ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 29 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۳۰ دی ۹۶، ۱۵:۳۱ - ستاره جان
    خوبه

۲۵ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

وقتی می شنوی منشی یکی از مشهورترین پزشکان شهر،

برای نوبت دادن به بیماران،

زیرمیزی میگیره!

:|

۱۳ نظر ۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۸
لوسی می

تو تبعیدگاه بیشتر از هر زمان دیگری،

به عبارت به حق و به جایِ "از ماست که بر ماست." پی بردم،

اونهایی که منو به عبارتی قال گذاشتند،

ما رو سر دوندند،

احساس خودبرتر بینی و احتیاج من به خودشون رو داشتند،

متأسفانه غالب جامعه مون رو تشکیل میدند،

دوست داشتم به همه شون بگم،

اگر روزی به اداره ای مراجعه کردین،

و برای انجام کارتون مدتها معطل شدین و بارها مجبور شدین برین و بیاین و پیگیری کنین،

و دست آخر هم کارتون بی نتیجه موند،

به یاد من و امروز بیفتین!



+تلخه زندگی در جایی که "من"، و "کاری که خودم دارم" از "سایرین" و "کارهایی که دارند" مهمتر دیده میشه.

مطمئنم همه ی این طور آدمها بیشتر از هر کسِ دیگه ای بابت وضعیت مملکت گلایه مندند و غر میزنند،

مطمئنم این سیکل معیوبی که تو جامعه ی ما وجود داره از بی تفاوتی نسبت به بازکردن گره از کار همدیگه،

از همین خرده بی توجهی هامون به همدیگه شروع شده و حالا چطور میتونیم جلوشو بگیریم؟؟!

۳ نظر ۲۹ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۱
لوسی می

و امروز در تبعیدگاه،

نحس ترین،

و البته آخرین روز!




+باورم نمیشه که امروز حتی اپسیلون قدر کارم پیش نرفت!

حتی اپسیلون! :|

+فقط خدا رو شکر میکنم که محتاج نبودم!

۳ نظر ۲۸ آذر ۹۶ ، ۱۳:۵۴
لوسی می

شنبه که به تبعیدگاه* رفتم،

فکر کردم که یکشنبه دیگه آخرین روزه،

و تا هفته ی آینده هم کارهای جانبی رو انجام میدم و تموم میشه،

اما این مدت، درگیر بیماری بچه ها و دکتر خودم شدم،

هر روز دارم میرم بیرون،

از شنبه هر روز مامانم برای نگه داشتن بچه ها اومده اینجا،

اما هنوز که هنوزه قسمت نشده که برای بار آخر برم تبعیدگاه!

آدمیزاد از فردای خودش هم خبر نداره،

همه ی برنامه هام به هم ریخته!

می ترسم از تمام نشدن پایان نامه م...




*جدّاً که این اسم برازنده شه! نحس ترین جایی که به عمرم رفتم!

۳ نظر ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۳:۴۰
لوسی می

گویا مریضی وارد خونه مون شده،

و به همین راحتی ها هم حاضر نیست بره بیرون.

:(

۲ نظر ۲۷ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۳
لوسی می

امروز کارم تو تبعیدگاه تموم شد.

:)

و از این بابت بسیار بسیار بسیار خوشحال می باشم.

البته که یه روز دیگه هم قراره برم.

ان شالله پس فردا.

اما خب اون روز روزِ اشانتیونیِ آخرهههههه :)



+ ماجرای ناراحت کننده هم اینه که بچه ها مریض شدن
و پسرک عزیزم نتونست تو اولین جشن مهدش که جشن شب یلدا بود شرکت کنه :(

۹ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۸
لوسی می

آقا هیچ سرگرمی ای جز وب ندارم که!

گناه دارم اینم از خودم بگیرم!

همین دو روز و نیم پیش،

که هیولای ترس یهو بیدار شد،

یه فایل ورد باز کردم،

یه متن هچل هفتی توش نوشتم و با کپی پیستش رمز وبم رو عوض کردم،

بعدم فایل رو سیو کردم.

یعنی الان رمز وبم رو بلد نیستم!!

تمام این مدت هرقدر پای لپ تاپ بودم،

همونقدر کار پایان نامه رو پیش بردم.

جز یکی دو مورد چت و اینستاگردی،

و انصافاً فعالیتهام اثربخش بود راضی ام تقریباً.

این دو روز مستر نبوده،

من حدود بیست تا مقاله خوندم (البته همون قسمتهایی که لازم داشتم نه همه شو)

و حدود ده تا مقاله ترجمه کردم (ایضاً عبارت داخل پرانتز قبلی!)

و تقریبا ده صفحه به پایان نامه م افزودم،

و قدری خیالم راحت شده.

اما همچنان در استرسِ تبعیدگاه به سر می برم،

کارم اونجا هنوز تموم نشده و بیخود و بی جهت یک هفته به خودم مرخصی دادم!

که با اون یک هفته مرخصیِ با خود و با جهت میشه دو هفته! :(

از وقتی فلشم اونجا گم شده احساس ناخوشایند وحشتناکی رو روانم سنگینی میکنه،

هنوز گاهی خوابشو می بینم و باورم نمیشه چطور این اتفاق افتاد :(

نمیدونم هیچوقت آیا این احساس از بین خواهد رفت یا نه.

چون عکسهای خانوادگیمون تو فلش بود!

تو این دو روز، با راننده ی سرویس پسرک به صورت روانی درگیرم،

چون اصلا حاضر نیست حتی دو دقیقه منتظر بچه واسته!

انتظار داره من پسرک رو بفرستم پایین پشت در،

که به محض اینکه ایشون بوق زدند بپره تو ماشین!

که شدنی نیست!

همین دیگه عرضی نیست.

اومدم یه چیزی گفته باشم،

بعدم برم بخوابم که هیولای عزیز امکان خواب راحت رو هم از ما گرفته!




+امیدم برای دکترا هم به صفر تبدیل شده.

اصلا فرصتی برای درس خوندن نیست. هیچی! :|

۸ نظر ۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۶
لوسی می

شش هفته ی دیگه وقت دارم،

که پایان نامه م رو بذارم رو اون میزی که بین من و کارشناس آموزش فاصله ایجاد کرده!

دیشب هیولای ترسم یه  تکونی خورده،

اما گویا هنوز بیدار نیست!

در نتیجه فعالیتم اینجا ادامه داره.

وقتی بیدار شد دیگه منو نمی بینید!

:دی



+با عرض پوزش از دوستان،

وبهایی که سرعت پست گذاریشون بالاست رو از دایره ی دنبال شوندگان به صورت موقت حذف میکنم،

چون اون ستاره های روشن رو اعصابمه و از طرفی هم فرصت نیست همه ی وبها رو بخونم.

در نتیجه یا پیاپی پست نذارید،

یا اینکه لطف کنید یه مدت عذر بنده رو بپذیرید.

فقط چند هفته! :)


+بعداً نوشت: فکر میکنم هیولا بیدار شده.

روزگارتون به کام.

۱۲ نظر ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۳:۱۷
لوسی می

دیروز تحلیلگران سیاسی نزدیک به نخست‌وزیر اسرائیل گفتند همه‌ی حرف‌ها در زمینه‌ی واکنش جهان عرب و اسلام به این تصمیم، بی‌ارزش است و هیچ اتفاق و واکنشی در جهان عرب و اسلام رخ نخواهد داد. ما در امت اسلام باید این حرف را بشنویم تا بفهمیم علت همه‌ی اتفاقاتی که از سال ۲۰۱۱ به این‌طرف رخ داد، چه بود. تحلیلگران اسرائیلی گفتند این امتْ فلسطین و قدس را فراموش کرده است و امروز همه‌ی کشورها به شدت درگیرند و هیچ کس آن‌قدر بی‌کار نیست به این موضوع واکنش نشان دهد. مردم هم همین‌طورند، یکی دو روز فریاد می‌زنند و تمام می‌شود و گویی چنین اتفاقی اصلا رخ نداده است. این تحلیل‌ها بوده که سردمداران آمریکا و اسرائیل را به انجام این عمل جنون‌آمیز کشانده. ما باید به آن‌ها ثابت کنیم این طور نیست.


همه باید این حرکت آمریکا را محکوم کنیم و در کنار فلسطین بایستیم. انکار با زبان، کم‌ترین مرحله‌ی ایمان است. این روزها ساده‌ترین راهی که افراد می‌توانند به این قضیه بپردازند، شبکه‌های اجتماعی است. هر انسان آزاده‌ای در جهان مسئول است در این باره موضع بگیرد. ممکن است کسی بگوید پست گذاشتن روی توییتر یا بیانیه‌ی محکومیت یک جمعیت هیچ فایده‌ای ندارد. چرا تأثیر دارد. قطعا کار را یکسره نمی‌کند اما تأثیر دارد. بر روی روحیه‌ی دوستان و دشمنان تأثیر دارد.


امتی که از قدس دست بردارند،

می توانند از هر چیز دیگری نیز دست بکشند...

قدس آخر خط است...


+متن پست: بخشی از سخنرانی سیدحسن نصرالله.

+عنوان پست: جمله ی رهبر انقلاب.

+با سپاس از این پست جناب دچار.

۶ نظر ۱۸ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۱
لوسی می

تقریبا نیم ساعت قبل،

پسرکم رو برای اولین بار سوار سرویس کردم و فرستادمش به مهد..

اغراق نیست که بگم اون لحظه ی حرکت کردن سرویس،

و دست تکون دادن های پسرک،

من خود به چشم خویشتن،

دیدمممم که جاااااانم می رود...

:((



+تمام راه رو گریه کردم و برگشتم بالا و شروع کردم به قرآن خوندن،

احساس کردم فقط اینطوریه که آروم میشم،

و این آیات تو صفحه ی پیشِ روم بود:

الَّذی خَلَقَنی فَهُوَ یَهدینِ، او که مرا آفرید و خودش هدایت می کند،

وَ الَّذی هُوَ یُطعِمُنی وَ یَسقینِ، او که مرا غذا می دهد و سیراب می کند،

وَ إذا مَرِضتُ فَهُوَ یَشفینِ، و آنگاه که بیمار شوم، اوست که مرا شفا میدهد،

وَ الَّذی یُمیتُنی ثُمَّ یُحیینِ، او که مرا می میراند و زنده می کند..

(78-81 شعراء)

+پسرم من فکر میکردم که خوبه که که دارم تو رو به خدای مهربون میسپارمممم،

اما در حقیقت این خداست که همواره مراقب تو بوده و هست و باشد ان شالله.

الهی إنّی أُعیذُهُ بِکَ و ذُریَّتَهُ مِن الشَّیطانِ الرَّجیمِ.


+بی ربطه اما خدا به مادران شهدا عجب صبری دادههههه.. :((

۶ نظر ۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۸:۳۲
لوسی می

پسرک عاشق هویجه.

یعنی هویج تو خونه ی ما نمی مونه معمولا.

چه مربا باشه چه هویج خام!

یک ماه پیش یه روزی پسرک و مستر موقع بازگشت به منزل هویج خریده بودن،

پسرک گفت که اینها رو خریدیم که مربای هویج درست کنی.

گفتم باشه سرفرصت.

امروز بعد از این همه مدت که من هی برای مربا درست کردن تعلل میکردم و از اون حجم هویج هم سه چهار دونه بیشتر نمونده،

بهم گفت مامانی میدونی من چرا این هویجها رو تا به حال نخوردم و تمومشون نکردم؟

گفتم نه،چرا؟

گفت برای اینکه منتظرم باهاشون مربا درست کنی! :|

یعنی یه چیزی گفت که با روح و روانم بازی کرد.

دست به کار شدم،

سه تا هویج رو مربا کردم!

:)



#پسرک_صبورم :)

۱۱ نظر ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۳:۳۴
لوسی می

پسرک عزیزم اولین کار دستیِ مهدش رو آورد خونه

(البته خودش درست نکرده به مناسبت عید بهشون دادن)

و یه نصفه شیرینی هم باهاش آورد.

بهم میگه:

"اومدن شیرینی تعارف کردن،

گفتم میشه دو تا بردارم یکی رو هم ببرم؟

گفتن نه ممکنه به همه ی بچه ها نرسه،

برای همین من نصف شیرینی خودمو خوردم،

نصفشو آوردم برای شما که شما هم بخورین."



+بذار نگم که چه بر سر قلبم آمد.. بذار نگم..

+عیدتون مبارک.. دیر تبریک گفتن، بهتر از هرگز تبریک نگفتن است :)

۸ نظر ۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۴:۲۴
لوسی می

دیشب با مستر و بچه ها رفتیم بیرون،

و چند صحنه ی لایو در شهر عزیزمون مشاهده کردیم،

که حتی رومون نمیشد تو فیلمهای خارجکی تماشا کنیم!



+به مستر میگم من دیگه کاملا برای مهاجرت آماده ام! :|

+باید چه کار کنیم؟! وظیفه ی ما چیه؟!
۱۷ نظر ۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۹:۵۰
لوسی می

دیروز تو دانشگاه یه مقرِّ خیمه مانندی بنا کرده بودن،

در دو طرف، از خانمها و آقایون پذیرایی میکردند،

چون میدونستم یکی از دوستام احتمالا اونجاست رفتم ببینمش (که نبود البته!)

حالا پذیرایی چی بود؟

پشمک! :))

همونجا آقایون به صورت دانشجوطورانه پشمک درست میکردن میدادن دست ملت.

در نوع خودش بامزه بود :)

طرف خانمها یه سری کاج چیده بودن روی میز،

روی کاجها یه کارت گذاشته بودن(حتی نچسبونده بودن، هی میفتاد!)،

و رو کارتها نوشته شده بود: "من از یادت نمی کاهم."

بعد سه نفری ریختن رو سر من که طرحشون رو توضیح بدن.

یعنی در حدی که میپریدن تو حرف هم! :|

و گفتن که این به مناسبت جشن آغاز ولایت امام زمانه،

و اینم به رسم هدیه ست (همون کاجِ کارت به سر!)

فلسفه ی کاج و یاد امام زمان رو متوجه نشدم اصلا.

بعدم بهم یه پشمک دادن! :|

فک کن من با این هیبت و چادر و کلی دم و دستگاه که با خودم حمل میکردم یه سیخِ پشمکی هم میگرفتم دستم!

گفتم ممنونم نمیخورم.

گفت پس بیا برای امام زمان_عجل الله فرجه دل نوشته بنویس آویزون کن به این درخت! :|

کپ کردم یعنی!

بابا این کارا برای بچه های ابتداییه نه دانشجو جماعت! :|

هیچی دیگه،

اونطرف دیدم یه عکس گذاشتن روش نوشتن "چقدر خوبه که یکی به یادمون باشه،

و دل آدمو گرم میکنه اینکه بدونیم یکی مواظبمونه،

و کی بهتر از کسی مثل پدر؟"

بعد زیرش حدیث مرتبط نوشته بودن:

"ذکر و یاد کردن، کلید دوستی ومحبت است."

یعنی ذوقِ انتخاب حدیث در حد صفر!

کارت رو از روی کاج برداشتم،

کاج رو بهشون پس دادم گفتم کارت رو می برم به عنوان یادگاری،

کاج باشه برای شما،

که مجبور نباشین بازم از اینا جمع کنین!



+ضدحال بودم یعنی؟

خب طرح اونا هم برای من ضدحال بود!

این به اون در! :دی

+حالا نمیدونم آیا باید دوستم رو از بچه گانه بودن طرحشون مطلع کنم آیا؟!

+واقعا کار فرهنگی تو جامعه مون نیاز به یک بازبینی کلی داره! :|

کار فرهنگی کلا شده خیمه و  جشنواره و نمایشگاه عکس و هدیه به رسم یادبود!

این که دانشگاهشه و طبقه ی دانشجو!

از بقیه چه انتظار.

۱۲ نظر ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۶:۲۵
لوسی می

اولین ساعاتیه که پسرک عزیزم تو مهده،

و من و گل پسر تو خونه.

هرجا نگاه میکنم پسرک رو می بینم.

یه ساعت دیگه تقریبا میاد خونه.

عجیب دلم براش تنگ شده...



+پسرکم یک دوره ی دیگه از زندگیت هم گذشت،

امیدوارم روزگار همیشه با هم بودنمون برات خوب و پر از خاطرات قشنگ بوده باشه.

+تنها چیزی که دلم رو آروم میکنه اینه که من پسرک رو فقط به خاطر خودش مهد گذاشتم،

نه به خاطر راحتی خودم.

بماند که الان احساس مسئولیت بیشتری در قبالش دارم!

+برای همه ی بچه ها آرزو میکنم که اونقدر متکی به خدا و متکی به نفس باشند

که برای تحقق هیچ هدف متعالی ای اجتماع نتونه مانعشون بشه.

۵ نظر ۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۱:۳۰
لوسی می