ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲ خرداد ۹۶، ۱۶:۲۳ - شبنم بیقرار
    :)

۱۷۱۹ مطلب با موضوع «لوسی می» ثبت شده است

دیروز مستر ما رو برد به کوهِسنگی،

وقتی میرفتیم از اینکه همه ی راه ترافیک باشه و جشن خیابونی نگران شدیم،

اما تو مسیر ما هیچ خبری نبود،

خوب که برگشتیم خونه،

دیدیم جلوی خونه بلواااااست!

:))



+البته ما زود رفتیم و زود هم برگشتیم.

در راه بازگشت دو تا از پسرخاله های مستر، برادرش، دخترخاله ش و دخترداییش رو دیدیم

که برای خودشون جلوی در خونه شون تجمع کرده بودند، ما هم بهشون پیوستیم. :)))

البته با لباسهای مشکی! :)))

۴ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۸
لوسی می

خب ما برگشتیم همچین جهادی هم نکردیم!

اما نیتمون الهی بود همین مهمه!

خخخخ!



+کاش سعی کنیم رسانه ی خاصی رو دنبال نکنیم،

یعنی اگر شما طرفدار یک جناح یا حزب هستید،

هی نرید تو رسانه ی همون جناح، هی بگین وااااای اونوریها چقدر فلانند و بهمان!

رسانه ی مخالف رو هم ببینید.

نذارین رسانه ها، فکرتون، و قدرت استدلالتون رو رهبری کنند.

فکر کنید.

همین.

من تو این دوران انتخابات چقدر از روحانی حمایت کرده باشم و حرص خورده باشم، خوبه؟!

حالا این به کنار؛ ببینید کار به کجاها رسید که من ناچار بودم از احمدی نژاد حمایت کنم! :|

تا آنجا که برچسب روحانیایی بودن و احمدی نژادیایی بودن هم به من زدند!

در حالی که من در این سه دوره، هرگز نام هیچکدوم از این دو جناب رو بر برگه های رأی گیری ننوشته ام!

متاسفم برای همه ی کسانی که هشت سال دوران احمدی نژاد رو مساوی ویرانی قرار میدن و امثال این تعبیر.

و متاسفم برای همه ی کسانی که روحانی رو به هر تعبیری، ضدنظام و ضد دین و مذهب تلقی میکنند و ...

اینها همونایی ان که گوششون فقط شنیده و هیچ تدبیری در پس حرفهاشون نیست!

کلا اینها رو هیچوقت طرف مشورت قرار ندین! بدونین که قدرت تفکر و ذهنیتهاشون توسط گروهی خاص درحال شکل گرفتنه.

و متاسفانه، متاسفانه اصرار دارند خودشون هم رسانه باشند!!

:|

+وَالَّذینَ اجتَنَبُوا الطَاغُوتَ أن یَعبُدوها و أنابوا إلَى اللَهِ لَهُم البُشرَى فَبَشِّر عِباد الَّذینَ یَستمِعُونَ القَولَ فَیَتَبِعونَ أحسَنَهُ

آنهایی که خود را از طاغوت به دور میدارند تا مبادا آن را بپرستند، و به سوی خدا بازگشته اند پس به آنها بشارت ده،

آنها که سخن را می شنوند و بهترین آن را تبعیت میکنند.

(17 و 18 زمر)

نتیجه گیری: از طاغوتی بودن و مستکبرین دوری کنید، حرف گوش کنید، تصمیم بگیرید!

+شواهد حاکی از این است که ما پیروز شدیم.

مشارکت مردم یعنی پیروزی بزرگ. :)

الحمدلله و المنة.

تکبیــــــــــــــر! :)

۵ نظر ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۸
لوسی می

من از اونایی ام که اگر بهم بگن بیمار هستی،

پیش از اونکه بیماری منو بکشه،

اطلاع از این موضوع من رو خواهد کشت!



+یه همچین آدمی ام! :|

۱۲ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۴۰
لوسی می

مستر با بچه ها رفتن بیرون،

که من با افسردگی ناشی از رفتن به نزد روانپزشک

و افشا شدن شخصیتم کنار بیام!

:دی

۵ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۸
لوسی می

با مستر تصمیم گرفتیم

جمعه ی اول سال مراسم دعای ندبه تو خونه مون برگزار کنیم.

:)



+عاشق این ایده شدم! :)

+اول میخواستم جمعه ی آخر سال باشه، دیدم اول سال قشنگتره.

ان شالله چهارم فروردین ماه به شرط توفیق.

+اینطور مراسم ها رو دوست دارم، شاید به قصد مایه گذاشتن از آبروی بقیه.

+حالا بگین صبحانه چی پذیرایی کنیم خوبه؟

۲۰ نظر ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۰
لوسی می

برعکس همیشه ترس و دلهره آنچنانی ای ندارم!

شاید واقعا این بار قراره اتفاق بیفته

کابوس روزگار کنونی من!

۳ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۰۶
لوسی می

دو روز زودتر از موعد،

گل پسر رو برای آخرین واکسنِ دوران شیرخوارگیش بردم مرکز بهداشت.

و الان خوابیده...



+پاش درد میکنه. پاشو میگیره و هی میگه پا! و نق نق میکنه یعنی درد دارم و این حرفا!

دردت به جونم مادر! دیگه تموم شد خیالت راحت :*

+در راه برگشت یه جعبه شیرینی گرفتم و سه عدد جوراب برای مستر!

که روز مهندس رو براش گرامی بدارم:)

من تا به حال هیچوقت به مستر جوراب هدیه نداده بودم،

برای همین در فقر جورابیکِ شدییییییدی به سر می برد!

و این شد که از دیدن جورابها به اندازه ی دیدن سکه ی طلا شادمان شد! (الکی البته!)

۴ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۵
لوسی می

بنده یه خبطی کردم،

به این سایتهای ترفند اعتماد کردم،

و برای رفع مشکل IDMم آپدیتش کردم!

دیگه کار نمیکنه کلا!

سریال نامبر میخواد.

و حتی دیگه نمیذاره من با بروزر چیزی رو دانلود کنم!

:|

۷ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۴
لوسی می

همسایه بازیمون یه کم زیادی زیاد شده!

امروز همسایه رو برای ناهار دعوت کردم،

و بچه ها حسابی بازی کردن

و ظهر هم نخوابیدن.

الان هردوشون خوابیدن!

:)



+ان شالله تعالی امشب مستر برمیگرده.

۱ نظر ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۸
لوسی می

4 ساله که من هرگز حتی یک لحظه،

وقتی پسرک بیداره،

نتونستم با آسایش  چشم رو هم بذارم.

همیشه باید مراقبش می بودم.

از خیلی از مادرها شنیدم که اسباب بازی میریختن جلوی بچه ها،

یه ساعت، نیم ساعت، یه ربع، نه! اصلا پنج دقیقه فقط،

چشم رو هم میذاشتن و تجدید قوا میکردن،

اما من هرگز نتونستم!

یعنی پسرک هرگز نذاشت!

این شد که همیشه بعد از نماز صبح،

با اینکه غالبا دیگه خوابم نمیاد،

اما گاهی به زووووور میخوابم،

که ظهر کم نیارم! که اگر کم بیارم  دیگه دیگه!

یکی دو ماهی هست که پسرک صبح که بیدار میشه

(گفته بودم که همیشه پسرکه که ما رو بیدار میکنه:دی)

اگر ببینه ما ترجیح میدیم بخوابیم،

از فریزر نون در میاره،

و غالبا تلویزیون روشن میکنه

و من میتونم لااقل به بهانه ی انتظار برای گرم شدن نون،

یه ربعی بیشتر بخوابم.

هرچند که تمام اون مدت حواسم هست که پسرک بیدارهههه!

انقدر این اتفاق، این بزرگ و فهمیده و عاقل شدن پسرک برام لذت بخش بود،

که برای خیلی ها تعریف کردم که دیگه پسرک بزرگ شده،

و من میتونم مطمئن باشم تو دقایق چرتی بودن من،

بلایی سر خودش و حتی گل پسر نمیاره!

(یادم نیست تو وب هم نوشتم یا نه!)

حالا امروز،

تمام رویاهام بر باد رفت،

و فهمیدم نباید هرگز به پسرک و گل پسر اعتماد کرد!

پسرک ساعت هشت و اندی بیدار شد،

و من خوابم میومد.

صدای تلویزیون بلند شد،

گفتم خب! مثل همیشه نشسته پای تلویزیون!

اما زهی تصور باطل، زهی خیال محال!

چشمتون روز بد نبینه!

وقتی از جام بلند شدم،

دیدم با همکاری گل پسر،

نزدیک یک کیلو شیرینی برنجی رو پودر کردن،

و زندگی برام نمونده!

زندگی مهم نیست!

تمام سر و روشون رو پودرشیرینی پاشیده بودن.

تمااااااااااااام موهاشووووون!

دستها، پاها، رو مبل ها، رو فرش، رو سرامیک!

وااااای خدا!

صحنه غیر قابل هضم بود برام!

به ناچار هر دو رو حموم بردم، و شیرینی ها رو جارو کردم.

این شد که ما ساعت دوازده ظهر صبحانه خوردیم!




+من جارو میکردم، پسرک بقیه ی شیرینی ها رو پودر میکرد که خیالش راحت بشه، این دیگه جیغمو درآورد!!

بعد باز من جارو کردن رو ادامه میدادم، و گل پسر خاک گلدون ها رو رو زمین می پاشید!

که یه ماهی بود این کار رو نکرده بود و فکر میکردم دیگه فراموش کرده این کار رو!

آخه چراااا؟؟؟!

+عجب روزی بود! :|

+همینطوری اضافه کنم که الحمدلله پسرک در طول روز بیشتر از یک ساعت، یک ساعت و نیم تلویزیون تماشا نمیکنه.

۱۴ نظر ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۲
لوسی می

امشب برای اولین بار،

مستر با بدرقه ی رسمی بچه ها،

به ماموریت رفت.



+قبلا فقط من بدرقه میکردم

و ساعت رفتنش طوری بود که همیشه بچه ها خواب بودن.

۷ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۰
لوسی می

در راستای تلاش برای کنترل لحن و صدام(اینجا و اینجا

تصمیم گرفتم از خودِ پسرک طلب کمک کنم.

یه بازیِ "تیک و ضربدر" راه انداختیم،

قراره هروقت هرکدوممون کار اشتباهی کرد،

اون یکی با ضربدر بهش بگه.

مثلا من اگر صدامو بالا ببرم،

پسرک بهم میگه: مامان ضربدر!

بعدم توضیح میده که چرا،

مثلا چون داد زدن کار بدیه.

و بعد من عذرخواهی میکنم و تصمیم میگیرم دیگه داد نزنم!

اوایل که شروع کردیم بیشتر تصمیم و هدفم اصلاح خودم بود،

که لااقل از ترس گیرهای پسرک خودکنترلی بیشتری داشته باشم!

اما به طرز بسیار دلنشینی رو پسرک هم اثر گذاشته.

یعنی وقتی میگم پسرک ضربدر!

کاملا دقت میکنه که چرا ضربدر گرفته،

و وقتی میگم پسرک تیک!

چشماش از ذوق برق میزنه

و احساس غرور میکنه.

:)



+امیدوارم کارا و اثربخش باشه برای هردومون!

+ یه چیزی تو مایه های همون جدول ستاره ست!

با این تفاوت که گفتاریه!

۴ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۸
لوسی می

من اگر صِدام

و همه ویژگی های زبرزنجیری زبانم رو تحت کنترل خودم دربیارم،

همانا مجاهدتی عظیم کرده ام،

و بهشت برین جایگاهم خواهد بود!

۷ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۸
لوسی می

همیشه فکر میکنیم

"یکی باید باشه، که آدمو بلد باشه"

به این فکر نمیکنیم

که آیا خودمون هم کسی رو بلدیم؟!

۱۳ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۱
لوسی می

به پسرک حق میدم

که نتونه یک ساعت و بلکه بیشتر

بی سر و صدا یه جا بشینه

تا من گل پسرِ بدخواب شده رو بخوابونم!

:|

:((((



+رسما دیگه کمرم داره میشکنه!

شاید یک ساعت باشه که دارم گل پسر رو تکون میدم!

+از عواقب مهمانی رفتن!

+بعد نوشت: بی خیال خوابوندن گل پسر شدم!

شام پسرک رو دادم که بره بخوابه

و الان گل پسر دوباره رو پامه!

۳ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۵
لوسی می