ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱ اسفند ۹۵، ۲۳:۲۹ - خانم اشک
    :)
  • ۱ اسفند ۹۵، ۲۰:۰۸ - مامان محمدمهدی
    شک نکن:))

۹۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

بچه ها دلم کربلا میخواد..

و نجف..




+من خیلی پررو ام که دلم کربلا میخواد!

و شما نمیدونین که چرا!

خوش به حال همه ی شما که اگر دلتون کربلا میخواد از دلتنگیه،

اما من.. خیلی پررو ام!

دعام  کنین...

حسرتی که در دل من هست در دل هیچکدومتون نیست و خوش به حالتون.

+ببخشید که پست قبل رو ثبت موقت کردم.

۸ نظر ۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۷
لوسی می

خانم حدیدچی دباغ از اون دسته آدمهای قابل ستایش در زندگی من بود،

امیدوارم با تمام کسانی که دوستشون داری

و زندگیتو در راهشون هزینه کردی محشور بشی بانو..




*در زندانهای ساواک به همراه دخترش زندانی میشه،

و دخترش رو شکنجه میدادن و ایشون رو تو سلول کناری زندانی میکنن

که صدای فریادهای ناشی از شکنجه ی دخترش رو بشنوه،

و ایشون میگفت هر روز و هر روز آرزو میکردم که دخترم هرچه زودتر زیر شکنجه ها شهید بشه...

توضیح اضافه ای بر این نهایت سختی و مصیبتی که ممکنه بر یک مادر وارد بشه وجود نداره..

این فقط یک برش کوچک از زندگی سراسر مبارزه و سختیِ این بانوست.

+خدا بر درجاتت بیفزاد بانوی صبور که از راهت ابدا پشیمون نشدی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

۹ نظر ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۱
لوسی می

اصصصصصصصلا باورم نمیشه که مستر

دیشب تو اون ساعتی که از فرودگاه برمیگشت

برام کیک تولد سفارش داده بود،

امروز رفتیم کیک رو گرفتیم و رفتیم خونه مامانم.

و من یکی از پرهدیه ترین روزهای تولدم تا به امروز رو

همین امروز، خونه مامانم تجربه کردم!

:)



+وای اصلا باورم نمیشد که مامان و بابام هردو به صورت مجزا به من هدیه ی تولد دادن!

واقعا بی سابقه بود! واقعا!

مطمئنم خودشون و مستر هم از این عدم هماهنگی تو شوک قرار گرفتن!  :))

+مستر هم از ماموریت برام چیزهایی آورد

که من نیمیش رو به عنوان سوغات

و نیمیش رو به عنوان هدیه ی تولد پذیرفتم :)

+28 ساله شدم...

۱۱ نظر ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۳
لوسی می

چقدر این روزها به این پست پین شده، نیاز داشتم!

:)

1376?

۰ نظر ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۱۴
لوسی می

امروز یک هدیه ی مجازی دریافت کردم،

که در نگاه اول بهترین دستاوردی که برام داشت این جمله ش بود:

"در فضای مجازی که میان نوشتن و منتشر کردن مرزی وجود ندارد،

احساسات زودگذر ما، موضوع خوبی برای منتشر کردن نیست!"




+با سپاس از شما آقای دچار :)

۲ نظر ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۸
لوسی می

به مناسبت بازگشت مستر

در اقدامی کاملا انتحاری

با بچه ها،

شباهنگام رفتم "یه گلدون گل هدیه ی ما برای مستر"

خریدم.



+واقعا من موندم در دوران دانشحویی چطوری ساعت نه شب برمیگشتم خونه!

الان اصصصصصلا جرئتشو نداشتم تا سر کوچه برم!

+وصف رفتار گل پسر تو گل فروشی اصلا مقدور نیست. بچه م واقعا گل دوستهههه.

+وقتی برگشتم متوجه شدم کلید از داخل خونه هم روی قفله! در نتیجه نمیتونستم در رو باز کنم!

رفتم آچار و پیچ گوشتی از همسایه گرفتم حدود نیم ساعت درگیر یودم تا در باز شد!

:|

۱۲ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۷
لوسی می

دیروز که رفتیم پارک تو راه برای پسرک کش خریدم

(اصلا نمیدونم اسمشون چیه!)

از این کشهایی که جدیدا باهاش دستبند میسازن

قصد اصلیم انجام بازی های دست ورزی با کشهای ریز توسط پسرک بود.

حالا ببینین پسرکم  با همون کش ها برای من چی درست کردههههه.

:)

میگه مامان میدونستم دوست داری برات درست کردم.

واااااقعا ذوق زده شدم وقتی این همه رنگ رو با هم دیدم!




+برای اینکه متوجه بشید کدوم کش ها رو میگم این عکس رو گذاشتم

که تو هرکدوم از انگشتهاش هم یه کش گذاشته!

البته این کار رو من کردم ایشونم یاد گرفت!  :دی

۱۴ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۲
لوسی می

دقیقا 5 ساعت دیگه تایم نبودن مستر به چهارشبانه روز میرسه

اما قراره ان شالله دو تا سه ساعت دیگه خونه باشه.

روزهای خوبی بود برای من پر از خاطره و جذابیت و کودکی،

فکر نمیکردم بتونم دووم بیارم

مستر هم فکرشو نمیکرد احتمالا الانم فکر میکنه روزهای فاجعه باری داشتیم

نه تنها دووم آوردیم که در تمام این روزها حالم خوب بود

و الان که مستر داره میاد یه دردی دچار شدم

یه بی اهمیت ترین شخص و موضوع زندگیم دارم فکر میکنم و هر کار میکنم از ذهنم نمیره

و میدونم این فکر رو رفتارم در لحظات اومدن مستر به شدت اثرگذار خواهد بود،

خدایا چرا اینطوری شدم؟!

آخه الان وقتشه واقعا؟؟!

۸ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۸
لوسی می

وای!

باز امروز قرار نیست پسرک ظهر بخوابه..



+باورم نمیشه که من هر روز سر این موضوعِ خواب ظهر استرس میگیرم!

یعنی واقعا تا بچه ها نخوابن، استرس دارم که مبادا پسرک تصمیم بگیره نخوابه!

:|


+بعدا نوشت:

پسرک: مامان بیا ببین پسرت چه کردهههه!

میرم تو اتاقش می بینم دراز کشیده.

میگه: نقاشیشو جمع کرده گذاشته برای فردا(منظورش همون عصره)

و منتظر مامانشه که یه قصه براش بگه که بخوابه.

:)

یه کتاب براش خوندم و کنارش دراز کشیدم کمتر از یه ربع بعد خواب بود..

الانم ساعت چهار و نیمه و باید برم بیدارش کنم که برای خواب شب به مشکل نخوریم.

۵ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۶
لوسی می

امروز بابام اومد خونه مون.

راستشو بخواین باورم نمیشه که بابام هر از چندی تنهایی میاد به من و بچه ها سر میزنه!

:)



+بابای من اصلا اهل این کارها نیست!  :|

۵ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۳
لوسی می

من به تازگی با یک خانم 31 ساله ی آمریکایی دوست شدم،

که 7 تا بچه داره.

:|


+ماشاءالله..

۱۳ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۱
لوسی می

گل پسر دستِ بزن پیدا کرده،

و وای اگر بهش بگی نزن!

یا آخ!

یا دردم میاد!

میزنه زیر گریه و چنان ننه من غریبم بازی ای در میاره که بیا و بکن تماشا!

:|



امروز بعد از این اتفاق،

و وسط ماجرای ننه من غریبم،

پسرک به من میگه: من هیچوقت گل پسر رو غصه نمیدم!

میگم آفرین پسرم. منم غصه ش ندادم بهش گفتم دردم میاد!

پسرک: خب اینکه کوچیکه نمیدونه! بزرگ بشه تازه میفهمه که دردمون میاد!!

نباید که غصه ش بدیم!

:|

۸ نظر ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۴
لوسی می

سه غم آمد سوی من هرسه یکبار

غریبی و اسیری و غم یار،

غریبی و اسیری چاره داره،

غم یار و

غم یار و

غم یار...

۰ نظر ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۲
لوسی می

بچه ها!

موجوداتی که تا وقتی داری باهاشون بازی میکنی

دوست داشتنی ترین موجودات روی زمینند،

و هیچ بهانه جویی، غر زدن، ناله کردن، و اذیتی ندارن،

اما به محض اینکه لحظه ای بازی رو ترک میکنی

و به ابتدایی ترین نیازهای خودت و زندگیت میرسی،

هیولای بهانه گیر و غر بزن و همیشه شاکیِ درونشون خودشو نشون میده!




+امروز عصر خیلی خوب و موفقیت آمیز نبود، کمتر بازی کردیم و گل پسر مدااااااااااااااااااام غر زد و غر زد و غر زد!

۱ نظر ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۱
لوسی می

پسرک امروز بالاخره یه نقاشی مفهوم دار کشید،

:|

و انقدر ذوق کرد و هیجان زد که در تمام طول کتاب خوندن قبل از خواب وول زد و بالا و پایین پرید!

میگم خب چی شده الان؟ چرا آروم نمیگیری؟

میگه خب خوشحالم!

یه عکس از من بگیر که اینقدر خوشحالم!

:))



+نقاشی مذبور رو رو در یخچال نصب کردیم و هیجانش صدچندان شد.

+فکر کنم نقاشی در راه کشف و بروز استعدادش باشه! :))

+هنوزم که هنوزه بیست دقیقه ست قراره بخوابه هر از چندی صدای ذوق کردنش میاد!

۴ نظر ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۷
لوسی می