صدا کن مرا، صدای تو خوب است.

دیشب صدای یکی از دوستان بلاگر رو خواب دیدم!

پای تلفن با هم حرف می‌زدیم و او از موفقیت من خرسند بود.

و عجب از صدای بی‌خش، صمیمی، آرام و گرمش که در خواب منو برای کاری تشویق و ترغیب می‌کرد.

گفته بودم که صداها چقدر منو می‌تونن مسحور کنن؟!

اونقدر که در ایام شباب چنین پیش‌بینی می‌کردم که ماجراهای عشق و عاشقی زندگی من،

از یک تماس تلفنی شروع خواهد شد! :)



+عنوان از سهراب عزیز.

خدا رو شکر من و مستر در نخراشیدگی و نتراشیدگیِ صدا، در سطح هم هستیم 😉

+امروز از لحظه‌ای که با صدای زنگ راننده سرویس پسرک از خواب پریدم تا زمانِ سوار شدنِ پسرک به سرویس فقط ۸ دقیقه طول کشید! فکر کنم رکورد زدیم!😎

۲۰ نظر

4062.

گاهی هوش هیجانیم به زیر صفر میرسه!

و امکان خود آرام سازیم رو از دست میدم!

۵ نظر

4061.

اووووه!

مستر داره میاااااد!

:)

۶ نظر

4070.

میخوام به خودم حق بدم اصلا!

چرا حق ندم؟!

من حق دارم از کسی بخوام که مدام بهم تیکه نندازه!

و اصلا مهم نیست که این حرف من ناراحتش میکنه یا نه!



+وای چقدر سخته اینطوری بودن!

اما میخوام همینطوری باشم.

۵ نظر

4069.

باید سرت شلوغ باشه،

باید همپا داشته باشی،

باید وسایل ارتباطیت قطع باشه،

باید یه عالمه کار داشته باشی که وقت نکنی به چیزی فکر کنی،

باید یکی باشه که باهات بیاد پارک،

باید موبایلت یه هفته گم و گور باشه،

باید هی بری بیرون،

هی بری دانشگاه،

هی پایان نامه بنویسی،

هی کار تحویل بدی،

درسته که این وسط قدری عصبی میشی؛

و احتمالا بچه هات باید ترکشهاشو تحمل کنن،

اما لااقل کمتر به غم فراق مشغول میشی،

به غم اینکه پنج روزه که مسترت نیست...

باید سرت شلوغ باشه..

۶ نظر

4068.

وقتی دچار تضارب احساسی میشی!

:|



+گاهی دوست میدارم یک حسی رو تجربه کنم،

یا در هنگام بروز اون حس در یک اتفاق برای دیگری، به جای او باشم،

اما بعد می بینم هم اون حس رو تجربه کردم،

هم شبیه اون اتفاق رو.

اما انگار یه عمقی تو حس دیگران تصور میکنم،

گه در احساسات خودم نیست!

چرا و چطور؟ نمیدونم!

شاید چون از دغدغه های اونها بی خبرم،

و از دغدغه های خودم مطلعم.

در هر حال زندگیِ بی دغدغه واقعا چیز خوبی میتونه باشه!

اما نمیدونم وجود داره اصلا یا نه؟!

۶ نظر

4067.

دیروز تو مراسم این بنده خدا،

معلم عربی دبیرستانم رو دیدم.

:)



+بعد از حدود 15 سال از اولین سالی که باهاش درس داشتم!

خدای من! چقدر سریع گذشته!

احساس میکردم فقط سه چهار ساله ندیدمش!

+صلواتی نثار اموات کنید. خدا خیرتون بده.

۵ نظر

4066.

امروز صبح رفتم دانشگاه،

و فهمیدم استاد گرام خیلی دو دره باز تشریف دارن!

و باز هی فکر کردم چرا با آشنای عزیز پایان نامه برنداشتم آخه!

اما اهمیتی نداره من کار خودمو میکنم و دفاع میکنم. :)

برای ویرایش کارم، رفتم تو سایت دانشجویان دکترا

که حس خیلی خوبی بهم داد (عقده ای طور!)

بعد هم رفتم پرسشنامه رو برای تأیید دادم به اساتید!

کلاً چهار تا استاد تو دانشکده بود،

و از این چهارتا فقط دو تا قبول کردن پرسشنامه مو ببینن!

از کسی هم شنیدم که هفته ی دیگه کلا یونی تعطیله.

منم بدون اینکه ذره ای خم به ابرو بیارم گفتم پس همین دو تا بسه.

:)

بعد یه توفیق اجباری شد به یه دکتر سنتی سرزدم.

و کلی ایراد بر من وارد بنمود!

بعد رفتم خونه مامان،

بعدم یه ساعت و نیم با بچه ها تو پارک بودیم.

حالا هم صدای ما رو از خونه ی بی مسترمان می شنوید.

امشب چهارمین شب بی مستر بودنِ این خونه ست،

و ما نوید بازگشت ایشان را هنوز منتظر هستیم.



+امروز همه ش درود و رحمت فرستادم

بر روح پرفتوح کسی که تردد وسایل نقلیه در دانشگاه رو محدود کرد!

شاید واقعا بیش از ده هزار قدم در این آفتاب سوزان طی کرده باشم!

+خدایا کرمت را شکر :)

۱۱ نظر

4065.

در راه بازگشت

دو تا دانشجوی عراقی رو سوار کردم،

دانشجوی ادبیات انگلیسی بودن.

میگم فارسی خوب صحبت میکنین،

از قبل بلد بودین یا اینجا یاد گرفتین؟

گفتن اینجا.

:)



+خیلی جالبه که آدم بره تو یه کشور دیگه با زبان متفاوت،

و بعد زبان سومی رو تحصیل کنه!

۷ نظر

4064.

با استاد حرف میزدم،

و احساس کردم که

خدای من!

چقدر من تند حرف میزنم!

باورم نمیشه که اینقدر سریع صحبت میکنم!

گاهی که میخوام چیزی رو توضیح بدم

سرعت اسپیکینگم واقعا بالا میره!

واقعا!

باید آرامش بیشتری به خرج بدم!



+بعد فکر کردم اون موقع هایی که عمدا تند صحبت میکنم چی میشم! :|

۷ نظر

4063.

فکر میکنم اگر همینطور قرار بذارم با استاد

و روز مشخص کنم

بالاخره همکاری خانواده جلب بشه و

کارم تموم بشه!

۱ نظر

4062.

بنده رفتم و استاد فرمودند فلان بکن و بهمان،

و سه شنبه بیا!

بعد گفت سه شنبه ی همین ماه!

نه سه شنبه ی سال 98!

:|



+خوش انصاف تیکه شو انداخت دیگه!

۶ نظر

4061.

بعد از هزار سال،

صبح با استاد هماهنگ کردم که فردا برم دانشگاه.

حالا که این بنده ی خدا فوت کرده،

مامان اینا میرن تشییع جنازه،

من می مونم و دو تا بچه م!

:|



+کلا قسمت نیست انگار!

+قرار شد خواهرم بچه ها رو نگه داره! خدا به خیر بگذرونه!

+دعا کنین که فردا استاد با همه چیز خیلی خوب و منطقی موافقت کنه

و بگه تو فوق العاده ای خانم لوسی می!

و مراجعه به استاد همین یکبار برای همیشه بس باشه،

و باعث بشه که من بگذرم از این مرحله!

این مرحله ی دست و پاگیر!

باورم نمیشه کمتر از سه ماه تا مهر وقت دارم :((

۶ نظر

4059.

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون،

ما به خاطر شرکت در مراسم سالگرد این شهید به ییلاق رفتیم.

و من هم مدتی بود دوباره به این موضوع  فکر میکردم،

لذا دیشب دوباره فهمیدم خدا منو می بینه!

و از اونجایی که میدونه من بسیارضعیف هستم؛

خودش منو انداخته تو ساده تریــــــــــــن مدل مجاهدت.

هرچند که من تا الان از پس همین هم برنیومدم،

اما از الان به بعد با اون قولِ دیشب،

و به لطف خدا قراره که از پسش بربیام.



+که من روزی قهراً باخدا تنها خواهم ماند.





+معنی نداشت نه؟!
هزار بار مدلهای مختلف نوشتمش!
حس کردم این گویاترینه!


۸ نظر

4057.

مستر فردا عازم مأموریته،

و امروز من از اینکه احساس کردم او به صورت افراطی(به نظر من افراطی!)،

این شغل رو _که جز عذاب برای من نبوده_ دوست داره،

و راه به راه از سازمانِ سه نقطه شون حمایت میکنه،

شاکی شدم!



+وای خدایا من کِی آروم میگیرم؟

چرا من اینقدر ضعیفم آخه؟

چرا تموم نمیشه این کابوس؟

کِی میخوام از این توقعات مسخره م دست بردارم؟

و کِی میخوم دل و ذهنم رو آروم کنم؟

میخوام این دفعه آخرین دفعه ای باشه که از شغل مستر پیش کسی حرف میزنم!

آخرین دفعه.

به شما وعده ندادما! :دی

غرهای من در این وبلاگ همچنان ادامه داره! :)

اما به شما قول میدم دیگه هیچوقت پیش هیچ کسی در عالم حقیقی،

حتی کلمه ای از شغل مستر حرف نزنم!

نهایت صحبت من از شغل مستر، عنوان شغلش خواهد بود!

:)

قولِ قولِ قول :)



۷ نظر
یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۷ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان