1295.

زندگی می تواند فوق العاده باشد اگر
دیگران ما را به حال خودمان بگذارند...  



+چارلی چاپلین
۰ نظر

1294.

نمیدونم مخالفت با رفتن مداوم پسرک به خونه پدربزرگش
و مجبور کردنش به موندن تو خونه
و تحمل این همه گریه
واقعا به نفعشه؟!
۰ نظر

1293.

چهره ی دیدنی پسرک،
وقتی که میرم تو اتاقش
و می بینم کاملا قاچاقی
داره بیسکوییتی که قرار بود جایزه باشه رو میخوره!  




+خیلی خنده م گرفت اما تمام تلاشم رو کردم که اخمم باقی بمونه!
۰ نظر

1292.

احتمالا هنوز تو این موضوع می لنگم!
به واقع منو داره میگه! 



+خدایا خودت کمکم کن که به این درک برسم.
+بعداً نوشت: متن چمران منظورم بوده!
۰ نظر

1291.

دلم میخواد حتی اگر همه برگردن و باشن
تنها برم بیمارستان.
احساس میکنم راضی نیستم حتی یک نفر بیاد کمکمون..
نمیخوام حتی یک نفر فکر کنه که
به بودنش نیاز دارم..
۰ نظر

1290.

خدایا!
بیا و جور کن ما از این شهر بریم...
ترجیح میدم همیشه تنها باشم،
تا اینکه تنهام بذارن.  


+چقدر امروز دلم پره :((
۰ نظر

1289.

آیا واقعا این که تو آخرین هفته ی بارداریت

هییییییییییچ کس پیشت نمونده باشه

که در صورت شروع دردهات

به کمکت بیاد

موضوع دردآوریه؟؟!

یا من زیادی دارم شلوغش میکنم؟!

هوم؟!

 

+نظر مستر اینه که مهم نیست که کسی نیست

چیزی که آدمو ناراحت میکنه

اینه که چنین اتفاق مهمی برای بقیه کاملا بی اهمیته.

۰ نظر

1288.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

1287.

تمام نگرانیم در این ایام غیبت همگانی پسرکه..
فقط پسرکه که نگرانم میکنه از تولد ناگهانی سنجد.  




+و مستر! که تنهایی باید همه چیز رو ساپورت کنه.
۰ نظر

1286.

شاید خدا میخواست بهم بفهمونه
که دنیا حول محور تو نمیچرخه دختر!
هه!


+رو زایمان قبلیم،
با توجه به اینکه کاری از کسی بر نمیومد
و صرفاً محض اینکه کسی رو نگران نکنیم،
موقع رفتن به بیمارستان به کسی خبر ندادیم
و با مستر تنها رفتیم.
نزدیک های تولد پسرک مستر به همه خبر داد.
حالا این بار،
هیچکس نیست که اصلاً بشه بهش خبر بدیم!!
۰ نظر

1285.

شاید بزرگترین چیزی که این بارداری بهم یاد داد
این بود که هیچوقت اجازه ندم که کسی
برای دریافت کمکِ من،
ذلت درخواست رو به جون بخره.
این بارداری به من یاد داد
بعضی وقتها
تو یه کارهایی میتونی بکنی
که برای تو خیلی آسون و شاید بی اهمیته
اما برای مخاطبت میتونه خیلی مهم باشه.
خدایا کمکم کن هرگز از یاد نبرم
که تو این مدت
چقدر درخواست های کوچک داشتم
اما هیچوقت برآورده نشد،
نذار به درد بی خیالی مبتلا بشم.
بذار همیشه دنبال این باشم
که چطور میتونم به بندگانت خدمت کنم
بعضی وقتها خیلی راحت میشه به بندگانت خدمت کرد
اما نمیدونم چرا اینقدر خودمون رو دور میگیریم
و اون خدمت مأجور رو انجام نمیدیم.
۰ نظر

1284.

خواهر شوهر هم رفت سفر!



+نمیدونم خدا برامون چی خواسته.
+مرتبط
۰ نظر

1283.

هوای حرم...
۰ نظر

1282.

غذا نخوردن پسرک خیلی آزارم میده.
خیلی.
۰ نظر

1281.

بعضی وقتها
ترجیحم این میشه که
تو روزهای غیبت مامان سنجد به دنیا بیاد
تا سرِ هیچ چیز تو این بارداری مدیون مامان نباشم..



 
+جز ده روزی که مستر مأموریت بود و من خونه اونها بودم.
+البته حسم به مقدار زیادی بدجنسانه به نظر میاد.
۰ نظر
یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۷ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان