ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 29 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۹ آبان ۹۶، ۱۸:۰۷ - مامان محمدمهدی
    تبریک

۲۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

سردار سلیمانی:

تا دو ماه دیگر نابودی کامل داعش را جشن میگیریم.




+خدایا یعنی میشه ما زنده باشیم و اون روز مبارک رو ببینیم؟؟!

+ألیس الصبح بقریب؟ (ادامه ی عنوان، سوره ی هود آیه 81)

موعد هلاکت این قوم صبح است، و آیا صبح بسیار نزدیک نیست؟!


+صلی الله علیک یا اباعبدلله و علی الارواح التی حلت بفنائک.

۱۳ نظر ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۶
لوسی می

آمد محرم و قد قامت العزا..



+صلی الله علیک یا اباعبدالله.
+التماس دعا.

۳ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۴
لوسی می

بعد از سه هفته جستجو،

امروز بالاخره مرکز بهداشت نزدیک خونه رو پیدا کردیم و رفتیم برای قد و وزن گل پسر!

بعد از خودمون هم تحقیقاتی به عمل آورد،

و گفت مشاوره مون رایگانه،

و منم که کلاً پایه ی مشاوره رفتنم، (مدیونین اگر فکر کنین به خاطر رایگان بودنش پایه شدم! :دی)

ولی خب باید امتیاز افسردگی و خشونت و امثالهم به یه حد خاصی میرسید که مال من کم بود!

بهش گفتم یه مشاوره هم برام ردیف کن برم دیگه!

برای همین امتیازات رو افزایش دادیم :))

آقا من رفتم مشاوره که بهش بگم به زندگی نمی رسم و مدام در حال دویدن هستم و هیچوقت هم از خودم راضی نشدم!

و در حین صحبتها ایشون نتیجه گرفتند که ریشه ی مشکلات بنده در وقت نگذاشتن برای خودمه!

درست میگفت!

من برای خودم خیلی خیلی کم وقت میذارم،

و کلاً با باری از مسئولیتهای زیاد، بدون کمک و همراه، با ایده آل گرایی زیاد، و خود کم‏‏ موفق بینیِ محض دارم خودمو داغون میکنم!

و این باعث فشار روانی بر من شده. :(

لذا موکداً توصیه شدم به کلاس ورزشی!

:)




+حالا تصمیم دارم کلاس ورزشی برم!

فک کن وسط ماجراهای دانشگاه رفتن و کنکور و پایان نامه برم کلاس ورزشی!

فکر کنم این چندماه زیادی بهم خوش بگذره! هههه ههه!

۱۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۲۵
لوسی می

ایرانی بخریم خب!

چرا اینقدر اذیت میکنیم؟

چهار تا دفتر و مدادرنگی ایرانی خریدن اینقدر زحمت داره؟

من قبول دارم که آدم وقتی میخواد یه چیزِ گرون قیمت بخره که عمری براش کار کنه،

و پولش رو هم به زحمت جمع کرده خب بره یه جنس خوب بخره،

اما خداوکیلی لوازم التحریر خارجی خریدن ظلم عظما در حق این مملکته!

بابا ده هزار تومن، بیست هزارتومن بیشتر نیست!

نهایتش بی کیفیت در میاد دوباره میخری دیگه! ای بابا!




+میخواستم یه جنبشی بین همسایگان وبلاگ راه بندازم بریم تو مغازه ها هی بپرسیم "فلان کالا ایرانیشو دارین؟ من فقط ایرانی میخرم."

مخصوصاً مغازه هایی که شلوغ هستند (این روزها همه ی لوازم التحریری ها شلوغند) که بقیه ی مشتریها هم بشنوند!!

جهت تبلیغات فرهنگی!

بعد ترسیدم مغازه دار بگه آره ایرانی هم دارم؛ شما مجبور بشید بخرید! :دی

و این باعث بشه جنبش از کار بیفته!!

لذا بی خیال شدم.

اما اگر پایه هستید این کار رو بکنید. هرکس به قدر وسع خودش تلاش کنه.

ما همه ساکن این مملکتیم.

۱۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۸
لوسی می

اینجا ببینید.


۱۳ نظر ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۴
لوسی می

چی میشد عادت میکردیم

وقتهایی که حوصله ی چیزی رو نداریم،

و احساس بیکاری میکنیم،

عوض دویدن پای نت،

قرآن باز کنیم و فقط دو آیه قرآن بخونیم.

اگر این کار رو کرده بودیم تا الان زنگاری بر دلهامون نمونده بود.

بیماریِ گناه جورِ ناجوری دست و پامون رو بسته*،

که حتی به درمان حساسیت داریم!



+پست مرتبط

*شخصی نزد امیرالمومنین_علیه السلام رفت و گفت: من نمیتونم برای نماز شب (توجه کنید نماز نافله ی شب!) بیدار بشم، چه کنم؟!

حضرت فرمودند: گناه های بسیار، دست و پای تو رو بسته.

+باز این دل من تنگ محرم شده ارباب...

۱۴ نظر ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۱
لوسی می

صدای مرا از دانشگاه می شنوید!

پاشدم قر قر قر اومدم دانشگاه،

اما به صورتی کاااملاً هماهنگ شده بچه ها کلاس رو دودر کردند!

هیچی دیگه، واستادم تا استاد بیاد ببینه من اومدم! هههه هه!

اومد گفت بریم بگردیم دنبالشون.

قدرکی گشتیم ولی پیداشون نکردیم.

منم که اصلاً کسی رو نمیشناختم!

به تمام معنا دست از پا درازتر اومدم نشستم تو سایت منتظر مستر که بیاد دنبالم بریم خونه!

اینم از روز اول دانشگاه!

:)



+البته که استاد خیلی خوشش اومده بود از فرط هماهنگی بچه ها! :/

+من به این درس نیاز دارم! محض مشاهده ی جمال استاد یا لذت درس خوندن و اینا نمیام دانشگاه.

به چند تا درس دیگه هم راستش نیاز دارم اما موندم بچه ها رو چه کار کنم که بشه بیام! :/

۱۷ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۳۶
لوسی می

تصمیم گرفتم تو یکی از کلاسهای دانشگاه به صورت مستمع آزاد شرکت کنم!

:)

و حس خوبی دارم که امروز قراره برم سر کلاس :)

۷ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۹
لوسی می

برادرزاده ی مستر کنکوریه،

و من انگار که خودم کنکور داده باشم،

دل تو دلم نیست!



+آخه چقدر من چقدر خوبم آخه! خخخخ!

پست مرتبط پارسال این موقعها!


+بی ربط نوشت: از بیان خیلی ممنونم که پاسخ کامنتهامون رو برامون ارسال میکنه.

از این بهتر نمیشه واقعا. :)

۱۱ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۰
لوسی می

یک تحلیل سیاسی با حرفهای جدید.

دوست داشتید اینجا بخونید.



+اینکه این لینک رو معرفی کردم هرگز به معنی تأیید صحبتهای ایشون نیست.

اما نگاه جدیدی رو برای اونهایی که فکر باز و آزاد اندیش دارند و از طرفی هم پیگیر سیاست هستند ارائه میکنه.

+ از اتاق فرمان اشاره می کنند حرفها خیلی هم تکراری می باشد! عذرخواه هستیم! نخونید! :)

۳ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۵
لوسی می

بدترین چیز،

تمام شدن زندگی در میان مردمی است

که به تو احساس تنهایی میدهند.



+به جای اینکه فکر کنیم چند نفر ما رو تنها گذاشتن،

یه لحظه به این فکر کنیم که خودمون تا به حال به چند نفر حس تنهایی رو القا کردیم؟!

+رابین ویلیامز.

۱۵ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۴۶
لوسی می

و از جرم گیرِ "اکتیو" استفاده کنیم!

:)



+جرم گیر "من" هم خوبه اما نمیدونم چرا اینقدر کمیابه!

اما "اکتیو" قابل دسترسیه :)

+بی ربطه اما خدایی دوست داشتم ارژنگ امیرفضلی برنده ی مسابقه ادابازی باشه حیف شد! :|

۳ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۷
لوسی می

تولد برادرمه،

به خاطر عشق مفرطی که به بایرن مونیخ داره کیک بایرنی براش سفارش دادم!

صبح برای رفتن به دانشگاه بچه ها رو بردم خونه مامانم،

و به پسرک گفتم یه وقت به دایی نگی که تولدشه. این یه رازه.

تو راه برگشت به خونه، بهش میگم آفرین پسرم که رازمونو به دایی نگفتی.

با افتخار گفت: آره من که رازمونو نمیگم، فقط بهش گفتم ما برات یه شیرینی سفارش دادیم.

بعد دایی گفت: مگه عید منه*؟

منم گفتم: نه!

دایی گفت: پس چی؟

منم بهش گفتم این یه رازه نمیتونم بگم! راز مامان و بابامه ببخش که نمیتونم بهت بگم!

:))


+بهت افتخار میکنم پسرکم!
*
این اصطلاح خود پسرکه! وقتی برای کسی هدیه می بریم مثلا روز مادر و روز پدر و اینها میگه عید فلانیه!
یه بارم اصرار داشت یه کتاب از کتابهای خودشو به داداشم هدیه بده، بعد که هدیه رو براش برد گفت دایی عید شماست برات عیدی آوردم!
داداشمم از روی همون اصطلاح باهاش اینطوری صحبت کرده!
البته اینها نقل قول پسرکه معلوم نیست اصل ماجرا چی بوده! :))
چیزی که مهمه اینه که قرار بود داداشمو سورپرایز کنیم که الانم داریم همین کار رو میکنیم! چیزی لو نرفته که! :)
۱۲ نظر ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۲۶
لوسی می

چالش جالبیه! تو وب فیش نگار، آقاگل، و یک آشنا این موضوع رو خوندم و یهو دلم خواست منم بنویسم!

از وقتی که دانشگاه میرفتم.

صادقانه بگم که هیچوقت از یادآوری خاطرات کارشناسیم حس خوبی نداشتم. برای همین این کار رو کردم و این متن رو نوشتم. دوباره نشستم و مو به مو یادآوری کردم که بر من چه ها گذشت و چرا اینطور گذشت. نسبت به دوره ی ارشد حس خوبی دارم برای همین دیگه ننوشتمش! بماند که در همین وب واقع نگاری هایی از دوره ی ارشد دارم و دیگه تکرار مکررات میشد.
فقط بگم که خیلی متنم طولانیه!

خییییییییییییییییییییییلی طولانیه! اما من به همین عللی که گفتم باید می نوشتم و باید عمومی هم می نوشتم! اما شما نخونید!


۲۳ نظر ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۵۹
لوسی می

میخواستیم با مامانم اینا بریم یه باغی بیرون شهر،

پسرک اصرار داشت دوچرخه ش رو هم ببریم.

مستر میگفت: دوچرخه ت رو بذاریم تو ماشین دیگه خودمون جا نمیشیم؛ نمیشه ببریمش.

پسرک: خب بدیم باباجون بیارن (بابای من)

مستر: بعد مامان جون و دایی چطوری بیان؟

پسرک: اونا با ماشین ما بیان، باباجون دوچرخه ی منو بیارن [کشته مرده ی راه حلهاشم! :)]

مستر: یعنی باباجون تنها بیان؟

پسرک آره دیگه! که دوچرخه مو بیارن.

مستر: گناه دارن خب! همه ی راه تنها باشن، گناه ندارن؟

پسرک: چطور شما همه ش تنها تنها میری مأموریت چیزی نیست،

چطور باباجون این همه تنها تنها میرن سرکار چیزی نیست،

حالا یه ذره راه تا باغ نمیتونن تنها بیان؟؟!



:))

۱۷ نظر ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۳۲
لوسی می