باز هم اول مهر آمده بود...

امشب اولین باریه که در کسوت یک مادر شخصیت حقوقیِ شبِ اول مهرماه رو تجربه میکنم.

تمام سالهای مدرسه از شبهای اول خوشم نمیومد!

با اینکه مدرسه رو دوست داشتم اما تغییر دادنِ وضع موجودِ تابستون برام سخت بود.

فردا پسرکم عازم پیش دبستانیه و امروز عصر حوالیِ ساعت هفت بهم نشون داد که یه دندونش لق شده. ^_^

وقتی اینو شنیدم بغلش کردم و با هیجان گفتم دیگه بزرگ شدی ^_^

و بعد استرسی غریب از تصور افتادنِ دندونهاش بهم دست داد، عجیبه اما هرچی فکر میکنم یادم نمیاد حسی که با پیدا کردن یک دندون لق بهم دست می داد چی بود، یادم نمیاد وقتی میفتادن چه احساسی داشتم؟ درد هم داشت؟ نمیدونم!

امشب لباسهاشو دوختم که مثل تمام دوران تحصیل خودم دقیقه نودی عمل کرده باشم و همین امشب رفتیم براش کفش خریدیم و همین امشب موهاشو اصلاح کردیم و امشب به همین مناسبت شام خودمون رو بیرون دعوت کردیم و تصمیم گرفتیم جشنِ شب اول مهرماه سنت حسنه ی خانواده مون بشه.

و بارها از اینکه ناگهان یادم اومد باید موهاشو هم اصلاح کنه خدا رو شکر کردم وگرنه قطعا فردا از حجم سرزنش کردنِ خودم می مُردم و اینقدر این سپاس قلبی رو بلند بلند تکرار کردم که مستر به ستوه آمد!

و اصلاً به یاد مستر نبودم.

مستری که امشب عازم دیار علمش میشه و من امشب اولین باره که در کسوت یک همسر شخصیت حقوقی شبِ اول مهرماه رو تجربه میکنم.

تجربه ی غریبیه و جز بی خوابی کشیدن برای راهی کردنِ مستر تا دو ساعت دیگه فعلا که وظیفه ی مازادی بر دوشم نبوده!



+و اهواز... فکر میکنم به بچه ها و خانواده هایی که شب اول مهرماه داغدار شدن.

نمیدونم چندتا از این شهدا بچه های مدرسه ای داشتن.. فقط کاش هیچ کدومشون بچه ی کلاس اولی نداشته بوده باشن..

خداوند به خانواده همه شون صبر و اجر بده ان شالله.

نثار روحشون صلواتی هدیه کنید.

+حس غریبی دارم و راستش هیچ لبخندی در این پست نیست...

۱۲ نظر

تو در زیر کدام عَلم سینه می زنی؟

این روزها بسیااار به مواضعِ آدمهای حاضر در ماجرای عاشورا فکر می‌کنم.

به اینکه عده‌ای میگن مردم فی سبیل الله به جنگ امام اومدن! مگه میشه فی سبیل الله به جنگ با پسر پیغمبر رفت؟ به نظرتون شدنیه؟

از اینها بدبخت تر در عالم امکان وجود نداره. لابد اینها همونهایی‌اند که به معاویه امیرالمونین می گفتند. دوستی میگفت معاویه با "ظاهرسازی اسلامی" مسلمانان رو دور خودش جمع کرد و شاید ما هم این روزها گول ظاهرسازی اسلامی رو بخوریم. در پاسخ میگم او مسلمانها رو جمع نکرد، که احمقترین آدمها رو دور خودش جمع کرد. چه چیزِ معاویه مصداق اسلام بود؟ کجای زندگی معاویه، اسلام رو نمایش می داد که به هوای اسلام دورش جمع شدند؟ معاویه به وضوح اهل دنیا بود و مردم هم می دونستند که دین نصفه نیمه دارد ولی منافع دنیاشون حکم میکرد که به جای اینکه به تبعیت از حضرت امیر به جنگ برن و در راه دین کشته بشن، در مجاورت معاویه به دنیاشون و صرفاً به نماز و روزه‌شون برسن. قبول دارم یه عده هم بودن که از اسلام هیچ چیز نمیدونستند و نمی‌تونستن هویت معاویه رو تشخیص بدن. همون شامی‌هایی که بعد از شهادت حضرت امیر در محراب می پرسیدند مگر علی نماز میخوند؟ البته غفلت اونها بر عهده‌ی جهالت خودشونه. که بعید میدونم این نوع از جهالت در عصر اطلاعات کنونی بهانه‌ی منطقی‌ای برای غفلت محسوب بشه. از اینها میگذریم اما اونهایی که با چهار برگ قرآن بر سر نیزه ها به امام پشت کردند اونهایی هستند که دین رو میشناختن ولی قرآن رو بر اساس هوسها و امیال خودشون خونده بودند و به اون بخشی ایمان آورده بودن که هوسشون میخواست وگرنه اونها قرآن ناطقی در میانشون داشتند که مدام به اونها میگفت دارید اشتباه می‌کنید...اما نپذیرفتند چون قرائت شخصی خودشون از دین براشون اصالت بیشتری داشت تا قرائت یک عالم و یک امام...و من در شگفتم که چطور نمیفهمیدند که حرفشون و خواسته شون بر حرف دشمن قسم خورده منطبق شده که همین به تنهایی باطل بودن راه اونها رو ثابت میکنه!

