همزیستی مسالمت‌آمیز انسان و حیوان.

دانشگاه ما یکی از نادرترین زیست‌بوم‌های جانوریه.

و من بارها نمونه‌های بسیار زیبا و کمیابی(کمیاب در زندگی شهری) از موجودات زنده رو اینجا دیده‌م و کلاً فضای خوبی برای زندگیِ حیواناته!

آبانِ دوست داشتنی رو با یک مسابقه به پایان می‌بریم!

اینجا تریای نزدیک دانشکده‌ی خواهرم و یکی از پر رفت و آمدترین معابر دانشگاهه.

به من بگید چند موجود چهارپا در تصویر مشاهده می‌کنید؟

اگه شاخ بیان بودم الان اسپانسر و جایزه هم داشتیم. :(

و در اون صورت من عمداً مسابقه رو ساده طرح کرده‌ بودم که همه‌تون برنده بشین. :)

دیگه کمبودها رو بر ما ببخشید. :)



+یه بار هم باید موقع گذر از جلوی سلف‌های غذاخوری عکس بگیرم!

+یکی از رفقای خواهرم شهردار شده! :/

۱۶ نظر

روزنوشتِ بی‌خاصیت.

دیروز رفتم یونی یکی از استادها رو ببینم دوبار رفتم ببینمش، که میسر نشد.

دفعه سوم گفت فردا بیا.

امر۱وز در نهایت خستگی رفتم دانشگاه که خدا خیرش بده اصلا نیومد و من باز فردا باید پاشم برم! 

این استادمون خیلی دقیق و منضبطه و مطمئنم که قرارشو فراموش کرده وگرنه میومد.

اما خب واقعا نامردیه که برای پنج دقیقه حرف زدن سه بار مجبور بشم برم یونی.



+دیروز که این جناب وقت ملاقات نداد رفتم استاد عزیز خودم رو ملاقات کردم و کلی ازش انرژی گرفتم. وعده‌های جذابی هم برای کار بهم داد که حتی اگر هیچوقت محقق نشه با پیشنهاد دادنش هم منو مدیون خودش کرد.

بعدم رفتم سرِ افتتاحیه‌ی یه کار دیگه.

ببینم بالاخره از میانِ این همه پیشنهادِ کارِ یهویی، کدومش برای ما نون و آب و رزومه میشه!

:/

۱۰ نظر

وطن ویرانه از یار است یا اغیار؟

دیروز یکی از دوستانِ مطلع گفت تو برنامه‌ی نمیدونم چیِ دولت (اسم برنامه رو گفت من متوجه نشدم!) چنین هدف‌گذاری شده که تا سال فلان، ۳۰ درصدِ مدیران دولتی خانم باشن در حالی که الآن آمارِ مدیرانِ دولتیِ خانم در کشور تنها ۶ درصده و دارن براش برنامه‌ریزی می‌کنن. :/


+شنیدنِ موضع‌گیری‌ها و هدف‌گذاری‌های احمقانه‌ی دولتی دفعتاً می‌تونه تتمه‌ی ذخایر امیدم رو به صفر برسونه و باز باید بدوم و بدوم تا قطره قطره نور امید از سرِ رنج‌ها و دردها و لبخندها گرد آورم تا آفتاب ذخیره کنم..من مطمئنم روزی خداوند انتقام ما که هیچ، انتقام دینِ خودش و خون اولیائش را از شما خواهد گرفت...


+اگر می‌خواهیم نگاه ما نسبت به مسئله‌ی زن، نگاه سالم و منطقی و دقیقی باشد شرط اول آن این است که ذهنمان را از این حرف‌هایی که غربی‌ها در مورد زن می‌زنند، در مورد اشتغال، در مورد مدیریت، در مورد برابری جنسی، باید به کلی تخلیه کنیم. یکی از بزرگترین خطاهای تفکر غربی در مورد مسئله‌ی زن همین برابری جنسی است. عدالت یک حق است، برابری گاهی حق است و گاهی باطل است. 

بیانات رهبری در جمع بانوان برگزیده کشور ۹۳/۰۱/۳۰

۱۹ نظر

Turning 30 is all a big joke till it happens to you.

در آخرین روز سی‌اُمین سال زندگی،

در جلسه اولیا و مربیان مهد پسرک شرکت کردم و با افتخار و رضایت و لبخند از عملکرد پسرک خارج شدم،

تو خونه مامانم سورپرایز و شرمنده‌ی مستر شدم،

و در نهایت شگفتی دوباره به کار دعوت شدم.

فکر میکنم آغاز دهه‌ی سی سالگی‌هام با شاغل شدن در هم آمیخته.

من میخوام برم سر کار.

من باید برم سرکاااار...


از اثرات سی سالگی بر من اینه که به عنوان‌های انگلیش علاقه پیدا کردم. خوبه یا بده؟ :)

۱۶ نظر

The next three days.

سه روزِ پیشِ رو، 

آخرین روزهای دهه‌ی بیستِ زندگیمه.

تو این فکرم که چطور این دهه رو ختم به خیر کنم؟!

مثل انجام اقداماتی جهت آماده شدن برای مرگ!

ناگهان چه زود دیر شده!

پیشنهاد لازمم :)



+جالبه که به لحاظ قمری این سه روز، سالگردِ رخدادِ آغازی است برای من!

از این تقارن مشعوفم. :)

+فقط از این بابت که دوست دارم این دهه پایان نیکی داشته باشه :)

+عنوان، نام فیلمی است :)

۲۲ نظر

از گناهانِ همه‌گیرِ بشر.

وقتی کارِ اَهمّی وجود دارد،

پرداختن به کار مهم حرام است.



+قبل از فرو رفتن در شقاوت،

اولویت‌سنج‌هامونو درست کنیم.

۲۱ نظر

ایجاد ظرفیت روانی.

امروز یه کلیپکی از دکتر حبشی شنیدم که چطور ظرفیت روانی در خودمون ایجاد کنیم.

برعکس غالب توصیه‌هایی که میگن عوامل تحریک رو از بین ببرید ایشون توصیه می‌کرد عوامل تحریک ایجاد کنید!

مثلا من از شنیدن جیغ و داد بچه‌ها عصبی میشم. یه مدت متعمدانه برم تو مراکز پر سر و صدای کودکان!

من هنگام گرسنگی بدقلق میشم یه مدت متعمدانه به موقع غذا نخورم!

من اگر با انتقاد به هم می ریزم از اطرافیانم بخوام منو مورد نقد قرار بدن و امثالهم.

:)

۱۶ نظر

آرامش بعد و قبل از طوفان!

بعد از یک هفته‌ی کامل آشوب ذهنی در مورد اشتغال، بالاخره به ثبات تصمیم رسیدیم و روح و روانم رنگ آرامش به خودش دید و به‌جز ماجرای حق‌الزحمه همه‌چیز اون جوری پیش رفت که دلم میخواست.

حالا روزگارم پر مشغله شده،

برنامه‌هام تو همدیگه تداخل پیدا کرده و لازمه که برنامه مرتبی برای زندگیم بچینم.

تا بهمن ماه دو تا کارِ فوق العاده حجیم و سخت رو باید به سرانجام برسونم، که یکیش درس خوندن برای دکتراست و دیگری راه‌اندازیِ اون ایده‌ای که گفتم می‌خوام با کازین‌ها به اشتراک بذارم.

حالا فعلا مشغول این دو پروسه‌ام و خیلی خوشحالم که هدف و برنامه‌ی این مدلی هم به زندگیم اضافه شده! :)

از این به بعد باید تو استفاده از نت هم به شرایط منظم روزهای اول این خونه برگردم که تا حدود یک سال و شروع کار پایان‌نامه‌م برقرار بود.(اینجا)

من می‌توااانم ^_^

۶ نظر

ماجراهای دنباله‌دارِ من و موقعیت‌های شغلی!

امروز با آقای کارشناس تماس گرفتم.

گفت خانمِ می! اگر تعهد می دین که بیاین سر کار دیگه!

گفتم الان پشت خط نتیجه تصمیماتم رو بگم یا بیام به دکتر پرهام بگم؟

گفت نه به من بگین هم حله!

دیدم اینطوری مودبانه نیست. رفتم سازمان. از آقای پرهام تشکر کردم و بابت اینکه وقتشونو گرفتم عذرخواستم و گفتم اگر این تعهد رو از ابتدا میگفتین مزاحم نمی‌شدم اصلا. ولی ممنونم از حسن نظرتون و اینکه اعتماد به نفسم رو هم بالا بردین  :دی

کلی توضیح داد که چرا چنین تعهدی میخوان و منم بهش حق دادم و خودشم فهمید من آدمِ کارِ کارمندیِ طولانی مدت نیستم و آخرش گفت اگر دوست دارین اینجا کار کنین ما شرایط دیگه‌ای هم داریم.

