ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۷ اسفند ۹۵، ۱۱:۲۳ - پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    خیره ایشالا

۷۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

یکی از فانتزی های زندگیم اینه که

سر صحنه ی فیلم برداری یکی از فیلم های جکی چان حضور داشته باشم.


:)


+چقدر این آدم خلاقه آخه.. :)

۵ نظر ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۳
لوسی می

بعضی غذاها رو اصلا پایه نبودم درست کنم.

مثل دیزی، مثل کشمش پلو..

فقط به برکت حضور بچه ها و علاقه ی پسرکه که می پزم

و بعد از دست پخت خودم لذت می برم و می فهمم چقدر خوشمزه ن!

اینطوری میشه که میرن تو لیست غذاهای کثیرالطبخ!

:)

۶ نظر ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۹
لوسی می

شش سال قبل، وقتی داشتیم جهازم رو پهن میکردیم،

یه سری وسایل رو از اول به امید اینکه به زودی میرم خونه ی خودم

و بهتره اونجا افتتاح بشه،

همونطور آک بند نگه داشتم!

کم کم دیگه به نبودنشون عادت کردم

و احساس نمیکردم کمبودی هست

و خودمو با شرایط وفق داده بودم.

حالا تو این اسباب کشی

خیلی هاش رویت شده

و من دارم یکی یکی استفاده میکنم

و می بینم چه همه وسیله ی پرکاربرد داشتم و بی خبر بودم!

:|



+من اصولا آدم منطبق بر شرایطی هستم و خیلی هم مینیمالیستم.

یعنی اصلا حاضر نیستم برای چیزی که میتونم با وسایل موجود از پسش بربیام،

پولی خرج بکنم و مثلا برم برقیشو بخرم!

شایدم قدری خسیسم! خخخخ!

برای همین تا الان احساس نیاز نکرده بودم که بفهمم وسایل برقی به دردبخوری تو خونه مون وجود داره!

:|

۶ نظر ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۶
لوسی می

امروز یک شنبه ست.

نماز یک شنبه ی ماه ذی القعده رو بخونید.



+و من الله التوفیق.

۰ نظر ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۹
لوسی می

در تمام ورزشکاران المپیک

دلم میخواست سجاد مردانی برنده بشه و طلا بگیره،

که نشد دیگه..

:(



+حالا اشکال نداره. ان شالله برنز :)

۲ نظر ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۹
لوسی می

تصمیم گرفته بودیم که دو سه روزی با مامانم و بچه ها برم سفر.

مستر موضعش نامعلومه،

نمیگه نرو! اتفاقا میگه برو!

اما به نظر نمیرسه که از ته دلش راضی باشه.

نمیدونم چه کار کنم..

مستر میگه برو، نهایتش فکر میکنم رفتی ماموریت!

:)


+حقیقت اینه که من هیچ سفری رو به بودن در کنار مستر ترجیح نمیدم!

حتی اگر مستر مدام تلویزیون ببینه و من این گوشه ی خونه به وبلاگم برسم!

۶ نظر ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۱
لوسی می

گل پسر بلای من این روزها هر از چندی بدون تکیه گاه

روی پاهاش می ایسته

و منتظرررررر نگاهم میکنه تا حسابی تشویقش کنم!

:)



+میدونم که هنر نمیکنه تو هفت روز مونده به یک سالگیش می ایسته!

ولی نگاهش برای من پر از عشقه.. پررررر... :)

۵ نظر ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۷
لوسی می

امروز حس جدیدی از مادری رو تجربه کردم.

با حوصله ای بی سابقه به پسرک شام دادم

و کلی با هم بازی کردیم.

فکر میکنم برای پسرک هم خاطره ای به یادماندنی شد

چون شعرهایی که میخوندم رو تا موقع خواب میخوند.

:)



+آخه چقدر این خونه خوبه :)

+البته یه دلیلش بی سابقگیش این بود که این بار گل پسر خواب بود فراغ خاطر داشتم.

+خدا به همه دل خوش بده الهی.

۳ نظر ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۲
لوسی می

از وقتی اومدیم اینجا احساس زندگی تازه دارم.

احساسی مثل احساس نو عروس بودن..

:)

۴ نظر ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۰
لوسی می

پسرک هندوانه پریده تو گلوش، سرفه میکنه.

میگه: مامان سرما خوردم، مریض شدم.

میگم: سرما نخوردی. خدا نکنه!

میگه: حالا که خدا کرده دیگه!

:))

۳ نظر ۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۳
لوسی می

لپ تاپ من زیر درخت آلبالو گم شده!

:|

۲ نظر ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۸
لوسی می

گاهی که می بینم مستر مشغول حساب و کتاب میشه

و دخل و خرج ها رو حساب کتاب میکنه

حس بدی پیدا میکنم

از اینکه نمیتونم تو اقتصاد خانواده کمکش باشم..



+البته الحمدلله وضعیت ما خوبه و هیچ ضرورتی نداره که کمک حالش باشم،

اما دلم میخواست که باشم!

۴ نظر ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۲
لوسی می

امروز بارها از اعماق وجودم خدا رو شکر کردم

که رفتن ما به خونه ی پدر مستر

مثل مهمانهاست.

ما از اونجا برمیگردیم به خونه مون،

دور میشیم و میایم اینجا که خونه مونه!!

وای خدای من!

شکرت.


+مطمئنم که هیچکس نمیتونه درک کنه من چی میگم!

۸ نظر ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۴
لوسی می

بعد از نزدیک 20 روز از اسباب کشی،

امروز مستر بود،

و کلی از کارهایی که مدتها بود به خاطر غیبت مستر به تاخیر میفتاد رو انجام داد.

وای که کلی آرامش بهم تزریق شده!

فردا هم قراره اتاق ما رو تموم کنیم

و دیگه فقط می مونه کابینت هاااا..

۱ نظر ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۲
لوسی می

چهار روزی از بازگشت پدر و مادر مستر و البته آشتی ما گذشته

و هنوز نیومدن خونه ما!

امروز به مستر میگفتم شاید منتظرن دعوتشون کنیم!

نمیدونم چرا فکر میکنم و بدتر اینکه چرا بلندبلند فکر میکنم و به مستر هم میگم!

خب بذار منتظر باشن!

چرا باید تو بهش فکر کنی؟؟!



+نمیدونم من کی میخوام یادبگیرم که این موضوعات نباید ذره ای برای من مهم باشه..

۶ نظر ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۵۳
لوسی می