 برگردیم به عاشورا، به نظر شما عمر سعد به اشتباه بودنِ راهش شک داشت؟ چی باعث میشه که شخصی مثل حر که کوفی است و رابطه ی حداقلی با ائمه داشته بهشت رو انتخاب میکنه۱ و مرگ در راه اون بزرگوار رو به قیمت پذیرش توبه ش به جان میخره و عمر سعد، هم بازی دوران کودکی امام نمیتونه از حکومت دنیا و رفاه دنیا بگذره؟

عمر سعد خیلی مایل بود که کار به جنگ نرسه، خیلی مایل بود که اوضاع جمع بشه چون می دونست کارش اشتباهه اما نمیتونست دست از دنیا بکشه. نمیتونست حق رو یاری کنه و از وعده ی حکومت ری بگذره. گفته شده عمر تا می تونست سعی داشت شخصا وارد جنگ نشه و قائله بخوابه اما از اون طرف هم بسیار دوست داشت که اگر جنگی هست حضورش رو ثابت کنه تا به پاداشش برسه. این موضعِ او در مقاتل کاملا آشکاره. او همین متاع ناچیز دنیا را میخواست۲

در مقتلِ کشته شدنِ حضرت علی اکبر و سیدالشهدا، نوشته شده که مردم از کشتن این دو بزرگوار پرهیز می کردند چون به دوزخی بودنِ این عمل ایمان داشتند. مگه کشتنِ پسر پیغمبر خدا شوخیه؟ اما به محض اینکه این دو بزرگوار کشته میشن، همه وارد گود میشن و ضربه میزنن که بگن ما هم بودیم. تا جایزه‌ی دنیا رو بگیرن. برای متاع دنیا بگن ما هم بودیم، و در هنگامه‌ی آخرت بگن ما که نبودیم! یک بام و دو هوا! 

از جناب ازغدی نقل میکنم که شخصی با هویت معلوم در تاریخ هست که مدام حول معاویه می گشت و اطاعت امر او می کرد ولی هنگام نماز به مسجد کوفه میرفت و نماز رو به امامت حضرت امیر اقامه میکرد. علت را پرسیدند گفت امام نمازش و خوان آخرتش درست است و معاویه خوان دنیایش و من بهره از هردو را می طلبم! یک بام و دو هوا!

چقدر از مواضع ما بر این اساس تامین میشه؟ بر اساسمنفعت‌هامون و قرائت‌های شخصیمون از دین. بر اساس ایمان آوردن‌های نصفه نیمه. ایمان به بعضی احکام و کفر به بعضی دیگر۳. ایمان به اونهایی که منفعت دنیامون رو تامین میکنه و کفر به اونهایی که منفعت دنیامون رو زیر سوال می بره. از این نوع دین داری بین مردمان زیاااد هست. دین برای مردم تا وقتی هویت داره که در تعارض با دنیا قرار نگیره و این روزها خیلی ها، خیلی کارها میکنند که دین رو بر هوس‌های مردم منطبق کنند. و قرائتی از دین ارائه بدن که با هوس و دنیای مردم سازگار باشه.

همونها که امروز از اسلام رحمانیِ کذایی حرف میزنند و قربانی کردنِ گوسفند رو مخالف اخلاق و دین تصور میکنند چراکه به یک حیوان ظلم(!) شده. همونهایی که مسلمانان رو به خاطر نهی از منکر کردن توبیخ می‌کنند. همونهایی که اعدام مجرم و قاتل رو وحشی‌گری میدونند و به اسم دلسوزی و مهربانی حکم دین خدا رو زیر سوال می برن۴.همونهایی که برای ظالمان دل می سوزونند و مظلوم رو نمی بینند و تشخیص نمیدن. همونهایی که به بهانه‌ی اینکه راهپیمایی روز قدس راهپیمایی مورد دعوت این حکومت و دولته حتی از فریاد زدن بر سر اسرائیل و امریکا و حمایت کلامی از مظلوم دریغ می‌کنند. همونهایی که بر ملت یمن و سوریه و مظلومیت عظمای اونها چشم می پوشند و هر روز از درد قیمت دلاری می‌نویسند که آرامش دنیاشون رو به هم زده، همون نژادپرستانی که نه تنها برای نجات مظلوم قیام نمی‌کنند۵ که به قیام‌کنندگان هم خرده می‌گیرند که چرا به مظلومِ سوری کمک می‌کنی که ناموسش به تاراج نرود، وقتی یک ایرانی بی‌پول مانده! همونهایی که حق و باطل رو در هرچیزی به هم می‌آمیزند تا حق رو کم و بی‌ارزش نشون بدن۶، همونها که در مورد مومنین دروغها رو نه تنها باور می‌کنند۷ بلکه گسترش میدن و از تهمت زدن به آدمها ابایی ندارند. همونهایی که خودشون رو قاضی می‌کنند که به حرف چهارنفر از اطرافیان حکم بدن و بقیه رو تکفیر کنند. همونهایی که بغض از ولایت به دلشون هست و این باعث میشه حرف‌های حق رو نشوند و حتی زحمت مطالعه و جستجو رو هم در این عصر اطلاعات به خودشون نمیدن و چشم بر حقایق می‌بندند و به راحتی حرف فاسقان رو باور می‌کنند۸. همون‌ها... 

آه و امان و درد از جامعه‌ای که اخلاق رو قربانی خواسته‌های دنیاش میکنه. یک جامعه اگر اخلاق‌مدار باشه حتی حکومت ظالم و جائر هم نمیتونه اونها رو به ظلم آشکار و کشتن پسر پیغمبر ترغیب کنه. 

و وای از روزی که اخلاق، صرفاً در دایره‌ی دنیا تعریف بشه و اخلاق دینی هویتش رو از دست بده. آه از روزی که زندگیِ دنیا و نعمتِ دنیا و رفاه دنیا ارزشمندترین هویت و موجودیت و داراییِ انسانها بشه..


دوستان عزیز من، اسلام رو "به تحقیق" بشناسیم و به تحقیق بشناسیم، انتظارات خداوند از انسان رو بشناسیم و برای بقای در راه خدا تلاش کنیم که تلاشی بسیاااااار سخت است، بقای در این راه سخته و اگر به سادگی پا روی پا انداختیم و ادعای مسلمانی داریم و به خاطر خدا از هیچ رفاهی حاضر نیستیم چشم بپوشیم و هیچ گناهی رو حاضر نیستیم ترک کنیم و هیچ توصیه ی خردمندانه‌ای رو بپذیریم بعیده که علَم بالای سرمون عَلم سیدالشهداء باشه.

برای بقای در این راه "جهاد" کنیم، ان شالله که حضرت سیدالشهداء در روز انتخاب دستمان را بگیرد..۹


۱. الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا(۶۹ عنکبوت مبارکه)

قطعا و بدون شک آنهایی را که برای رسیدن به ما جهاد(تلاش سخت) میکنند به سوی راه های خودمان هدایت خواهیم کرد.

۲. تریدونَ عرض الحیاه الدنیا و الله یرید الاخره (۶۷ انفال مبارکه)

شما متاع ناچیز زندگی دنیا را میخواهید و خدا آخرت را برای شما میخواهد.

۳. و لاتاخذکم بهما رافه فی دین الله ان کنتم تومنون بالله و الیوم الاخر(۲نور مبارکه)

و مبادا برای مجازات آن مجرمین به حکم دین خدا، به دلسوزی روی بیاورید اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید.

۴. افتومنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض(۸۵ بقره مبارکه)

آیا به بخشی از کتاب ایمان می‌آورید و به بخشی دیگر کافر می‌شوید؟

۵. ما لکم لاتقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین (۷۵ نساء مبارکه)

شما را چه شده است که در راه خدا و ضعیف‌ماندگان به جنگ برنمیخیزید؟

۶. لم تلبسون حق بالباطل و تکتمون الحق(۷۱ آل عمران مبارکه)

چرا حق را با باطل در هم می‌آمیزید و حق را کتمان می‌کنید؟

۷. سماعون للکذب، سماعون لقوم آخرین (۴۱ مائده ی مبارکه)

آنهایی که به حرفهای دروغ گوش می‌سپارند، به حرفهای دیگران.

۸. ان جاوکم فاسق بنباء فتبینوا (۶ حجرات مبارکه)

اگر فاسق و بدکاری برای شما خبری آورد در مورد صحت آن خبر تحقیق کنید.

۹. الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا(۶۹ عنکبوت مبارکه)

قطعا و بدون شک آنهایی را که برای رسیدن به ما جهاد(تلاش سخت) میکنند به سوی راه های خودمان هدایت خواهیم کرد.



+آجرک الله یا صاحب الزمان.

۴ نظر

‌‌

ما روضه ی حسین شنیدیم و زنده ایم،

ما را به سخت جانیِ خود این گمان نبود...

۱ نظر

لیت السّماء اطبقت على الأرض و لیت الجبال تدکدکت على السّهل.

مردم به حسین رو آوردند. حسین شربتی آب می خواست. هر وقت رو به شریعه می کرد همه یکباره حمله می کردند.

ابوالجنوب تیری افکند که بر پیشانی حسین نشست. 

آن را برکند. خون بر صورت و محاسنش روان شد.

مانند شیری خشمگین بر آنها تاخت.

گفته اند که هزار و هشتصد تن را بکشت غیر از مجروحان.

تیر از همه جانب بر حسین می بارید و بر گلو و سینه اش می نشست.

پیادگان بر وی حمله می کردند و او آنها را می راند. تیر بر بدن حسین مانند خار بود بر تن خارپشت. تیرها همه پیشِ روی او. 

دست از پیکار بداشت و سپاه پیش روی او ایستادند. 

عمر سعد نزدیک رفت. زینب فریاد زد وای بر تو عمر! ابوعبدالله را می کشند و تو خیره بدو می نگری؟

عمر هیچ نگفت..

همچنان که حسین ایستاده بود سنگی بیامد و بر پیشانی اش نشست.

پس جامه بالا برد تا خون را از صورت بسترد، تیری تیز، سه شاخه و زهرآلود بیامد و بر سینه اش نشست.

سر به آسمان بلند کرد و گفت خداوندا تو میدانی مردی را می کشند که در زمین پسر دختر پیغمبری جز او نیست.

تیر را از پشت بیرون کشید. خون جهید. دست بر زخم گذاشت چون پر شد سوی آسمان پاشید. یک قطره به زمین بازنگشت. و سرخی در آسمان دیده نشده بود تا آن گاه.

بار دوم دست از خون پر کرد و بر محاسنش کشید و گفت جدم رسول خدا را این چنین خضاب شده دیدار خواهم کرد.

چون زخم بر پیکرش بسیار شد صالح بن وهب نیزه بر تهیگاه او زد،

حسین از اسب بر زمین افتاد به گونه ی راست و گفت بسم الله و بالله و علی ملّه رسول الله.

افتاد و برخاست.

حسین افتان و خیزان بود. به مشقت برمیخاست. باز می افتاد.

زینب دختر علی از خمیه بیرون آمد و فریاد زد اى کاش آسمان بر زمین می افتاد و اى کاش کوهها خرد و پراکنده بر هامون مى‏ ریخت.

مردم از کشتن حسین پرهیز می کردند.

شمر فریاد زد مادرتان به عزایتان بنشیند چرا این مرد را منتظر گذاشته اید؟

خولی ابن یزید به شتاب از اسب پایین آمد که سرش جدا کند.. بر خود لرزید و عقب رفت.

و شمر خود پایین آمد...

....


گردی سیاه برخاست و بادی سرخ وزید.. آفتاب بگرفت و هیچ چیز پیدا نبود..

هیچ سنگی را برنداشتند مگر زیر آن خون تازه بود.

مردم پنداشتند عذاب فرود آمد.

و جمعه بود. دهم محرم سال شصت و یکم. ما بین نماز ظهر و عصر. 

و حسین پنجاه و هشت سال داشت..



+صلی الله علیک یا اباعبدالله.

+آجرک الله یا صاحب الزمان.

۸ نظر

هوَّنَ علیَّ ما نزل بی، بانَّه بعینِ الله.

حسین به جانب خیمه رو کرد و گفت: "یا سکینه! یا فاطمه! یا زینب! یا ام کلثوم! علیکنَّ منّی السلام"

سکینه فریاد زد تن به مرگ دادی و دل بر رحیل نهادی؟

گفت چگونه تن به مرگ ندهد کسی که یاوری ندارد؟

پس زنان آواز در هم انداختند.

حسین آنها را خاموش کرد و آهنگ جنگ کرد.

و فریاد زد کسی هست که دشمن را از حرم پیغمبر براند؟ 

خداپرستی هست که از خدا بترسد و ما را یاری کند؟ 

فریادرسی هست که مرا کمک کند؟

صدای زنان به شیون بلند شد.

حسین رو بگردانید. طفلی از آنِ خویش را بشنید که از تشنگی می گرید. شیرخوار بود. نامش عبدالله. او را بگرفت و گفت ای مردم! اگر بر من رحم نمی کنید بر این طفل ترحم کنید.

حرمله بن کاهل تیری بیفکند که بر گلوی طفل نشست و او را ذبح کرد

حسین بگریست و گفت خداوندا حکم کن میان ما و مردمی که ما را خواندند تا یاری کنند آنگاه ما را کشتند.

دو دست زیر گلوی طفل گرفت چون پر شد به آسمان پاشید و گفت: چون چشم خدا مرا می بیند، آنچه بر من آمد سهل باشد.

از اسب به زیر آمد و با غلاف شمشیر قبری کند و طفل را به خون آغشته کرد و دفن نمود.

سپس چون آنها را بر کشتنِ خود متفق دید مصحف را بگرفت و بگشود و بر سر نهاد و فریاد زد میان من و شما این کتابِ خدا و جدم محمد رسول او!

ای مردم به چه سبب خون مرا حلال می دارید؟

صدایی از جمعیت آمد: به کینه و انتقام از پدرت!

جبه ای از خز پوشیده و عمامه بر سر نهاده بر اسب خویش سوار شد آهنگ قتال کرد.

مقابل مردم بایستاد: شمشیرِ برهنه در دست، تنها، نومید از زندگی، آماده ی مرگ.



+صلی الله علیک یا اباعبدالله.

۱ نظر

الآن انکسر ظهری و قلّت حیلتی.

بر حسین بتاختند و بر سپاه او غالب گشتند و تشنگی بر او مستولی شد.

بر بند آب بالا رفت و آهنگ فرات کرد و برادرش عباس پیشاپیش او می رفت.

ابن سعد عمرو ابن حجاج را با پانصد سوار فرستاد و راه را بر او بست.

زرعه ابن ابان تیری افکند که بر زیر چانه ی حسین نشست. حسین تیر برکند و دست را بر زیر آن گرفت هر دو دست از خون پر شد.

خون را ریخت و گفت خدایا سوی تو شکایت میکنم از آنچه با پسر دختر پیغمبرت می کنند.

سپس به جای خود بازگشت و تشنگی بر او سخت شده بود.

مردم گرد عباس را گرفتند و او را از حسین جدا کردند.

عباس به طلب آب رفت.

بر او حمله کردند. او نیز بر آنها تاخت و رجز میخواند.

زید بن رقاد پشت خرمابُنی کمین کرد. حکیم ابن طفیل سنبسی یاور او گشت و شمشیر به دست راست عباس زد.

عباس تیغ به دست چپ گرفت و حمله کرد و کارزار کرد تا ضعف بر او مستولی گشت و زخمهای سنگین وی را رسید و از حرکت فروماند.

زید ابن رقاد از پشت درخت خرما بر دست چپ او زد.

سپس مردی بر او حمله کرد و به گرز آهنین بر فرق سر او کوفت که سر او بشکافت و از اسب بگردید و فریاد زد: "یا اباعبدالله! علیک منّی السلام"

چون حسین او را بر کنار فرات بر زمین افتاده دید بگریست.

او را از زمین جدا کرد و گفت اکنون کمرم شکست و چاره ام کم شد..

هرگاه دشمن بر حسین و سپاه میتاخت عباس حمله می کرد و نزدیک حسین جهاد میکرد و حسین هر سو میگردید با او بود و خویشتن را سپر برادر میکرد و از حسین جدا نمیشد.

وقتی عباس رفت و کشته شد، دیگر هیچکس باقی نمانده بود.



+صلی الله علیک یا اباعبدالله.

+از کتاب آه.

۳ نظر

علی الدنیا بعدک العفا.

نزد پدر بازگشت، زخمهای بسیار بدو رسیده.

گفت ای پدر تشنگی مرا کشت و سنگینیِ آهن تاب از من بِبُرد. شربت آبی هست تا بر دشمن قوت یابم؟

حسین گفت به جنگ بازگرد که به زودی جد تو جامی پر، بر تو بنوشاند که دیگر تشنه نشوی.

او بازگشت و میگفت:

جنگ است که گوهر مردان را آشکار میکند و درستیِ دعاوی بعد از جنگ آشکار می شود..

کشتگان او به دویست تن رسید.

اهل کوفه از کشتن علی پرهیز می کردند.

مره ابن منقذ عبدی او را بدید و گفت: گناه همه ی عرب بر گردن من اگر حسین را به داغ او ننشانم.

بر او بگذشت و با شمشیر می تاخت. ناگهان نیزه بر پشت او فرو برد و تیری در گلوی او آمد و علی در خون خود بغلطید. دست بر گردن اسب آورد. اسب او را سوی لشگر دشمن برد و مردم بر او ریختند و با شمشیر زدند و پاره پاره کردند.

وقتی روح به حلقوم او رسید به بانگ بلند گفت: ای پدر! این جد من پیغمبر است که جامی پر به من نوشانید که دیگر تشنه نشوم. بشتاب. بشتاب. که تو را نیز جامی آماده است.

سپس بیفتاد.

حسین آمد و بر سرِ علی ایستاد.

صورت بر صورت او نهاد..

اشک از دیدگانش روان شد و گفت:

خدا بکشد آن گروهی را که تو را کشتند..

پسرم علی! بعد از تو خاک بر سر دنیا.

صدای حسین به گریه بلند شد.

و تا آن زمان کسی صدای گریه ی او را نشنیده بود.




+الا لعنه الله علی القوم الظالمین.

+صلی الله علیک یا اباعبدلله.

+از کتاب آه.

۳ نظر

مسیحِ باز مصلوب!

دیروز کتاب سقای آب و ادب رو خوندم.

خوب نبود..بد هم نبود... (فوق العاده در لذت بردن و تایید از کتابها سختگیر و سخت پسند شده م که فکر میکنم ناشی از افزایش سن و سالم باشه! :()

ولی یه فصلش قابل تامل بود.

خیلی هم.

قضاوتی در مورد ادعای کتاب ندارم اما به نظرم اومد که به نوعی در صدد رواج عقیده ی مسیحیان در مورد مصلوب شدن حضرت عیسی است، این بار در مورد حضرت سیدالشهداء.

هرچند که تعبیر جالب توجهی بود ولی از پذیرشش قدری ترسیدم!

ترسیدم که صرفاً تعبیر ذوقیِ سید مهدی شجاعی باشه.

مطالعه لازمم.

بیشتر از اینم توضیح نمیدم!

پس چرا این پست رو نوشتم؟ 

به دلیلی! :/



+عنوان، نام کتابی است مشهور از نیکوس کازانتزاکیس، که جدیداً هدیه گرفتیم و هنوز نخواندیمش! :)

۲۰ نظر

تصویر ذهنی بچه ها از عاشورا.

از کِی میشه جلوی بچه ها روضه گوش کرد و نوحه شنید و مراسم تماشا کرد؟

پسرک من از وقتی شمایلی خون آلود از امام رو دیده خوابش نمی بره!

قبلا هم ماجرای حضرت علی اصغر رو داشتیم‌.

:(


+کمک!

۲۱ نظر

آرامشِ گم شده.

گوشیمو دادم روت و بازیابی کنن، اما نشد :(

تصمیم گرفتم یه پیج اینستا بزنم و عکسهای بچه ها رو مدام آپلود کنم.

بعدم هر از چندی با پیجهای مرتبط چاپشون میکنم.

فکر میکنم سرور اینستا مطمئن تره.

:/

۳ نظر

تعارضات خواست_خواست

مستر با یک سینی چای میاد و روی مبل کنارم میشینه... از این ماجرا تا امروز همچنان با خودم درگیرم.. هنوز روز و شب نرمالی ندارم و محرم هم که شروع شده و اوضاع رو بدتر کرده... فکر میکنم خیلی بده که آدم تکلیفش با خودش معلوم نباشه! 

به مستر میگم: اصلا از خودم راضی نیستم.

میخنده و میگه: خب یه کاری بکن که از خودت راضی بشی!

عملا در جوابش کم میارم و در جا حالم گرفته میشه! دوست ندارم متوجه بشه، و میدونم قصدی نداشته، میگم گاهی فکر میکنم اگر زمان انقلاب بودم یکی میشدم مثل حدیدچی دباغ! دوست داشتم که با آسودگی هشت تا بچه رو رها کنم و با امام برم فرانسه!

فقط نگاهم میکنه. انتظار شروع چنین بحثی رو نداشت.. همینطور که به ادامه ی جملاتم فکر میکنم تنها گذاشتن بچه ها رو تصور میکنم، آیا من واقعا آدمِ این کار بودم؟ 

ادامه میدم: فک کن بعد از انقلاب، بعضی شبها که همسر و بچه هاش میخوابیدن میرفته مسافرکشی، درآمدشو می داده به فقرا!

همچنان فقط بهم نگاه میکنه...چایی که مستر با خودش آورده بود رو برمیدارم، هنوز داغه... میگم من این جور کارها رو دوست دارم! اینجوریه که احساس مفید بودن میکنم. نه این وضعی که الان دارم. نه این دست و پایی که واقعا بسته است و معطل بقیه است و حتی یه کنفرانس دو روزه رو هم نمیتونم تا تهران برم و شرکت کنم!

درباره ی این کنفرانس قبلا حرف زده بودیم. اما مستر جدی نگرفته بود. هوشمندانه بحث رو به سمت کنفرانس تغییر میده و میگه خب تو کنفرانس شرکت کن. میتونی تنهایی بری؟!

احساس میکنم خواست طعنه بزنه. آزرده میشم. ته دلم از تصور تنها تا تهران رفتن می ترسم و هجوم دلهره رو احساس میکنم.. اما خودمو جمع میکنم و میگم چرا نتونم؟ بقیه چه جوری میرن؟

هنوز نرفته نگران بچه ها میشم! نمیدونم رفتن و رها کردنشون چقدر عاقلانه و یا مادرانه است!

دوست دارم گریه کنم. احساس عجز میکنم.. حق با مستره. من "نمی تونم".

مستر همونطور بی تفاوت چای خودش رو برمیداره و تموم میکنه و بعد میگه خب پس برو! شب هم برو خونه فلانی و فرداش برگرد..

از اینکه تو کلامش همدلی و همراهی نیست به شدت شاکی ام.. میدونم قصدش این نیست اما من احساس میکنم تو یه بازی کل کل گیر کردم و مستر دست بالا رو داره! نمیدونم در جوابش چی بگم. لیوان چای رو برمیدارم و به لبم نزدیک میکنم، خودم رو به سنجش دمای چای مشغول میکنم، در تعارضات پی در پی گیر کردم. سالهاست هر از چندی درگیر این مسئله میشم..مادرتر از اونم که بتونم تنهاشون بذارم و خودخواه تر از اون که بتونم با رضایت تمام پیششون بمونم و از همه کار و فعالیتهام بزنم.

چطور چای من هنوز اینقدر داغه؟!

مستر بیشتر از این منتظر جوابم نمی مونه. به نظرم میاد خودش فهمید که کل کل رو برده و اون بحث مختومه است.. لحن و نگاهش رو لطیف تر میکنه و میگه اگه میخوای گل پسر رو هم بفرستیم مهد تا بتونی کارهایی که دوست داری رو انجام بدی.. دلم نمیاد. تازه سه سالش شده..همینو در جواب به مستر هم میگم. میگه هر روز نه، مثلا سه روز در هفته! باز هم دلم راضی نمیشه...نمیدونم چه م شده، دوست دارم فقط مخالفت کنم.. دلم میخواد همه چیز رو گردن مستر بندازم اما مستر میدونه چی داره میگه. بهم میگه خوبه قدری مستقل بشی.. 

این مکالمه دیگه داره زیادی آزارم میده، هرچند طبیعتاً قصدش این نیست.. با ناراحتیِ آشکاری میگم پس بچه ها چی؟! و بعد شروع میکنم به غرهای مربوط و نامربوط از تفاوت شرایطم با مستری که هیچ وقت لازم نیست برای ماموریتهاش، تفریحش، تحصیلش، خریدش و کلا هیچ کدوم از کارهاش نگران وضعیت بچه ها و شرایطشون باشه، چون من همیشه هستم.. اما من چی؟!

مستر فقط گوش میکنه و هیچی نمیگه. حرفهام که تموم میشه به بهانه ی ریختن لباسها تو لباسشویی از جاش بلند میشه... من به فکر فرو میرم، آیا واقعا حس مادرانه ی منه که اینقدر محدودم کرده یا تنبلیهامه که عقب ماندگیها رو تقصیر بچه ها میندازه؟! آیا واقعا این رنجی که می برم رنج الهیه؟! کاش کسی بهم میگفت که رها کردن بچه ها و رفتن تا فرانسه جهاد بزرگتریه یا موندن کنارشون و بودن و بودن و بودن؟!

حالم خوش نیست...



+خواستم سبک دیگری از نوشتن رو تجربه کنم که نمیدونم چقدر موفق بودم! :)

اما این ماجرا واقعی بود! هه! :/

* عنوان: تعارض خواست_خواست یک اصلاح مدیریتیه که معناش اینه که کسی چند چیز متفاوت که با همدیگه جمع نمیشن رو با هم بخواد. به قولی با یه دست بخواد چندتا هندونه برداره!

۴۶ نظر

آمد محرم و قدقامت العزا.

محرم الحرام دیگری هم اومد.. پیشاپیش عزاداریهاتون قبول. 

برای همه ی اونهایی که رفتن، و همه ی اونهایی که نرفتن در این اولین روز ماه ارباب، رزق کربلای با معرفت آرزو میکنم...

و در این محرم اون حرارت عظیمی رو که از شهادت حسین در قلوب مومنین هست و تا ابد سرد نشدنی است براتون از جد بزرگوارشون طلب میکنم.


من جز برای تو نمیخواهم خودم را،

ای از همه من های من بهتر، منِ تو.

صلی الله علیک یا اباعبدالله.

۷ نظر

بینی جهان را، خود را نبینی.

غالب ما آدمها برای بهبود اوضاع و شرایط منتظر تغییر خارجی اوضاع هستیم. از علل اصلی این موضوع هم آن است که گمان نمی کنیم که کارِ ما یک نفر، به تنهایی اثربخشی خاصی ایجاد کند. همین موضوع باعث زندگیهای بی هدف خواهد شد. منظور از هدف، مدرک گرفتن و پول درآوردن و شاد بودن نیست. منظور، تلاش برای نیل به هدفی اجتماعی و والا است(جومونگ طور). هدفی که به یک بهبود اجتماعی منجر شود که غالبا از داشتن چنین هدفی و پرداختن بهش طفره میریم.

تو همین وبلاگستان بگردید نمونه های فراوانی از آدمهایی می بینید که بیش از بیانِ آنچه که باید کرد، به بیانِ اینکه اوضاع چگونه هست می پردازند. بهتره بگم غالب آدمها نسبت به ایفای نقش در کسوت اپوزیسیون یا حتی بسیار بلند منشانه نقش رهبر اپوزیسیون تمایل دارند اما نه هدفی دارند و نه قدرتی و نه همتی. کارشان فقط گلایه است. گلایه از وضع موجود تا هرجایی که سطح کلام و اخلاقیات و تعهد طرف اجازه بدهد. از گلایه به اطرافیان و رئیس و مرئوس بگیر تا گلایه به مسئولین و حکومت و اسلام و حتی گذشتگان!

اینها رو طبلهای تو خالی بیان اسم گذاری میکنم. آدمهایی که به هرچیزی و هرکسی برای گلایه کردن متوسل میشن. چشمهایی که مدام در پی پاییدنِ بقیه هستند. کافی است پای یکی از پستهای تمسخر یا گلایه و کنایه به وضع موجودشون کامنت بذاری که " خب خودت تا حالا چه کار کرده ای"؟ 

آیا تو خودت با تمام سختیهای موجود و ضررهای احتمالی کالای ایرانی خریده ای؟ آیا خودت نه به پلاستیک گفته ای؟ تو وانفسای دلار و سکه چقدر وسط بازار بودی؟ آیا خودت هنگام کار کردن، به تعهدات شغلیت پایبند بوده ای؟ آیا کارمند خوبی هستی؟ تا به حال چند بار به چیزی تعهد دادی که بهش عقیده نداری؟ چند بار وارد کوچه ی ورود ممنوع شدی؟ آیا به رعایت قوانین شرع و حکومت احساس تکلف کرده ای یا وقتی پای مصلحت در میان باشه حقیقت رو فدای اون میکنی؟ آیا موقع رای دادن به اندازه کافی تحقیق کردی یا چشم بسته و براساس حب و بغض رای دادی؟ آیا تو خودت رو نسبت به وضع موجود مسئول میدونی؟ تو خودت چقدر به مسئولیتهای خودت از صدر تا ذیل پایبندی که به مسئولیتهای بقیه و اعمالشون چشم دوختی؟

هزار هزار نوع سوال از این دست می تونی بپرسی و بعد از واکنششون متوجه بشی که چقدر تو خالی هستند یا نیستند و برای روشن گری یا حتی درددل مطلب نوشته اند‌. 

در یک کلام عرض کنم که آدمهایی که فرافکنی میکنند و به جای توضیح دادن کارهای خودشون، مدام به "بایدهای بقیه" گریز می زنند تو خالی ترین آدمهای روزگارند. به همین سادگی.


+اینهایی که نوشتم شاید سیاسی و اجتماعی به نظر رسید که هست. اما بیش از سیاسی و اجتماعی بودن شخصیه. بارها گفته م و خوانندگان و دوستان قدیمی هم مطلعند که روز اولی که این وب رو تاسیس کردم فقط یک هدف داشتم. گلایه از وضع زندگیم. چندین ماه فقط غر زدم. از مستر، از خانواده ش، از خانواده م، از خودم، حتی از پسرکی که فقط یک سال داشت.. تا یک روز سرنوشت! روزی که به خودم نگاه کردم و احساس کردم بود و نبودِ خودم در این دنیا و این جمع تفاوتی ایجاد نمیکنه. اون روزی که فهمیدم نبودنم هیچ چیزِ خاصی از زندگیِ مستر و بقیه و حتی خودم(!) کم نمیکنه. اون روز تصمیم گرفتم "باشم" و علاوه بر بودن، قهرمانِ زندگیم باشم و اول شخصِ زندگیِ خودم.

آدمهای اطراف من همون آدمهان. نه منششون تغییر کرده و نه عقایدشون. اما من تغییر کردم. من مطالبه گر و تعیین کننده ی مناسبات و نحوه ی برخورد اونها با خودم هستم. من حکومت نمیکنم، اما اثرگذارم حتی یک اثر جزئی. و این نشانه ی زنده بودنه.

باید بود، باید وسط میدان بود، باید کار کرد، باید تغییر کرد..که انقلابی نمایی جدای از انقلابی گری است*


#فقط_به_خودت_نگاه_کن.

#از_خودت_بپرس_پیش_از_آنکه_از_تو_بپرسند.

#از_خودت_شروع_کن.

* :)

۱۰ نظر

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود.

دیشب اتفاق وحشتناکی افتاد.

گوشیم هنگ کرد.

خاموش شد.

روشنش کردم.

و برام پیغام فرستاد که باید گوشیتو ریست کنی و اطلاعات گوشیت حذف خواهد شد.

همه ی دیتای گوشیم به یکباره حذف شد.

هیچی از خاطرات این نه ماه باقی نموند.

صدای دو سالگی گل پسر..

عکسهای سفرمون.

سفر دو نفره مون.

شکار لحظه هام از شگفت انگیزترین سالها و لحظات برادرانه،

و از همه مهمتر،

قشنگترین عکسی که مستر به عمرش گرفته بود و با وجود تمسخر حسودانِ بدنظر و عنودان بدگهر (:دی) ماه ها بود که بر بک گراند گوشی من خودنمایی می کرد..


های های گریه کردم... این چهارمین باره که این اتفاق میفته! 

هربار با یه دستگاه...:((

نمیدونم چرا دنیای دیجیتال با من همراه نمیشه؟

گویا کائنات نمیخوان من از گذشته م خاطره ی مستند باقی بذارم..‌


:(((

۱۹ نظر

و گریه ی من یاری می طلبد..

هل مِن مُعین فَاطِیلَ معه العویل و البکاء؟


۵ نظر
یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۷ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان