ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۳ ارديبهشت ۹۶، ۱۰:۲۵ - مردی بنام شقایق ...
    ان شالله

من باور کردم که بعضیا واقعا هاله ی نور دارن!

حتی اگر کامل نشناسیشون و با هاشون معاشرت کافی نداشته باشی

اما بازم اون هاله ی نورانی رو جذب و دریافت میکنی!



+تاکید می‌کنم هاله ی نور و نه انرژی مثبت!

+خانم پسرخاله ی مستر از این آدمهاست!

من همسن پسرشم

و شاید در تمام عمرم روی هم رفته سه ساعت هم تا به حال باهاش همکلام نشدم

هیچوقتعبادتش رو ندیدم

مادریش رو ندیدم

کدبانوگریش رو ندیدم

خونه ش نرفتم

حتی باید بگم از چندتا از اعضای خانواده ش هم خوشم نمیاد

اما همینقدر نشناخته وااااقعا دوستش دارم،

چون دوست داشتنیههههه!

عجیب دوست داشتنیه!

۵ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۴۰
لوسی می

قبل از شیراز به قم رفتیم

و من صاحب دوست داشتنی ترین کتابهای زندگیم

در قطع مورد علاقه م شدم!



+قرآن و کلیات مفاتیح با فونت عالی در قطع جیبی!:)

چیزی که همیییییشه دنبالش بودم!

۳ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۱
لوسی می

تو مسیر که میومدیم 

یکی دوبار شد که هردوی بچه ها رفتند تو ماشین پدر مستر

و من و مستر تو ماشین تنها شدیم

و بهترین و تنها فرصتی بود که می شد آلبوم لوسی می رو ضبط کنیم،

با همکاری مستر در پردازش صوتی کار

یه آلبوم سنتی با صدای خودم ضبط کردم که به زودی به بازار میاد!

:دی



+البته بدونید که غیر مجازه و نخرید یه وقت!

اما اگر وسوسه شدید و خریدید متوجه میشید اون آقایی که برای خوندن آلبوم «شبانگاهان» رو مختاباد سرمایه گذاری کرده فقط پولشو هدر داده!


۴ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۰
لوسی می

اقا اینجا راه میری خارجی می بینی!

اینقدر دوست دارم برم باهاشون حرف بزنمممم!

حیف که اولا تورلیدرها یه بند حرف می‌زنن

ثانیا ما همراه پایه نداریم! 



+یه همچین آدم خارجی پرستی هستم من! :دی

۳ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۵۳
لوسی می

سالها پیش دوستی دل منو برای نفس کشیدن عطر بهارنارنج در کوچه باغهای اردیبهشتی شیراز هوایی کرده بود و من همیشه دوست داشتم این موقع سال عازم شیراز بشم.

امسال این آرزو محقق شد هرچند هنوز اردیبهشت نیومده اما عطر بهارنارنج شیراز رو پر کرده.

تو خیابون که حرکت میکنی گل‌برگ‌های بهارنارنج همه جا با نسیم خمار انگیزش پرواز می‌کنن 

 و عجییییب دل بردن از من به یغما!

همه جااااا بوی گل میدهههههه..


+به نظرم «شیرازی بودن» خودش یک گام بلند و رو به جلو در مسیر شاعر شدنه! 

۱۱ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۱۴
لوسی می

این جا، همین جا، بهشته..

خود خود بهشت!



+دوست دارم اگر روزی قرار باشه تو غربت زندگی کنم

شهر محل زندگیم شیراز باشهههه!

البته اصفهان هم همیشه از گزینه هام  بوده ولی الان شیراز شدیداً داره دلبری می‌کنه!

+خوشا شیراز و وصف بی مثالش که میگن درست میگن!

۵ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۶
لوسی می

همسر شهید رضایی نژاد مهمان خندوانه بود،

و من از خودم خجالت کشیدم،

امروز بی دلیل به یاد یکی از خاطرات دوران دانشجویی افتادم،

و باز از خودم خجالت کشیدم!



+اصلا نمیدونم چرا اینقدر آدمها با هم فرق دارن!

کاش همه مون مثل هم بودیم!

زندگی و تعاملاتمون شاید قدری مسخره میشد! شاید البته!

شایدم جذابتر میشد!

اما چیزی که قطعیه اینه که مشکل احساس عقب ماندگی و حقارت

یا خودبرتر بینی و غرور بالکل برچیده میشد!

۵ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۰۰
لوسی می

امروز روز اختتامیه ی یک هفته جشن و پایکوبی ما بود،

اما اصلا جالب نبود!

از اونجا که فردا عازم سفر هستیم من هوارتا کار دارم و داشتم،

و به طرز غریبی هم کل ذوقهای سورپرایزیکم از بین رفته بود،

و لذا برای جشن بزرگ که امروز بود هیچی نداشتم به مستر ارائه کنم! :|

فقط کلامی بهش تبریک گفتم و گفتم تو سفر جبران میکنم ان شالله!

یک هفته ی ما هم به صورت سورپرایزهای کوچیک انجام شد،

هر روز یا یه جمله ی قشنگ داشتیم که تو پوزیشن های مختلف ارائه میشد،

یا یه غذای خوشمزه و خوشگل و این چیزا!



+برای کسانی که جویای هفته ی ما بودند!

۲ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۴
لوسی می

من تو را می جویم ای باد بهار آور!

ای نماز آب ها را قبله ی دیرین!




+هرکه میخواهد بگوید هرچه میخواهد،

هرچه میخواهد بگوید تلخ یا شیرین!

۲ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۶
لوسی می

یا أبانا!

إستَغفِر لَنا..



+لطفاً.

+عیدتون مبارک..

۰ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۳
لوسی می

امیدم گشته نا امید...

۱ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۳
لوسی می

مستر امروز زودتر از سر کار اومد،

و گفت من یه ربع میخوابم بعد میام کمکت!

الان دو ساعت تمامه که مستر خوابه!

:)



+البته همین که اومد باعث شد من به کارهام برسم و ازش ممنونم!

۴ نظر ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۶
لوسی می

أینَما تَکوُنوُا یُدرِککُم المَوتُ،

وَ لَو کُنتُم فی بُیوتٍ مُشَیَّدَةٍ



+دقت کردید این آیه ها چقدر قشنگ و البته وحشتناک،

ضعف آدمیزاد در برابر پروردگار رو به رخ می کشن؟؟!

+هرکجا که باشید مرگ شما را درمیابد،

حتی اگر در بناهای بلند و استوار باشید.(78نساء)

۴ نظر ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۱۲
لوسی می

دیروز بچه ها رو بردیم شهربازی!

من که خیلی خوش گذروندم،

چقدر خوبه آدم بچه داشته باشه به بهانه ی اونها بچگی کنه!

:دی

۴ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۱۳
لوسی می

راستی از این روزهای گذشته بگم که

جاری جان در روزی غیر از تولد واقعی،

برای دخترش جشن تکلیف گرفت در روز تولد مستر.

البته مراسم خانمانه بود اما رو کیک تولدش نوشته بود:

عمو جون! تولدت مبارک.

:)

آقا من به حدی تپش قلب گرفته بودم که بیا و ببین!

خخخخ!

کلی ذوق کردم و سورپرایز شدم واقعا!

:)

۳ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۶
لوسی می