ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳۹ مطلب با موضوع «لوسی می :: خاطرات» ثبت شده است

4 ساله که من هرگز حتی یک لحظه،

وقتی پسرک بیداره،

نتونستم با آسایش  چشم رو هم بذارم.

همیشه باید مراقبش می بودم.

از خیلی از مادرها شنیدم که اسباب بازی میریختن جلوی بچه ها،

یه ساعت، نیم ساعت، یه ربع، نه! اصلا پنج دقیقه فقط،

چشم رو هم میذاشتن و تجدید قوا میکردن،

اما من هرگز نتونستم!

یعنی پسرک هرگز نذاشت!

این شد که همیشه بعد از نماز صبح،

با اینکه غالبا دیگه خوابم نمیاد،

اما گاهی به زووووور میخوابم،

که ظهر کم نیارم! که اگر کم بیارم  دیگه دیگه!

یکی دو ماهی هست که پسرک صبح که بیدار میشه

(گفته بودم که همیشه پسرکه که ما رو بیدار میکنه:دی)

اگر ببینه ما ترجیح میدیم بخوابیم،

از فریزر نون در میاره،

و غالبا تلویزیون روشن میکنه

و من میتونم لااقل به بهانه ی انتظار برای گرم شدن نون،

یه ربعی بیشتر بخوابم.

هرچند که تمام اون مدت حواسم هست که پسرک بیدارهههه!

انقدر این اتفاق، این بزرگ و فهمیده و عاقل شدن پسرک برام لذت بخش بود،

که برای خیلی ها تعریف کردم که دیگه پسرک بزرگ شده،

و من میتونم مطمئن باشم تو دقایق چرتی بودن من،

بلایی سر خودش و حتی گل پسر نمیاره!

(یادم نیست تو وب هم نوشتم یا نه!)

حالا امروز،

تمام رویاهام بر باد رفت،

و فهمیدم نباید هرگز به پسرک و گل پسر اعتماد کرد!

پسرک ساعت هشت و اندی بیدار شد،

و من خوابم میومد.

صدای تلویزیون بلند شد،

گفتم خب! مثل همیشه نشسته پای تلویزیون!

اما زهی تصور باطل، زهی خیال محال!

چشمتون روز بد نبینه!

وقتی از جام بلند شدم،

دیدم با همکاری گل پسر،

نزدیک یک کیلو شیرینی برنجی رو پودر کردن،

و زندگی برام نمونده!

زندگی مهم نیست!

تمام سر و روشون رو پودرشیرینی پاشیده بودن.

تمااااااااااااام موهاشووووون!

دستها، پاها، رو مبل ها، رو فرش، رو سرامیک!

وااااای خدا!

صحنه غیر قابل هضم بود برام!

به ناچار هر دو رو حموم بردم، و شیرینی ها رو جارو کردم.

این شد که ما ساعت دوازده ظهر صبحانه خوردیم!




+من جارو میکردم، پسرک بقیه ی شیرینی ها رو پودر میکرد که خیالش راحت بشه، این دیگه جیغمو درآورد!!

بعد باز من جارو کردن رو ادامه میدادم، و گل پسر خاک گلدون ها رو رو زمین می پاشید!

که یه ماهی بود این کار رو نکرده بود و فکر میکردم دیگه فراموش کرده این کار رو!

آخه چراااا؟؟؟!

+عجب روزی بود! :|

+همینطوری اضافه کنم که الحمدلله پسرک در طول روز بیشتر از یک ساعت، یک ساعت و نیم تلویزیون تماشا نمیکنه.

۱۴ نظر ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۲
لوسی می

مدتها پیش،

یه روزی پسرکم بهم گفت:

"من میخوام تو خوشحال باشی"

هنوز صداش تو گوشمه،

یادم میاد که دغدغه ی تمام روزگار عمر من همین بوده!




+پشت این جمله ش برای من دنیا دنیا بغضه..

۴ نظر ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۳
لوسی می

داشتم قصه ی اتفاقهای زندگیمون رو برای مستر روایت میکردم..

و بعد سوالی کاملاً ذهنم رو درگیر کرد:

بأیِّ ذنبٍ؟؟!




+اینو میدونم که هرکسی این اتفاقات رو تحمل نمیکنه..

و عجیبه که با تمام این اتفاقات چرا ازشون متنفر نیستم؟؟!

۴ نظر ۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۵
لوسی می

الان تو تلگرام دیدم یکی(!) منو به گروه بچه های دوره ی کارشناسی ادد کرده.

احساس هیجان میکنم.

یک هیجانِ حسرت برانگیز از گذرِ زمان.

وای خدا زمان چقدر زود داره میگذره..



+از کلاس اول ابتدایی تا دانشگاه،

اینقدر سریع نگذشت که از دانشگاه تا الان گذشته و همچنان داره میگذره.

درست میگن که زندگی آدم از یه سنی به بعد میفته رو سراشیبی..

و دیگه باید بدوی که بهش برسی..

۲ نظر ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۲۷
لوسی می

امروز بعد از مدتها

که پسرک هوسِ "ساندویچِ الویه با گوجه فرنگی که توی پلاستیک مخصوص ساندویچ گذاشته بشه و تو پارک خورده بشه" کرده بود

و هی میگفت و میگفت و میگفت،

این مهم رو براش انجام دادم و عصر به صرف ساندویچ رفتیم پارک.

اونم کدوم پارک؟!!

پارک خاطره هااااا!

:)




+تا حالا دقت نکرده بودم که پارک خاطره های دوران عقد من و مستر

همین چند قدمی خونه مونه!

+آخ که چقدر این خونه خوبه! :)))

۴ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۸
لوسی می

تو دوران عقدمون یه اسباب بازی از شیراز برای پسرک خریدیم

که الان یکی از مهمترین قطعاتش تو اسباب کشی گم شده،

و اساسی رو روانمه!



+با اینکه من معمولا سر این چیزها اعصابم خرد نمیشه و برام مهم نیست

اما این یکی برام دوست داشتنی بود :(

کاش پیدا بشه..

۵ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۴۷
لوسی می

امروز بعد از یک سال به یکی از شبکه های اجتماعی پژوهشگرانه سر زدم

و دیدم یکی از دوست داشتنی ترین اساتیدم منو فالو کرده!

:)



+استاد سایه ات به سرم مستدام باد. :)

+تصور کردم که احتمالا اکثر دانشجوهاش رو فالو کرده باشه

اما وقتی نگاه کردم دیدم فقط سی نفر رو فالو کرده که هیچکدومشون رو هم من نمیشناسم!

بعد برای اینکه بیشتر ذوق کنم و خودمو تحویل بگیرم،

تصور کردم که منو به عنوان پژوهشگر خوبی به یادش داشته! ههههه ههه! :)

البته شما که میدونین من واقعا یک آدم خیلی معمولی ام! و یک دانشجوی خیلی معمولی تر!

فقط دلم تنگ بشد بسیار..

۶ نظر ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۱
لوسی می

فرانسه ی غول کش!

:))



+بازیهای یورو رو میگم!

+با سپاس از فرانسه بابت تجدید لذت ایام شباب! :)

۷ نظر ۱۸ تیر ۹۵ ، ۱۲:۱۵
لوسی می

آدم چطور میتونه حق شکر خداوند رو به جا بیاره

از ابن بابت که یه ماشین کولردار زیر پاشه؟!




+من و مستر خاطره ای از یه تجربه ی مرگبار از نماز جمعه در گرمای تابستون با زبون روزه و بدون ماشین داریم!

هربار که تو ماه رمضون سرظهر بیرون هستیم یاد اون خاطره میفتیم!

و برای همین با تک تک سلولهام درک میکنم ماشینِ کولردار چه نعمتیه!

:)

۱ نظر ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۳:۱۷
لوسی می

سالها پیش،

تو مراسم تدفین شهدای گمنام

یک سربند یاحسین برداشتم

و بعد از تدفین، به داخل تابوت دو شهید متبرک کردم.

و لحظه ای بر دلم رفت که این سربند رو به پیشانی پسرهام ببندم..

دیشب مراسم احیا بر مزار همون دو شهید بودم..

با دو پسرم...

۴ نظر ۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۲:۵۴
لوسی می

گاهی دوست دارم بشینم بی دغدغه یه بازی فوتبال تماشا کنم.

به یاد ایام شباب.. :)



+سالهاست فوتبال تماشا نکردم

اما از اینکه داداشم هر از چندی جوگیرِ آلمان میشه

و منو طرف رجزخونی هاش قرار میده لذت می برم

و با اینکه دیگه طرفدار هیچ تیمی نیستم

اما آتش رجزخونی و کل کل رو گرم نگه میدارم! :)

۲ نظر ۰۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۷
لوسی می

خیلی سال پیش، شاید نزدیک ده سال پیش،

که هنوز مجرد بودم،

عکسی تو نت دیدم

که به غایت منو جذب کرد،

و حس لذت بخشی رو به من هدیه داد..

تا مدتها عکس پروفایلم در یک شبکه اجتماعی بود.

همیشه دلم میخواست همیچین عکسی از بچه های خودم داشته باشم،

و الان،

بعد از این همه سال؛

فرصتش پیش اومده که عکسی همین شکلی از بچه هام بگیرم..

عکس اصلی



+یه روز عکس بچه هامو هم میذارم :)

+بچه ها رو ببینین! پر از عشقن، مخصوصا نگاه پسر بزرگتر.. خیلی برادرانه ست :)

+بچه های من الان هردو تقریبا همین سن و سال رو دارن :)

کی فکرشو میکرد؟! :)

۷ نظر ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۰
لوسی می

امروز دلم هوای کربلا کرده بود..

دوست دارم دوباره بریم

ولی خب بعیده تا مدتها شدنی باشه..

بعد با خودم فکر کردم که دفعه ی قبل هم که رفتیم

به نظر مستر اصلا شدنی نبود

و به نظر خودم هم...

اما قسمت شد..به تمام معنا "قسمت" شد و رفتیم.

چی میشه یه بار دیگه همونطوری قسمتمون بشه؟



+با خودم فکر میکردم یه بار حضرت سیدالشهدا این عنایت رو به ما کردند..

ما چه گلی به سر شیعه بودنمون زدیم که حالا رومون بشه بخوایم دوباره بهمون عنایت کنن؟ :|

ای امان از دست خودم..ای امااااان...


۷ نظر ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۸
لوسی می

ما از اول ازدواجمون

سرِ قضیه ی بردن و رسوندن مادر مستر

به نقاط مختلف شهر

داستان ها داشتیم

و همین باعث شده که

من هنوز که هنوزه

نتونم با این جمله ی مستر که "باید مامانو ببرم!" کنار بیام!

اینطور وقتها حس بدی نسبت به خودم و عدم سعه ی صدرم دارم

اما جالبه که هروقت خاطراتم رو مرور کردم به خودم حق دادم!

:(

۸ نظر ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۰۲
لوسی می

همکلاسی ای داشتم

که خواستگار دوستم بود!

در حقیقت عاشق شده بود..

و ما دوست داشتیم ازدواج سر بگیره

و اون آقا رو صاحب شخصیتی خیلی موجه می دیدیم

که در جهت نورانیت و معنویت گام بر میداره!

به دلایلی، ازدواجی صورت نگرفت.

و دوست منم که ازدواج کرد و رفت سر زندگیش.

از صدقه سر همین فیس. بوک خانمِ آقای همکلاسی رو دیدم.

ینی بگم یه سر سوزن وجه اجتماعیش به دوست من شباهت داشته باشه!

نداره والا!

چرا؟؟!



+گاهی به سرم میزنه این خبر رو به دوستم بدم و بگم که دلت محکم باشه که خیلی خوب شد نشد با فلانی ازدواج کنی!

اما خب! تصمیم گرفتم غیبت نکنم! هههه هه!

در نتیجه گفتم بیام به شما بگم! چرا اینطوریه؟!

۲ نظر ۰۱ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۹
لوسی می