ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۶۶۹ مطلب با موضوع «لوسی می» ثبت شده است

وای که چقدر درددل کردن کار بیخودیه!

هیچ فایده ای نداره

جز اینکه آدم یهو همه ی عقده های دلش از اون موضوع رو یادش میاد،

و میگه و میگه و میگه،

و بعد از اتمام درددل هم تا مدتهااااا یادش می مونه..

انگار همه چیز از اول شروع شده..

شنونده هرقدر هم خوب،

هرقدر هم همدل،

هرقدر هم حق دهنده،

بازم نمیتونه برات کاری بکنه،

یا نمیکنه!

و بعد میرسی به جایی که

با خودت میگی:

واقعا چرا این حرفا رو زدم؟!

و این سخت ترین و تلخ ترین بخش این فراینده...



+دردهای ما همیشه ناتمام...

+ممنون از جناب فطرس.

۱۳ نظر ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۹
لوسی می

خورشم خوشمزه بود ولی اصلا شکل و شمایل مجلسی نداشت!

اصلا!

برنجم هم سوخت!

و خیلی خیلی کم شد!

بیشتر از نصفش ته دیگ شد

و خودم تقریبا هیچی نخوردم!

ته دیگ هم نه ته دیگ معمولی!

ته دیگ سوختهههههه!

دیگه اینطوریا!

:دی



+فقط شانس آوردم که قبل از بو گرفتنش متوجه شدم!

وای از روزی که برنج بوی سوختگی بگیرههههه!

:دی

۱۲ نظر ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۷
لوسی می

امروز بعد از اطلاع یافتن از بازگشت مستر

در اقدامی انتحاری پدر مستر رو برای فردا ناهار دعوت کردم!!

حقیقتاً از فرط محبت نبود!

صرفاً از خوبیِ خودمه در جبرانِ لطفِ این دو سه هفته ی اخیرشون.




+خدایی هروقت مستر عازم ماموریته و اونها اطلاع دارن،

هرقدر هم تعارف گونه،

اما زنگ میزنن میگن تنها تو خونه نمون بیا اینجا.

فردا پدر مستر تنهاست،

شرط انصاف نبود که منِ مطلع، دعوتشون نکنم.

+اول که زنگ زدم مادرمستر گفت بهت خبر میدم،

بعد تماس گرفتن گفتن که پدر رو بالاخره راضی کردم که بیاد خونه تون! :|

عروس خوبی بودم که خویشتن داری کردم و نگفتم اصرار زیاد نمیکردید شاید دوست ندارن بیان! :دی

+حالا ناهار چی بپزم؟!

۱۴ نظر ۲۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۲
لوسی می

امروز پسرکم های های گریه کرد

و بهانه ی باباشو گرفت.

بعد به مستر زنگ زد

و گفت چرا اینقدر ماموریتتو طول میدی؟!




+خیلی سعی کردم از تماس گرفتن با مستر منصرفش کنم،

اما نشد،

دلش پر بود،

خوشحالم که در این ابراز احساسات پسرانه،

تو موقعیت مستر نبودم...

+ما رو ببخش پسرکم..

۳ نظر ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۶
لوسی می

مدتها پیش،

یه روزی پسرکم بهم گفت:

"من میخوام تو خوشحال باشی"

هنوز صداش تو گوشمه،

یادم میاد که دغدغه ی تمام روزگار عمر من همین بوده!




+پشت این جمله ش برای من دنیا دنیا بغضه..

۴ نظر ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۳
لوسی می

حضرت امیر_علیه السلام وسط روز میرفت برای تأمین معاش،

میفرمود من میخواهم سختیِ کارکردن برای تأمین معاشم را خدا ببیند!




+با خوندن این جمله،

غرور و افتخار

جای رنج ناشی از ماموریت های مستر رو در دلم گرفت..

+جناب پناهیان خدا خیرتون بده!

۶ نظر ۲۶ دی ۹۵ ، ۱۴:۵۹
لوسی می

بانوی کوچک های بزرگ

وقتی تو پی نوشتهاش مینوشت:

"سبکبار به استقبال بهار برویم"،

لابد فکرشم نمیکرد این موضوع دغدغه ی این روزهای زندگی من خواهد شد!

اونقدر که

تقریبا تمام کانالهای تلگرامم رو حذف،

و اینستاگرام رو نیمه تعطیل کردم،

تا سبکبار و "بدون پایان نامه"،

به استقبال بهار برم!



+ممنونم بانوی کوچکهای بزرگ!

+من انتخاب واحد میکنم!

۵ نظر ۲۶ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۱
لوسی می

امروز مستر رسماً به سازمانشون سنجاق شد!

:)



+به همین مناسبت رفتیم غول خوردیم تو این سوز و سرما!

+بهت تبریک میگم عزیز.

۵ نظر ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۳
لوسی می

وسوسه ی کسب موقعیتِ یک شغل به جانم افتاده!

:|



+در تخصصم نیست اما از پسش برمیام!

:|

۷ نظر ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۲۶
لوسی می

دوباره به سرما رسیدیم.

چقدر ناجوانمردانه هوا سرد میشه،

اونم نه یه ذره  و دو  ذره!

خیییییییلی!

:|


۴ نظر ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۲۳
لوسی می

لحظه لحظه ی بودن مستر،

مثل کسب غنیمت بعد از سالها جنگ و قحطیه!

دوست دارم با تمام سلولهام این آرامش رو جذب کنم،

ما هر هفته سه روز وقت داریم از نعمات بهره برداری کنیم

و در انبار دلمان عشق ذخیره سازی کنیم

که تا چهار روزِ بعد از این آرامش،

آگاهانه درگیر جنگ و قحطیِ مجدد خواهیم شد!!



+یاد خواب عزیز مصر افتادم!

هفت گاو چاق و هفت گاو لاغری که همه شون رو خوردند،

تعبیرهفتگیِ ایام زندگی ماست!

۲ نظر ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۲:۵۹
لوسی می

حلقه ی در که صدا کرد دل از جا بجهد،

بشکنی پا!

چه نشستی؟!

نکند او باشد!



+از شهریار عزیز.

۳ نظر ۲۳ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۹
لوسی می

از دلتنگیت کجا فرار کنم؟

کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم؟

کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم؟

کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟

کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟

کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوی؟

کجایی؟؟!

کجایی که هیچ چیز قشنگ تر از تماشای تو نیست.

کجا بمیرم که با بوسه های تو چشم باز کنم؟

کجایی؟؟!



+آی..آی..آی..آآآآآی مستر!

+متن از عباس معروفی(از سری پستهای منهدم شده ام در سونامی بلاگفا!)

در روزهای مهمی اینو برای مستر نوشته بودم و عجیب با حس و حال این روزهام عجینه.

یاد باد آن روزگاران..(هفتم آذر نود و سه)

۵ نظر ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۳
لوسی می

تعطیلی امروز،

ملاقات با استاد رو کنسل،

و به زمان نامعلومی انتقال داد!

:|

۶ نظر ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۰
لوسی می

5 تا هدف روشن، واضح، تابلو و بایدی تعیین کردم

با اولویت بندی!

همه ش برای سال دیگه است!

دعام کنین!

گناه دارم!

همه ش عملی بشه الهی.



+البته همه ی اینها کاملا مادی و قابل اندازه گیری است!

۱ نظر ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۸
لوسی می