گفتم چی؟

گفت بیاید به صورت ساعتی ولی فول‌تایم در سازمان خدمت کنید. شرایط بیمه‌ای نداره و حقوقش هم حدود دو سومِ شرایط قراردادیه که قرار بود باهاتون ببندیم! ولی تعهد نمیخوایم. درستون رو بخونید و هروقت نخواستید دیگه نیاید!

گفتم (با توجه به مورد دومِ این پست) اگر ساعتی بیام میتونم صبح‌ها دیرتر بیام و ساعتهامو جور دیگری جبران کنم؟

گفت بله. ^_^

باز من افتادم تو شرایط تصمیم‌گیری! :/

مستر میگه خوبه. بگو اوکی! ولی نمیدونم واقعا چقدر اوکیه!

قشنگ گیر کردم تو این ماجرا :))

۱۲ نظر

‌‌

خونه مامانم بودیم.

گل پسر اصرار داشت کارت‌های بازیشو مرتب روی هم بچینه.

مامانم به گل پسر اشاره کرد و به من گفت: وسواسه که وسواسه!

گل پسر گفت: نههه! وسواسِ الخَنّاسه! 

:))


۱۱ نظر

تصمیم کبری.

دیروز بعد از مراسم روضه یکی از استادهامو هنگام خروج از مسجد دیدم،

و باهاش مشورت کردم.

در مورد اولویت کار و دکترا نسبت به هم و شرایط اون سازمان.

طفلک کاملاً بی‌منت، نیم ساعت دم در مسجد واستاد و برام حرف زد.

وقتی برگشتیم مزایا و معایب شغل رو برای خودم ردیف کردم.

این شغل هیچ عیبی نداشت جز وضعیت بچه‌ها و بقیه‌ش همه‌ش مزیت بود! ولی وضعیت بچه‌ها کفه ترازوی عیوب رو سنگین می‌کرد تا حدی که وزن مزایا و معایبش برای من خیلی نزدیک می‌شد و اگر با ساپورت کامل مامانم همراه میشدم(همون طور که مامانم وعده داده بود) میتونستم با ارفاق کفه‌ی معایب رو سبک کنم و از معایبش بگذرم و تن به کار بدم تا منافعش حاصل بشه.

اما از وقتی منع تحصیل دکترا هم تو ویژگی‌های شغلیم قرار گرفته واقعاً کفه‌ی معایبش سنگین شده. 

و دیگه ارفاق جوابگو نیست.

دیروز سر دیگ نذری تصمیمم رو گرفتم.

به مستر گفتم من تصمیمم معلومه. اگر اپسیلونی رو حقوق من برای ایجاد گشایش اقتصادی حساب کردی بگو تا من با کمال میل و با حجت موجه برم سر کار و مزایا و منافعی که برای خودم داره رو هم کسب کنم.

و مستر گفت حتی یک درصد هم فکر نکن که من به انگیزه‌ی پول تشویقت کنم بری کاری بکنی. درستو بخون و کاری رو بکن که به نفع خودته و دوستش داری ^_^

وااای بازم به مستر افتخار کردم :)


در صورتی که منع تحصیل برداشته بشه هم بعید می‌دونم قبول کنم برم. چون قطعاً با این شرایط رو من حساسیت ایجاد میشه و این با برنامه‌هام نمی‌خونه و ارزششو نداره.

در هرحال این شغل برای من تموم شده است و تصمیمم رو گرفته‌م.

فردا صبح میرم پیش استاد عزیزی که کار رو بهم معرفی کرد. و ایشون رو هم در جریان ماوقع قرار میدم. باید بدونه ناامیدش نکردم و مصاحبه قبول شدم ^_^

حالا ببینم خدا چی می‌خواد و چه آپشن‌هایی ارائه میشه. :دی

دعام کنید. دعاگوتون هستم.


۱۹ نظر

روزِ آخر، مال تو شد...

روز آخر، مالِ تو شد. 

قرار بوده حزن‌ها همه، برسند به تو. 

حزن‌های دو ماه‌مشکی‌تن‌کردن، 

قرار بوده توی این منزل، لبخند بشوند. 

توی این دو ماه، هر سینه‌ای که سوخت، گفتی ممنونیم. 

هر یَقِه‌ای که پاره شد، 

هر صدایی که گرفت،

هر عمودی که طی شد، 

هر پایی که تاول زد، 

گفتی ممنونیم. 

دو ماه، غمِ شفّاف جمع کردیم برای روز آخر. 

خودمان می‌دانستیم ماجرا به تو ختم می‌شود. 

ما می‌آییم به سلامتی، 

که خودت پیراهن‌های سیاه را عوض کنی. 

این دو ماه فقط سوختیم، 

می‌آییم خودت دست و صورتمان را آب بزنی. 

می‌آییم دیده‌بوسی. 

برای روز آخر، کی بهتر از تو؟ 

کی پذیرایی‌اش بهتر از تو؟ 

کی مهربان‌تر از تو؟ 

چه انتخابِ درستی! 

کی دستِ‌دل‌باز تر از تو؟

کوه‌ْروی‌شانه می‌آییم امام، 

ختمِ به خیرترین منزل! 

فردا، کوه‌ْروی‌شانه می‌آییم!

چندتا کبوترمان کن که تا محرم سال بعد، 

همین جاها بگردیم. 

چندتا پرِ کاهِمان کن برویم توی همین هوا چرخ بزنیم..



+این پست تکراریه ولی از خوندنش سیر نمیشم... التماس دعا.

+امیرحسین معتمد.


+دعامون کنید که محتاجیم و در راه حرم.

دعاگوتون هستم به شرط لیاقت.

۷ نظر

کار، زندگی، درس، یا چی؟!

آخ آخ آخ!

دیروز رفتم با دکتر کامران صحبت کردم.

قشنگ دست گذاشت رو نقطه ضعفم و گفت تو مادری و نمی‌تونی. :((

آقا چنان با حرفهاش حال منو گرفت که من تا خونه مامانم با یه بغض بالقوه همراه بودم.

بغضی که موقع حرف زدن با مربی پسرک،

مخصوصاً  اون وقتی که گفت پسرک تو کلاس از همه‌ زرنگ‌تره و واقعاً پسر باهوشیه،

هر لحظه ممکن بود بترکه و بزنم زیر گریه.

بغض از نگرانی برای بچه‌هام.

نمیدونم این اسمش ضعفه یا قدرت مادری. 

ولی واقعا تو دنیا برای من هیچ چیز مهمتر از خانواده‌م نیست.

کار به جایی رسید که با خودم گفتم اصلاً تلاشی برای دریافت این کار نمی‌کنم. 

هرچه خدا خواست همان بشود..

دکتر کامران نتایج مصاحبه و رزومه‌م رو نگاه کرد و کلی ازم تعریف کرد و بعد گفت  مشخصه عاشق زندگی هستی. عاشق زندگی و همسر و بچه و کار و این از شادابیِ چهره‌ت مشخصه! :/

خواستم بگم تازه الان پر از بغض و نگرانی‌ام. ورژن شادابمو ندیدی! :/

در ادامه گفت ولی بچه برای تو، بندِ پاست! :((

شب آقای کارشناس بهم پیام داد و گفت شرطشون برای همکاری با من اینه که تعهد بدم حداقل سه سال اینجا کار می‌کنم و تو این مدت....

حق ندارم ادامه تحصیل بدم :((((((




+خیلی نامردیه :(((

حالا من چه کار کنم؟ :((((

هنوز نرفته احساس اسارت دارم :((

۱۸ نظر

دغدغه‌های یک مادر/همسر شاغل.

۱. وضعیت سازمان

 اینجایی که هستم یک مدیر مستقیم دارم به اسم آقای دکتر پرهام.

یک مدیر مافوقِ ایشون دارم آقای دکتر کامران. (الکی مثلاً فامیلهاشون اینقدر باکلاسه)

و یک منشی هم که همون آقای کارشناسِ خوش‌خبر باشه.

بقیه‌مون به غیر از یکی دونفر آقای دیگه همگی خانم هستیم. 

ساعت کاری هفت و نیم تا دو و نیم.

و روزهای پنجشنبه هم تعطیله.

انصافاً جذابه نه؟ :دی


۲. کودکان سرگردان😭

دیشب کلا درگیر وضعیت پسرک و گل‌پسر بودم. با توجه به اینکه گل‌پسر هم سال دیگه تو سن پیش‌دبستانی خواهد بود کل مشکل ما از همین شنبه است تا اوایل خرداد. و بعد از اون تا حد زیادی خیالمون راحت خواهد شد.

فقط مشکلاتی وجود داره که بابتش مشورت میخوام.

اول اینکه ساعت کاری من هفت و نیم شروع میشه و من هفت باید از خونه خارج بشم.

اما پسرک ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه تازه سرویسش میاد!

این گپ رو چطور جبران کنم؟ هر روز صبح ببرمش خونه مامانم؟

ظهر ساعت دوازده و نیم کجا ببرمش؟ بگم بیارنش سازمان دو ساعت بعد با هم برگردیم خونه؟

نکته دوم اینکه گل پسر رو نمیشه هر روز بذارم خونه مامانم. قطع به یقین حوصله بچه سر میره. باید بین خونه مامانم و مامان مستر تنوع ایجاد بشه. چون بابای من غالباً خونه نیست و مامانم تنهاست. اما بابای مستر همیشه هست و کلاً پایه‌ی بازی با بچه‌هاست!

اما اگر ببرمش خونه مامان مستر و پسرک هم ظهر بره اونجا، ناهار هم نگهمون میدارن. چون خونه‌شون نسبتاً از ما دوره. و طبیعتاً نمیشه من شش ماه هر روز یا حتی روز در میون ناهار اونجا باشم! :/

اینو چه کار کنم؟

پیشنهاد پلیز.

دیشب اونقدر به این چیزها فکر کردم که یهو تصمیم گرفتم برم بگم آقا من نمیام.

حتی به مستر هم گفتم که اصلاً ولش کن ارزش نداره! 😢

این حس سرگردانی بچه‌ها واقعاً عذاب‌دهنده است هرچند بچه‌های من خیلی مستقلن و از خدا میخوان که برن خونه مامان بزرگها!

ولی من حس بدی دارم.

۳. گذر عمرِ گران.

من تا حدود پانزده روز دیگه سی سالم تموم میشه و هیچ گونه سابقه کاری ندارم. یک سال سابقه کار ساعتی دارم که بیمه نبودم و سه چهار تا کار پروژه‌ای کردم که همه‌شون مربوط به قبل از تولد پسرکه و بعد از تولد او کارهای تخصصی من به صفر رسیده و تو این مدت فقط ارشدمو گرفتم. با توجه به اینکه در مدرک دانشگاهی من تعهد به خدمت بابت تحصیلات رایگان ذکر شده من ملزم به کارکردن حداقل به مدت شش سال هستم. علاوه بر این اگر من در سن سی و دو سه سالگی هم هیچگونه سابقه‌ی شغلی نداشته باشم دیگه خیلی بعیده که بتونم کارهای تخصصی که دوست دارم رو انجام بدم. خب روحیه‌ی من پروژه محوره نه کارمندی. ان‌شالله قراره ظرف دو سه سال آینده با استادم یه شرکت بزنیم و اون موقع برای اعتبار شرکت واقعاً به یه سابقه کار معتبر نیاز دارم که الحمدلله اعتبار اینجا خیلی خوبه.

البته کار کردنِ من به دلایل اقتصادی هم هست. من و مستر برای شروع اشتغال من انگیزه‌های اقتصادیِ کاملاً جدی داشتیم که الحمدلله خدا کمک کرد.


۴. رقابت با مردان.

وقتی سال سوم دبیرستان بودم کنکور دانشگاه آزاد شرکت کردم و سر جلسه کنکور یه فرم نظرسنجی بهمون دادن که سوال این بود که آیا با ایجاد سهمیه جنسیتی در رشته‌های خاص متناسب با جنسیت موافق هستید؟ منم با اطمینان صد در صد نوشتم بله و توضیحات مبسوط دادم که بعد هم اعمال شد(فقط به خاطر نظر من😉). الان بعد از گذشت سیزده سال همچنان نظرم همونه. که دانشگاه و محیط کار نباید مملو از جامعه‌ی نسوان باشه. قرار نیست ما خانم‌ها جای آقایون رو بگیریم. چشم چندین و چند نفر به شاغل بودنِ یک مرده اما هیچکس از یک زن انتظار شغل و درآمد نداره. نه اینکه بگم خانمها کار نکنند اما قویاً توصیه میکنم برای کسب جایگاه‌های شغلی با آقایون رقابت نکنیم.

سال نود من و یک آقایی تو دانشگاه مشغول کارآموزی بودیم. وقتی بهمون گفتن یکیتون رو استخدام میکنیم بلافاصله رفتم به مدیرمون گفتم من با یک آقا رقابت نمیکنم اگر فقط یک نفر میخواین من میرم.

ولی هردومونو نگه داشت.

امسال هم وقتی برای تعیین روز مصاحبه تماس گرفتن، ازشون پرسیدم بین متقاضیان، مرد هم هست؟ آقای کارشناس گفت نه. همه خانم هستند.

من نمیگم جایگاه خودمون که لیاقت داریم رو به یک مرد بی کفایت بدیم، نه. ولی با مردها رقابت نکنیم. کلا رقابتِ آسیب‌زایی است.


۵. همسر همکار و مهربان.

خب نکته‌ی قابل توجه اینه که مرد خونه نقش تامین‌کننده رو داره و به این حس نیاز داره. و من اصلاً دوست ندارم که نقش تامین‌کننده رو بازی کنم یا کاری کنم که اعلام استقلال تلقی بشه. و از اون‌طرف هم دوست ندارم از پولِ حاصل از عرق جبین و کد یمین من تو خونه هیچ استفاده‌ای نشه و بهتره بگم بهم بر میخوره که مستر هیچ توجهی به درآمد من نداشته باشه، چیزی که همیشه و همیشه میگفت که پول تو مال خودت و من بهش دست نمی زنم! تا اینکه من جیغ کشیدم و این جیغ باعث شد مستر از اون طرف بوم بیفته و اون یک سالی که من سرکار رفتم کلاً کارتم دست مستر بود!!

و برای من مهم نبود چون بالاخره منم برای تامین اقتصادیِ زندگیِ مشترکمون دارم کار می‌کنم و با توجه به اینکه درآمد مستر نمی‌تونه پاسخگوی شرایط کنونی ما باشه خب قطعاً از درآمد من هم استفاده میشه. اما کجا و چطور؟ حدود این استفاده و اشتراک درآمد باید چطور باشه؟ کمپلت بدنش دست مستر یا این تمهید بدیه؟

مثلاً پیشنهاد خودم اینه که هزینه تفریح و سفر رو از دوش مستر بردارم. و سایر هزینه‌ها با خودِ مستر باشه. هوم؟ چطور اینو جا بندازم بدون کوچکترین مشکلی؟

ترجیحم این بود که یک حساب مشترک میداشتیم و هر دومون حقوقمونو توش می‌ریختیم و هردو از اون خرج میکردیم بدون اینکه حساب و کتاب بشه که کی چقدر ریخت و چقدر خرج کرد. اما خب با توجه به شرایط سازمانهامون شدنی نیست.


+الآن هم دارم میرم با آقای دکتر کامران ملاقات کنم ^_^

۱۱ نظر

روزِ بعد از مصاحبه!

خب تصمیم گرفتم به جای دامن زدن به اعصاب خردیِ ناشی از انتظار،

خودم رو قبول نشده اعلام کنم و برای زندگیِ بعد از مصاحبه برنامه بریزم.

حالا دارم نرم‌افزارها و مهارت‌هایی که همیشه دوست داشتم بلد باشم رو لیست میکنم

و قراره برم تو کار یادگیری.

و مقالاتمم باید ارسال کنم!

بالاخره هرچقدر فرافکنی کنم و بالا برم و پایین بیام من یه شغل تخصصی لازم دارم که این مهارت‌ها برای رسیدن بهش کمک کننده است!


این چیزهایی که خوندین رو نیم ساعت پیش نوشتم و تا اومدم رو گزینه‌ی انتشار کلیک کنم با تماس سازمان مواجه شدم!

تا گوشی رو برداشتم آقای ک گفت این آخرین مرحله از آزمون بود! 

خواستیم تست بزنیم ببینیم سحر خیز هم هستین که بتونین بیاین سرکار یا نه! :)))


آقا من قبول شدممممممممم 🤗🤗🤗


آخ اصلا حس و حالم بیان شدنی نیست...

تنها تنها از خوشحالی بالا و پایین پریدم و گل پسر رو از خواب بیدار کردم و آخرم از تهاجم احساسات گریه کردم!

وای خدایا شرمنده‌م کردی مثل همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه.

شما نمی‌دونین ولی به واقع این خبر و این روز برای من و مستر در حکم اَلیوم اَتمَمَ عَلَینا نعمتهُ بود.

خدایا شکرت به خاطر همه‌چیز.



+مطمئن باشین اگر قبول هم نمی شدم شکرگزار می‌بودم ولی واقعاً این روزها نیاز داشتم یک اتفاق اعتماد به نفسِ از دست رفته‌م رو برگردونه.  و از خدا بابتش خیلی ممنونم.

دعا کنید فصل جدید زندگی ما با موفقیت پیش بره. خیلی به دعا محتاجیم.

۲۷ نظر
یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۷ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان