه.

و من بارها نمونه‌های بسیار زیبا و کمیابی(کمیاب در زندگی شهری) از موجودات زنده رو اینجا دیده‌م و کلاً فضای خوبی برای زندگیِ حیواناته!

آبانِ دوست داشتنی رو با یک مسابقه به پایان می‌بریم!

اینجا تریای نزدیک دانشکده‌ی خواهرم و یکی از پر رفت و آمدترین معابر دانشگاهه.

به من بگید چند موجود چهارپا در تصویر مشاهده می‌کنید؟

اگه شاخ بیان بودم الان اسپانسر و جایزه هم داشتیم. :(

و در اون صورت من عمداً مسابقه رو ساده طرح کرده‌ بودم که همه‌تون برنده بشین. :)

دیگه کمبودها رو بر ما ببخشید. :)



+یه بار هم باید موقع گذر از جلوی سلف‌های غذاخوری عکس بگیرم!

+یکی از رفقای خواهرم شهردار شده! :/

۱۶ نظر

روزنوشتِ بی‌خاصیت.

دیروز رفتم یونی یکی از استادها رو ببینم دوبار رفتم ببینمش، که میسر نشد.

دفعه سوم گفت فردا بیا.

امر۱وز در نهایت خستگی رفتم دانشگاه که خدا خیرش بده اصلا نیومد و من باز فردا باید پاشم برم! 

این استادمون خیلی دقیق و منضبطه و مطمئنم که قرارشو فراموش کرده وگرنه میومد.

اما خب واقعا نامردیه که برای پنج دقیقه حرف زدن سه بار مجبور بشم برم یونی.



+دیروز که این جناب وقت ملاقات نداد رفتم استاد عزیز خودم رو ملاقات کردم و کلی ازش انرژی گرفتم. وعده‌های جذابی هم برای کار بهم داد که حتی اگر هیچوقت محقق نشه با پیشنهاد دادنش هم منو مدیون خودش کرد.

بعدم رفتم سرِ افتتاحیه‌ی یه کار دیگه.

ببینم بالاخره از میانِ این همه پیشنهادِ کارِ یهویی، کدومش برای ما نون و آب و رزومه میشه!

:/

۱۰ نظر

وطن ویرانه از یار است یا اغیار؟

دیروز یکی از دوستانِ مطلع گفت تو برنامه‌ی نمیدونم چیِ دولت (اسم برنامه رو گفت من متوجه نشدم!) چنین هدف‌گذاری شده که تا سال فلان، ۳۰ درصدِ مدیران دولتی خانم باشن در حالی که الآن آمارِ مدیرانِ دولتیِ خانم در کشور تنها ۶ درصده و دارن براش برنامه‌ریزی می‌کنن. :/


+شنیدنِ موضع‌گیری‌ها و هدف‌گذاری‌های احمقانه‌ی دولتی دفعتاً می‌تونه تتمه‌ی ذخایر امیدم رو به صفر برسونه و باز باید بدوم و بدوم تا قطره قطره نور امید از سرِ رنج‌ها و دردها و لبخندها گرد آورم تا آفتاب ذخیره کنم..من مطمئنم روزی خداوند انتقام ما که هیچ، انتقام دینِ خودش و خون اولیائش را از شما خواهد گرفت...


+اگر می‌خواهیم نگاه ما نسبت به مسئله‌ی زن، نگاه سالم و منطقی و دقیقی باشد شرط اول آن این است که ذهنمان را از این حرف‌هایی که غربی‌ها در مورد زن می‌زنند، در مورد اشتغال، در مورد مدیریت، در مورد برابری جنسی، باید به کلی تخلیه کنیم. یکی از بزرگترین خطاهای تفکر غربی در مورد مسئله‌ی زن همین برابری جنسی است. عدالت یک حق است، برابری گاهی حق است و گاهی باطل است. 

بیانات رهبری در جمع بانوان برگزیده کشور ۹۳/۰۱/۳۰

۱۹ نظر

Turning 30 is all a big joke till it happens to you.

در آخرین روز سی‌اُمین سال زندگی،

در جلسه اولیا و مربیان مهد پسرک شرکت کردم و با افتخار و رضایت و لبخند از عملکرد پسرک خارج شدم،

تو خونه مامانم سورپرایز و شرمنده‌ی مستر شدم،

و در نهایت شگفتی دوباره به کار دعوت شدم.

فکر میکنم آغاز دهه‌ی سی سالگی‌هام با شاغل شدن در هم آمیخته.

من میخوام برم سر کار.

من باید برم سرکاااار...


از اثرات سی سالگی بر من اینه که به عنوان‌های انگلیش علاقه پیدا کردم. خوبه یا بده؟ :)

۱۶ نظر

The next three days.

سه روزِ پیشِ رو، 

آخرین روزهای دهه‌ی بیستِ زندگیمه.

تو این فکرم که چطور این دهه رو ختم به خیر کنم؟!

مثل انجام اقداماتی جهت آماده شدن برای مرگ!

ناگهان چه زود دیر شده!

پیشنهاد لازمم :)



+جالبه که به لحاظ قمری این سه روز، سالگردِ رخدادِ آغازی است برای من!

از این تقارن مشعوفم. :)

+فقط از این بابت که دوست دارم این دهه پایان نیکی داشته باشه :)

+عنوان، نام فیلمی است :)

۲۲ نظر

از گناهانِ همه‌گیرِ بشر.

وقتی کارِ اَهمّی وجود دارد،

پرداختن به کار مهم حرام است.



+قبل از فرو رفتن در شقاوت،

اولویت‌سنج‌هامونو درست کنیم.

۲۱ نظر

ایجاد ظرفیت روانی.

امروز یه کلیپکی از دکتر حبشی شنیدم که چطور ظرفیت روانی در خودمون ایجاد کنیم.

برعکس غالب توصیه‌هایی که میگن عوامل تحریک رو از بین ببرید ایشون توصیه می‌کرد عوامل تحریک ایجاد کنید!

مثلا من از شنیدن جیغ و داد بچه‌ها عصبی میشم. یه مدت متعمدانه برم تو مراکز پر سر و صدای کودکان!

من هنگام گرسنگی بدقلق میشم یه مدت متعمدانه به موقع غذا نخورم!

من اگر با انتقاد به هم می ریزم از اطرافیانم بخوام منو مورد نقد قرار بدن و امثالهم.

:)

۱۶ نظر

آرامش بعد و قبل از طوفان!

بعد از یک هفته‌ی کامل آشوب ذهنی در مورد اشتغال، بالاخره به ثبات تصمیم رسیدیم و روح و روانم رنگ آرامش به خودش دید و به‌جز ماجرای حق‌الزحمه همه‌چیز اون جوری پیش رفت که دلم میخواست.

حالا روزگارم پر مشغله شده،

برنامه‌هام تو همدیگه تداخل پیدا کرده و لازمه که برنامه مرتبی برای زندگیم بچینم.

تا بهمن ماه دو تا کارِ فوق العاده حجیم و سخت رو باید به سرانجام برسونم، که یکیش درس خوندن برای دکتراست و دیگری راه‌اندازیِ اون ایده‌ای که گفتم می‌خوام با کازین‌ها به اشتراک بذارم.

حالا فعلا مشغول این دو پروسه‌ام و خیلی خوشحالم که هدف و برنامه‌ی این مدلی هم به زندگیم اضافه شده! :)

از این به بعد باید تو استفاده از نت هم به شرایط منظم روزهای اول این خونه برگردم که تا حدود یک سال و شروع کار پایان‌نامه‌م برقرار بود.(اینجا)

من می‌توااانم ^_^

۶ نظر

ماجراهای دنباله‌دارِ من و موقعیت‌های شغلی!

امروز با آقای کارشناس تماس گرفتم.

گفت خانمِ می! اگر تعهد می دین که بیاین سر کار دیگه!

گفتم الان پشت خط نتیجه تصمیماتم رو بگم یا بیام به دکتر پرهام بگم؟

گفت نه به من بگین هم حله!

دیدم اینطوری مودبانه نیست. رفتم سازمان. از آقای پرهام تشکر کردم و بابت اینکه وقتشونو گرفتم عذرخواستم و گفتم اگر این تعهد رو از ابتدا میگفتین مزاحم نمی‌شدم اصلا. ولی ممنونم از حسن نظرتون و اینکه اعتماد به نفسم رو هم بالا بردین  :دی

کلی توضیح داد که چرا چنین تعهدی میخوان و منم بهش حق دادم و خودشم فهمید من آدمِ کارِ کارمندیِ طولانی مدت نیستم و آخرش گفت اگر دوست دارین اینجا کار کنین ما شرایط دیگه‌ای هم داریم.

گفتم چی؟

گفت بیاید به صورت ساعتی ولی فول‌تایم در سازمان خدمت کنید. شرایط بیمه‌ای نداره و حقوقش هم حدود دو سومِ شرایط قراردادیه که قرار بود باهاتون ببندیم! ولی تعهد نمیخوایم. درستون رو بخونید و هروقت نخواستید دیگه نیاید!

گفتم (با توجه به مورد دومِ این پست) اگر ساعتی بیام میتونم صبح‌ها دیرتر بیام و ساعتهامو جور دیگری جبران کنم؟

گفت بله. ^_^

باز من افتادم تو شرایط تصمیم‌گیری! :/

مستر میگه خوبه. بگو اوکی! ولی نمیدونم واقعا چقدر اوکیه!

قشنگ گیر کردم تو این ماجرا :))

۱۲ نظر

‌‌

خونه مامانم بودیم.

گل پسر اصرار داشت کارت‌های بازیشو مرتب روی هم بچینه.

مامانم به گل پسر اشاره کرد و به من گفت: وسواسه که وسواسه!

گل پسر گفت: نههه! وسواسِ الخَنّاسه! 

:))


۱۱ نظر

تصمیم کبری.

دیروز بعد از مراسم روضه یکی از استادهامو هنگام خروج از مسجد دیدم،

و باهاش مشورت کردم.

در مورد اولویت کار و دکترا نسبت به هم و شرایط اون سازمان.

طفلک کاملاً بی‌منت، نیم ساعت دم در مسجد واستاد و برام حرف زد.

وقتی برگشتیم مزایا و معایب شغل رو برای خودم ردیف کردم.

این شغل هیچ عیبی نداشت جز وضعیت بچه‌ها و بقیه‌ش همه‌ش مزیت بود! ولی وضعیت بچه‌ها کفه ترازوی عیوب رو سنگین می‌کرد تا حدی که وزن مزایا و معایبش برای من خیلی نزدیک می‌شد و اگر با ساپورت کامل مامانم همراه میشدم(همون طور که مامانم وعده داده بود) میتونستم با ارفاق کفه‌ی معایب رو سبک کنم و از معایبش بگذرم و تن به کار بدم تا منافعش حاصل بشه.

اما از وقتی منع تحصیل دکترا هم تو ویژگی‌های شغلیم قرار گرفته واقعاً کفه‌ی معایبش سنگین شده. 

و دیگه ارفاق جوابگو نیست.

دیروز سر دیگ نذری تصمیمم رو گرفتم.

به مستر گفتم من تصمیمم معلومه. اگر اپسیلونی رو حقوق من برای ایجاد گشایش اقتصادی حساب کردی بگو تا من با کمال میل و با حجت موجه برم سر کار و مزایا و منافعی که برای خودم داره رو هم کسب کنم.

و مستر گفت حتی یک درصد هم فکر نکن که من به انگیزه‌ی پول تشویقت کنم بری کاری بکنی. درستو بخون و کاری رو بکن که به نفع خودته و دوستش داری ^_^

وااای بازم به مستر افتخار کردم :)


در صورتی که منع تحصیل برداشته بشه هم بعید می‌دونم قبول کنم برم. چون قطعاً با این شرایط رو من حساسیت ایجاد میشه و این با برنامه‌هام نمی‌خونه و ارزششو نداره.

در هرحال این شغل برای من تموم شده است و تصمیمم رو گرفته‌م.

فردا صبح میرم پیش استاد عزیزی که کار رو بهم معرفی کرد. و ایشون رو هم در جریان ماوقع قرار میدم. باید بدونه ناامیدش نکردم و مصاحبه قبول شدم ^_^

حالا ببینم خدا چی می‌خواد و چه آپشن‌هایی ارائه میشه. :دی

دعام کنید. دعاگوتون هستم.


۱۹ نظر
یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۷ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان