ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۴۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

و فکر میکنم

آیا عزیزتر از او

کسی هست که آدم

جانش را فدایش کند؟!



+

۳ نظر ۳۰ مهر ۹۴ ، ۱۲:۲۸
لوسی می

من نمیدونم پسرک خیلی صبور بود

یا سنجد خیلی سوسوله!

۲ نظر ۳۰ مهر ۹۴ ، ۱۲:۱۹
لوسی می
وقتی که به تنهایی
بار سنگین نگرانی برای سلامتی بچه ها رو می کشم..



+این دو روزمون کلا تو مطب دکترها گذشت..
الحمدلله نتیجه ی همه ش مطلوب بوده..
+خدا هیچ بچه ای و هیچ احدی رو محتاج دکتر جماعت نکنه..
۱ نظر ۳۰ مهر ۹۴ ، ۱۲:۱۶
لوسی می

امروز برای ناهار سالاد الویه درست کردم

مستر که اومد، با سس رو سالاد یه جمله عاشقانه نوشتم و گذاشتم جلوش!

بعد از ذوق کردن و نوش جان کردن

وقتی که ظرفها رو جمع کردم

میگه چقدر امروز مهربون شدی!!


:|



+هرچند که خواست شوخی کنه و تیکه بندازه

اما انصافا دلم واسه هردومون سوخت!

۴ نظر ۲۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۹
لوسی می

آشپزی راه ورودی به قلب مردان است..




+حاجت رواست هرکه از این راه می رود! هه هه!

+خیلی وقت ندارم که بخوام غذاهای رنگارنگ درست کنم

اما امروز تصمیم گرفتم که گاهی خلاقیتهایی به خرج بدم و یه سری دسر خوشمزه درست کنم.

شما هم همت کنین!

البته اگر همسر شما هم مثل مستر من، اهل ژله جات نباشه کار یه کم سخت میشه!

۵ نظر ۲۷ مهر ۹۴ ، ۱۵:۵۹
لوسی می

وقتی میخوام بنویسم

هیچکدوم از جملاتم جور نمیشن

اما وقتی قرار نیست چیزی بنویسم

جملات ایده الم تو ذهنم رژه میرن!

چرا آیا؟!

۳ نظر ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۹:۵۵
لوسی می
لیوان چای رو برمیدارم و سریع میذارم
میگم: وای که چقدر داغه این چایی!
با نگاه عاقل اندر سفیه بهم میگه:
خب بهش دست نزن!
:|
۳ نظر ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۷:۴۰
لوسی می

فکر میکنم که باید مأموریت های مستر رو

به عنوان بخشی از شغلش بپذیرم

و هر روز منتظر بازگشتش نباشم

که اینقدر برام سخت نگذره.

به جز سوار شدن هواپیما

که منو لبریز از نگرانی میکنه

و نمیدونم چطور میشه باهاش کنار اومد

بقیه ی روند شغلیش باید طبیعت زندگیم بشه..

باید..

و راهی جز این نیست...

۱ نظر ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۷:۰۶
لوسی می
هنوز نفهمیده م که بچه هایی که در خواب عمیق هستند
چطور می فهمن که از آغوش مادر یا از روی پای مادر
پایین گذاشته شده ن؟!


+بچه های من هردو همین مدلن!
کار و زندگی برام نمی مونه!

۱ نظر ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۶:۲۷
لوسی می

من سالهای سال مُردم

تا این که یک دم زندگی کنم،

تو می توانی یک ذره،

یک مثقال،

مثل من بمیری؟



+با تصرف از قیصر

۱ نظر ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۱:۴۹
لوسی می

آقای کشتی‎های نجات،

آقای چراغ‌های هدایت!

کشتی‌ات را برای ما نگه‌دار،

فانوست را بالا بگیر؛

شاید ما هم عاقبت «اهل» بشویم.

شاید برگردیم.


+

۲ نظر ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۹:۳۰
لوسی می

محرم که می رسد

بار غم آسمان و زمین را

میتوان به دل احساس کرد..



+و حتی به چشم دید..

۱ نظر ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۵
لوسی می

سنجدم سرما خورده

و در نتیجه

مراسم شیرخوارگان حسینی رو از دست دادیم.

:(

۱ نظر ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۹:۰۱
لوسی می

وقتی خیلی کفری شده باشی

و مستر به خاطر آرامشت

پیشنهاد رفتن به یک جای خوب رو میده

اما خودش از بس خسته س

که وسط راه به من میگه

"تو بیا رانندگی کن من دیگه نمیتونم، چند بار پشت فرمون خوابم برد!"



+ازت ممنونم مستر.

ببخش که ندیدم خستگیتو.

۳ نظر ۲۴ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۵
لوسی می
یکی از رویاهای زندگیم اینه که
یه زمانی بیاد که من بتونم
شب هشت و نه و ده محرم روضه بگیرم..
از اون روضه هایی که همه بگن
زود بریم وگرنه جا پیدا نمیکنیم!


+در ایام جهالت اعتقاد خاصی به روضه نداشتم
اما الان حس میکنم برکت خونه به روضه ست..
+کاش روضه های همه مقبول درگه دوست باشه..
۵ نظر ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۰:۳۵
لوسی می