ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲ خرداد ۹۶، ۱۶:۲۳ - شبنم بیقرار
    :)

۳۵۵ مطلب با موضوع «بقیه» ثبت شده است

لایوم کیومک یا اباعبدالله.




+خوشحال باشید رفقا،

ما در روزگار خوبی زندگی میکنیم!

۵ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۴۰
لوسی می

پسرخاله ی مستر مطمئناً فکرشم نمیکرد،

که فهمیدن این که سومین بچه ای که در راه دارند هم،

به تبعیت از دوتای قبلی پسره،

برای من و علی الخصوص مستر چه معنایی میتونه داشته باشه!

:|



+خدا همه شون رو حفظ کنه.

:)

۱۰ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۶
لوسی می

بعضی وقتها،

تو بعضی جریانها،

هزار مدل کارشکنی می بینی،

هزار مدل بی توجهی می بینی،

حتی هزار مدل توهین میشنوی،

اما از بین همه ی اونها،

فقط اونی تو رو آزار میده،

که هنگام مواجهه باهاش شوکه شدی،

یا بهتره بگم هنگام وقوعش انتظار یا تصور دیگه ای داشتی!



+من از بیگانگان هرگز ننالم،

که با من هرچه کرد آن آشنا کرد!

۳ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۵۰
لوسی می

سرخوش و خندان لب و دیوانه باشیم!



+این حال همیشگی منه!

مثلا!

:)

۳ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۰
لوسی می

از یکی از بچه ها خواسته بودم ساعت حضور یا کلاس یکی از اساتید تو دانشگاه رو بفهمه و بهم خبر بده.

امروز باهام تماس گرفت و گفت من الان پیش استاد هستم میگن شما کی میتونین بیاین!

گفتم هروقت ایشون بفرمایند.

اینو به استاد گفت و بعد به من گفت: استاد میگن یکشنبه ی آینده "در خدمت شما خواهند بود"!

:دی

۴ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۳
لوسی می

نمیدونم تو کجای دل من، کجای مغز من، کجای روح من چسبیدی،

که اینقدر جداکردنت سخته؟!

چرا من در مواجهه با تو اینقدر ضعیفم

و همیشه دنبال بهانه ای برای موندن،

و بهتر بگم به دنبال راهی برای گول زدن خودمم؟!

چرا؟!



+کاش برای همیشه بری!

به جایی که من نبینمت، نشناسمت، نباشی!

۵ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۰
لوسی می

امروز بعد از بیدار شدن بچه ها،

همسایه ی روبرویی اومد خونه مون،

و تا ساعت نه و نیم خونه مون موندن.

بچه ها حسابی بازی کردن،

من امیدوار بودم پسرک از خستگی غش کنه،

اما هنوز که هنوزه و ساعت دوازده ست داره تو تختش شیطنت میکنه و نخوابیده!

و صبر من کم کم داره لبریز میشه.




+همسایه مون داره اسباب کشی میکنه و خب راستش من از این بابت ناراحتم!

حیف شد!

میتونستیم بیش از اینها بریم و بیایم و بچه ها رو از این همسایگی بهره مند کنیم.

+برای همسایه مون دعا کنین. :)

۳ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۱
لوسی می

دیشب مادربزرگ مستر بهم گفتن:

دیگه کم میای و به ما سر نمیزنی؛

- ای بابا تقصیر نوه تونه همه ش ما رو تنها میذاره میره.

+ کجا میره؟

- ماموریت!

+ نکنه اونجا زن گرفته؟! :))

- راستش منم همین فکر رو میکنم! :))



+مادربزرگ مستر نزدیک نود سالشونه.

سایه شون مستدام!

+برای مستر تعریف کردم کلی خندید! :|


۳ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۸
لوسی می

دیشب اتفاقاتی افتاد که باعث شد حرفی که تو دلمه رو بگم!

یه کم از خودم شاکی ام که روش خوبی انتخاب نکردم،

یه کم هم احساس راحتی میکنم که حرفمو زدم لااقل!


:|

۴ نظر ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۰
لوسی می

وقتی کسی داره از سختیِ اوضاعش براتون میگه،

هیچوقت سعی نکنید سختیِ اونو در مقابل بقیه ناچیز نشون بدین.

براش مثالهایی نیارین که فلانی پس چی بگه،

فلانی چقدر براش سخت تر بوده،

خوبه باز تو اینطوری هستی، برو خدا رو شکر کن!

اینها هیچکدوم نشونه ای از همدلی توش نداره،

و بدترین واکنشیه که شما میتونین نشون بدین!

۸ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۷
لوسی می

خونه مامان مستر قدری بدقلقی کردم،

روز آخر میتونم بگم مداوماً

در مورد وضعیت شغلی مستر غر زدم!

و فکر کنم ازم بدشون اومد!

:))



+بعدم یه کم درددل کردم!

و دلشون برام سوخت و احتمالا باز صمیمی شدیم!

۵ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۷
لوسی می

اول داداشم،

بعد خواهرم،

بعد اگر فرصتی باقی بمونه،

مامانم میتونه قدری هم به من و بچه هام فکر کنه!

هه!

۲ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۲۶
لوسی می

با خانم همکار مستر(که ماموریتهاشون غالبا با همه) تماس گرفتم،

و یه کم با هم غر زدیم!

خخخخ!



+برام جالبه، میگه همسرش گفته آقای مستر رو ببین!

وضعیتش از من بدتره، بیشتر از من ماموریت میره، و خانمش هم با این موضوع مشکلی نداره! :|

۵ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۰۰
لوسی می

با این دوستم صحبت کردم!

واکنش بدی نداشت اما فکر نکنم اثری هم داشته باشه.



+از اینکه گاهی اوقات برای ابراز همدلی از مستر هم مایه گذاشتم از خودم بدم اومد.

۳ نظر ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۰۵
لوسی می

بعد از دو ساعت و چهل و پنج دقیقه ی تمام،

استماع سخنان استادی که قرار بود یه ربع فقط برای من وقت بذاره،

(یعنی اصلا فکرشم نمیکردم کسی تا این حد انرژی و قابلیت سخنوری یکطرفه داشته باشه!)

رفتم خونه مامان مستر دنبال بچه ها و ساعت شش ناهار خوردم!

بعد یادم اومد که دورهمی دوستانه دعوت بودم،

با توجه به اینکه صاحب مجلس عذر منو بابت نرفتن نپذیرفت،

ساعت هفت با مخِ تیلیت شده،

رفتم خونه ی دوست جان!

البته باعث زنده شدنم بود.

خدا خیرش بده که گیر داد باید بیای!

:)



+عجب روزی بود دیروز!

۱ نظر ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۳
لوسی می