3370.

بوی شلغم تو خونه پیچیده.

و من بوی شلغم را دوست دارمممم.

:)

۱۰ نظر

3369.

یه لیست خرید دارم،

که باید برای تامینش برم یکی از دوووووورترین پاساژهای شهر!

هر شب و روز دارم به اون روزی فکر میکنم که بریم اون پاساژه!

و به خریدهای مرتبط!

نمیدونم مستر کی بتونه منو ببره.



+معمولا اینطور وقتها یه مدت تب خرید منو میگیره

و از بس هی مستر نمیرسه بریم یا هی کار پیش میاد که کلا خرید از پاساژ رو بی خیال میشیم

و از همین مغازه های دور و اطراف دو سه تا از مهمترین اقلام لیست رو میخریم!

حالا ببینم اینبار چطور میشه!

+بعدا نوشت: کلا منتفی شد و نرفتیم!!

۲ نظر

3368.

گاهی یهو رگ مهندسی من و مستر میگیره

و میریم تو کار تغییر لوازم خونه!

امروز یکی از اون روزها بود

که یه نجاری کوچولو انجام دادیم

در حقیقت یک پروژه ی آر اند دی بود، با بهره وری بالا!

:دی



+و خاطره ای ماندگار! :)

۲ نظر

3367.

امروز اولین آب بازی مشترک بچه ها تو خونه جدید بود.

:)



+فکرمیکنم باید تعداد آب بازی های ممکن رو برای بچه ها افزایش بدم.

هم لذت ببرن، هم انرژیشون تخلیه بشه و هم از فوایدش بهره مند شن.

۵ نظر

3366.

امروز خونه مادرشوهر اوضاع خیلی خوب بود!

مستر میگه این همون دوری و دوستی ایه که همه میگن!

:دی



+البته خدایی من هیچوقت با کینه و دلخوری خونه شون نرفتم

و هر وقت رفتم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده رفتم!

اما خب.. حرفهای امروز رو شنیدن برام خیلی راحت تر و بی غرض تر به حساب میومد تا قبل!

۴ نظر

3365.

دیشب چنان سرمایی در وجود من رخنه کرده بود

که من سه تا لحاف درست درمون رو خودم انداخته بودم،

و به مستر میگفتم باور کن بلایی نازل شده بر من!

امروز هم از صبح رفتیم خونه مادرشوهر که گرم بشیم!

:|




+این در شرایطیه که مستر و بچه ها با یک لایه پتو خیلی راحت خوابیدن!

ولی من یخخخخخخخخخ زدم! :|

۷ نظر

3364.

بعد از یک سنی، (به نظر من بیست سالگی*)

دیگه آدم متوجه تغییراتش در گذر عمر نمیشه.

اصلا متوجه نمیشی که بیست سالگیت شد بیست و هفت و هشت!

تنها چیزی که بهت یادآوری میکنه که عمرت داره میگذره

دیدن بچه هاییه که هر روز بزرگتر میشن..

و نه حتی دیدن موهای سفیدت!



*نمیدونم به زمان ازدواج مربوطه یا نه،

اما به نظر من از بیست به بعد دیگه آدم تغییر مشهودی در شخصیتش ایجاد نمیشه.

هر تغییر خلقی هم که بکنه، بازم انگار همون آدم بیست ساله ست که الان تغییر کرده!

نمیدونم چقدر منظورمو رسوندم!

۴ نظر

3363.

بعضی دعاها رو باید حفظ کرد.

همینطور که واستادین و قراره بیست دقیقه فرنی رو هم بزنین،

یا حتی وقتی که قراره لحاف بدوزین،

یا وقتی که دارین آب لیمو میگیرین،

یا قراره سبزی خرد کنین*

خب یه دعا و ذکر خوب هم همزمان بخونین.




+والا سخت ترین دعا برای حفظ کردن برای من تا الان زیارت عاشورا بوده!

جملاتش رو حفظم! اما ترتیبش! هروقت میخوام از حفظ بخونم قاطی میشه!

چرا واقعا؟! :|

+هیچی هم بلد نیستیم صلوات بفرستیم.

نذاریم اوقاتمون با درگیری ذهنی توأم بشه.

*معلومه این روزها کلا درگیر بودما! اینا کارهای این دو روزمه!

۳ نظر

3362.

تصمیم گرفتم تا اربعین،

هر روز حداقل چهار رکعت نماز قضا بخونم!



+و ایضاً تصمیم پارسال ان شالله.

۵ نظر

3361.

بعد از این مدتی که از سرما یخ زدیم،

امروز با هفت روزه شدن سرماخوردگی گل پسر

مستر تصمیم گرفت بالاخره هرطور شده امشب برای خونه پنل رادیاتور بخره!!

۲ نظر

3361.

امروز رفتم لیموی تازه خریدم.

تصمیم دارم از حالا به بعد آبلیموی طبیعیِ خونگی مصرف کنیم.

و همچنین رفتم و یه شیشه ی خیلی کوچولوی آبلیمو و دو سه تا باکس برای نظم کمدها خریدم.


+کلا افتادیم رو دورِ مصرف مواد غذایی به صورت طبیعی. الحمدلله.

تصمیم دارم زردچوبه و دارچین و فلفل رو هم از حالا از عطاری ها بخرم خودم بکوبم.

+همینطوری روزنوشت!


۱۰ نظر

3360.

لحاف پهن کردم رو زمین،

و دارم روکشش رو میدوزم.

پسرک میگه:

مامان سه مدل دوختن داریم.

یکی اینکه پهن کنیم رو زمین و بدوزیم.

یکی اینکه لباسه تنمون باشه بدوزیم*.

یکی اینکه لباسه تنمون نباشه با چرخ خیاطی بدوزیم.

:)


+یعنی تقسیم بندیش کُشت منو! کلی قربون صدقه ش رفتم.

*یه روز داشتیم میرفتیم بیرون، دیدم سرشونه ی لباس پسرک درزش باز شده.

همونطور که تنش بود دو تا کوک زدم و رفتیم. :)

۳ نظر

3359.

ابا دارم از رسیدن به صفحه ی سرخ..

جوری که انگار اگر من به اون صفحه نرسم

و اون صفحه رو نخونم

تاریخ عوض می شه...



+یک صفحه از کتاب قرمزه.

به نظرم میاد که بخش شهادت امام باشه..

۲ نظر

3358.

تو پیش از من به نبرد برو،

تا من به سبب تو آزمایش ببینم و پاداش الهی در مصیبت تو از خدا چشم دارم

و اگر با من اکنون کسی بود نزدیک تر از تو،

باز خوش داشتم او را پیش از خود به میدان فرستم

تا در مصیبت او اجر یابم

که امروز روزی است که ما باید تا بتوانیم در تحصیل ثواب بکوشیم

که فردا روز حساب است..



+عابس ابن ابی شبیب شاکری به شوذب از دوستانش.

+مقتل میخوانم!

+فکر میکنم، اگر اینطور با بصیرت به همه ی سختی های زندگیمون نگاه میکردیم، چقدر جایگاهمون از این چیزی که هست رفیع تر بود.

خدای من! چرا من اینقدددددددددددددر از این فضا و این نگاه و این بصیرت به دورممممم؟؟!

چقدر از خودم خجالت می کشم..

۴ نظر

3357.

تصمیم گرفتم به سبک همسران و مادران شهدا زندگی کنم..




+بلکه خدا از من بپذیرد..

+از برکات مقتل خوانی.

+إنّی ذاهِبٌ إلی ربّی سیَهدین.(99صافاتِ عزیزممم)

من به سوی پروردگارم می روم، او مرا هدایت خواهد کرد..(عاشق این آیه ام.)

+کاش یادم بمونههه...

۸ نظر
یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۷ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان