ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱ اسفند ۹۵، ۲۳:۲۹ - خانم اشک
    :)
  • ۱ اسفند ۹۵، ۲۰:۰۸ - مامان محمدمهدی
    شک نکن:))

۱۶۸۹ مطلب با موضوع «لوسی می» ثبت شده است

امشب برای اولین بار،

مستر با بدرقه ی رسمی بچه ها،

به ماموریت رفت.



+قبلا فقط من بدرقه میکردم

و ساعت رفتنش طوری بود که همیشه بچه ها خواب بودن.

۱ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۰
لوسی می

در راستای تلاش برای کنترل لحن و صدام(اینجا

تصمیم گرفتم از خودِ پسرک طلب کمک کنم.

یه بازیِ "تیک و ضربدر" راه انداختیم،

قراره هروقت هرکدوممون کار اشتباهی کرد،

اون یکی با ضربدر بهش بگه.

مثلا من اگر صدامو بالا ببرم،

پسرک بهم میگه: مامان ضربدر!

بعدم توضیح میده که چرا،

مثلا چون داد زدن کار بدیه.

و بعد من عذرخواهی میکنم و تصمیم میگیرم دیگه داد نزنم!

اوایل که شروع کردیم بیشتر تصمیم و هدفم اصلاح خودم بود،

که لااقل از ترس گیرهای پسرک خودکنترلی بیشتری داشته باشم!

اما به طرز بسیار دلنشینی رو پسرک هم اثر گذاشته.

یعنی وقتی میگم پسرک ضربدر!

کاملا دقت میکنه که چرا ضربدر گرفته،

و وقتی میگم پسرک تیک!

چشماش از ذوق برق میزنه

و احساس غرور میکنه.

:))



+امیدوارم کارا و اثربخش باشه برای هردومون!

+ یه چیزی تو مایه های همون جدول ستاره ست!

با این تفاوت که گفتاریه!

۰ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۸
لوسی می

من اگر صِدام

و همه ویژگی های زبرزنجیری زبانم رو تحت کنترل خودم دربیارم،

همانا مجاهدتی عظیم کرده ام،

و بهشت برین جایگاهم خواهد بود!

۳ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۸
لوسی می

همیشه فکر میکنیم

"یکی باید باشه، که آدمو بلد باشه"

به این فکر نمیکنیم

که آیا خودمون هم کسی رو بلدیم؟!

۸ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۱
لوسی می

به پسرک حق میدم

که نتونه یک ساعت و بلکه بیشتر

بی سر و صدا یه جا بشینه

تا من گل پسرِ بدخواب شده رو بخوابونم!

:|

:((((



+رسما دیگه کمرم داره میشکنه!

شاید یک ساعت باشه که دارم گل پسر رو تکون میدم!

+از عواقب مهمانی رفتن!

+بعد نوشت: بی خیال خوابوندن گل پسر شدم!

شام پسرک رو دادم که بره بخوابه

و الان گل پسر دوباره رو پامه!

۳ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۵
لوسی می

در اقدامی بی سابقه،

برای خودم تنها پیتزا پختم!

فقط برای خودِ خودم!

تنهای تنهای تنها!

:)



+باورنکردنیه!

۷ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۹
لوسی می

شاید به جرئت بتونم بگم

امروز اولین روزی بود که پسرک ظهر نخوابید،

و نه من کلافه شدم و نه او!

با هم خمیر بازی کردیم.

و گل پسر هم به حدکفایت خوابید.




+پسرک تمام مدت با پچ پچ حرف میزد،

و گفت از حالا گل پسر که خوابید بیا با هم خمیر بازی کنیم!

این بازی سر و صدا نداره! :))

۴ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۲۳
لوسی می

دیشب مستر با یه جعبه شیرینی و یه شاخه گل،

ولنتاین رو برام جشن گرفت!

:)



+بعدم رفتیم عروسی.

۶ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۰
لوسی می

پریشب برای گل پسر کفش خریدیم!

:)



+و من امروز و دیروز در رویای پارک بردن بچه ها به سر بردم!

وقتی که بهار بیاد و من هر روز دستشونو بگیرم و سه تایی بریم پارک!

چه رویایی :)

۷ نظر ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۵۳
لوسی می

واااای که چه باید کردن!

کلافه ام و احساس خستگی میکنم.

یه مدتیه که ساعت خواب و بیداری بچه ها به هم ریخته.

شب ها قدری دیرتر میخوابیم،

و صبح ها خیلی دیرتر بیدار میشیم!

این یه بخشی از کلافگی ممتد منه

که در پیش فرض ذهنم جای میگیره

و تو رفتارم اثرگذاره حتی وقتی که حواسم بهش نیست!

این روزها گاهی با پسرک نمیسازیم!

او حرف حرف خودشه،

و من هم!

:|



+گاهی فکر میکنم خیلی مثل منه! خیلی! :|

۲ نظر ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۵۱
لوسی می

وحشتناک خوابم میاد.

در حد نیاز به چوب کبریت برای بازنگه داشتنِ چشمها!

ولی باید منتظر بمونم کار ماشین لباسشویی تموم بشه،

لباسهای مستر رو در بیارم.

آآآآه!

۱ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۹
لوسی می

امروز روز خوبی بود.

علاوه بر بودنِ مستر که عامل اصلی خوب بودن امروزهامه،

یکی دو تا از نزدیکان رو بعد از مدتها دیدم.

و یه دورهمیِ خوب داشتیم.

:)

۱ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۸
لوسی می

امروز چهار نفری بر دهان استکبار زدیم.

:دی



+یه پلاکارد دیدم روش نوشته بود:

#ترامپ_مچکریم.

وقت نکردم هنوز تو اینستا سرچش کنم.

ولی از ایده ی این جمله،

و معانی چند بعدی ای که پشتش داره،

خیلی خوشم اومد. :)

+امسالِ من دهه ی فجر نداشت!! :(

۳ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۳
لوسی می

بعد از دو ساعت و چهل و پنج دقیقه ی تمام،

استماع سخنان استادی که قرار بود یه ربع فقط برای من وقت بذاره،

(یعنی اصلا فکرشم نمیکردم کسی تا این حد انرژی و قابلیت سخنوری یکطرفه داشته باشه!)

رفتم خونه مامان مستر دنبال بچه ها و ساعت شش ناهار خوردم!

بعد یادم اومد که دورهمی دوستانه دعوت بودم،

با توجه به اینکه صاحب مجلس عذر منو بابت نرفتن نپذیرفت،

ساعت هفت با مخِ تیلیت شده،

رفتم خونه ی دوست جان!

البته باعث زنده شدنم بود.

خدا خیرش بده که گیر داد باید بیای!

:)



+عجب روزی بود دیروز!

۱ نظر ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۳
لوسی می

دیروز عجب روزی بود،

بعد از هزارسال رفتم دانشگاه،

استاد راهنمامو دیدم،

و یه عالمه راهنمایی های خوب،

و پیشنهادهای خوب کار از یکی از استادها دریافت کردم و برگشتم!

:)



+از کار کارمندی تو دانشگاه، تا کار پروژه ای تو دانشگاه و خارج از دانشگاه!

کارمندی رو که کلا دوست نداشتم،

اما هرچی بالا پایین کردم که اون کارِ پروژه ایِ دانشگاه رو قبول کنم دیدم با وجود بچه ها نمیشه!

با اینکه کارش از ساعت هفت صبح بود تا یک!

و مدت محدود،

و پنجشنبه های تعطیل،

و عدم اجبار ساعت حضور و کلی شرایط خوب!

خدایی چطوری میرین سرِکار؟! آهای مادرهای کارمند!

خدایی؟!

+قدری هم احساس کردم آدم مهمی ام!

+خیلی خوب بود و روحیه بخش، خیلی خوشحالم!

۲ نظر ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۱۹
لوسی می