ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲ خرداد ۹۶، ۱۶:۲۳ - شبنم بیقرار
    :)

۵۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

زندگی می تواند فوق العاده باشد اگر
دیگران ما را به حال خودمان بگذارند...  



+چارلی چاپلین
۰ نظر ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۴۱
لوسی می
نمیدونم مخالفت با رفتن مداوم پسرک به خونه پدربزرگش
و مجبور کردنش به موندن تو خونه
و تحمل این همه گریه
واقعا به نفعشه؟!
۰ نظر ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۶
لوسی می
چهره ی دیدنی پسرک،
وقتی که میرم تو اتاقش
و می بینم کاملا قاچاقی
داره بیسکوییتی که قرار بود جایزه باشه رو میخوره!  




+خیلی خنده م گرفت اما تمام تلاشم رو کردم که اخمم باقی بمونه!
۰ نظر ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۷:۱۵
لوسی می
احتمالا هنوز تو این موضوع می لنگم!
به واقع منو داره میگه! 



+خدایا خودت کمکم کن که به این درک برسم.
+بعداً نوشت: متن چمران منظورم بوده!
۰ نظر ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۴۵
لوسی می
دلم میخواد حتی اگر همه برگردن و باشن
تنها برم بیمارستان.
احساس میکنم راضی نیستم حتی یک نفر بیاد کمکمون..
نمیخوام حتی یک نفر فکر کنه که
به بودنش نیاز دارم..
۰ نظر ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۰۶:۴۸
لوسی می
خدایا!
بیا و جور کن ما از این شهر بریم...
ترجیح میدم همیشه تنها باشم،
تا اینکه تنهام بذارن.  


+چقدر امروز دلم پره :((
۰ نظر ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۰۶:۴۵
لوسی می
آیا واقعا این که تو آخرین هفته ی بارداریت

هییییییییییچ کس پیشت نمونده باشه

که در صورت شروع دردهات

به کمکت بیاد

موضوع دردآوریه؟؟!

یا من زیادی دارم شلوغش میکنم؟!

هوم؟!

 

+نظر مستر اینه که مهم نیست که کسی نیست

چیزی که آدمو ناراحت میکنه

اینه که چنین اتفاق مهمی برای بقیه کاملا بی اهمیته.

۰ نظر ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۰۶:۴۴
لوسی می
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۱۳
لوسی می
تمام نگرانیم در این ایام غیبت همگانی پسرکه..
فقط پسرکه که نگرانم میکنه از تولد ناگهانی سنجد.  




+و مستر! که تنهایی باید همه چیز رو ساپورت کنه.
۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۵
لوسی می
شاید خدا میخواست بهم بفهمونه
که دنیا حول محور تو نمیچرخه دختر!
هه!


+رو زایمان قبلیم،
با توجه به اینکه کاری از کسی بر نمیومد
و صرفاً محض اینکه کسی رو نگران نکنیم،
موقع رفتن به بیمارستان به کسی خبر ندادیم
و با مستر تنها رفتیم.
نزدیک های تولد پسرک مستر به همه خبر داد.
حالا این بار،
هیچکس نیست که اصلاً بشه بهش خبر بدیم!!
۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۳
لوسی می
شاید بزرگترین چیزی که این بارداری بهم یاد داد
این بود که هیچوقت اجازه ندم که کسی
برای دریافت کمکِ من،
ذلت درخواست رو به جون بخره.
این بارداری به من یاد داد
بعضی وقتها
تو یه کارهایی میتونی بکنی
که برای تو خیلی آسون و شاید بی اهمیته
اما برای مخاطبت میتونه خیلی مهم باشه.
خدایا کمکم کن هرگز از یاد نبرم
که تو این مدت
چقدر درخواست های کوچک داشتم
اما هیچوقت برآورده نشد،
نذار به درد بی خیالی مبتلا بشم.
بذار همیشه دنبال این باشم
که چطور میتونم به بندگانت خدمت کنم
بعضی وقتها خیلی راحت میشه به بندگانت خدمت کرد
اما نمیدونم چرا اینقدر خودمون رو دور میگیریم
و اون خدمت مأجور رو انجام نمیدیم.
۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۲
لوسی می
خواهر شوهر هم رفت سفر!



+نمیدونم خدا برامون چی خواسته.
+مرتبط
۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۴۷
لوسی می
هوای حرم...
۰ نظر ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۷
لوسی می
غذا نخوردن پسرک خیلی آزارم میده.
خیلی.
۰ نظر ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۳۴
لوسی می
بعضی وقتها
ترجیحم این میشه که
تو روزهای غیبت مامان سنجد به دنیا بیاد
تا سرِ هیچ چیز تو این بارداری مدیون مامان نباشم..



 
+جز ده روزی که مستر مأموریت بود و من خونه اونها بودم.
+البته حسم به مقدار زیادی بدجنسانه به نظر میاد.
۰ نظر ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۲۹
لوسی می