ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲ خرداد ۹۶، ۱۶:۲۳ - شبنم بیقرار
    :)

۸۹ مطلب با موضوع «لوسی می :: خوشبختی» ثبت شده است

دیشب مستر با یه جعبه شیرینی و یه شاخه گل،

ولنتاین رو برام جشن گرفت!

:)



+بعدم رفتیم عروسی.

۶ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۰
لوسی می

امروز داشتم برای مستر میگفتم

که تمام زندگیم تلاش کردم دلی نشکنم

کسی رو تحقیر نکنم

کسی رو سرزنش نکنم

همه رو ببخشم

مخصوصا اگر به قصد عذرخواهی وارد دیالوگ شدند

پیش از شنیدنِ "عذرمیخوام"

یا هرچیزی شبیه به این

بگم بابا مهم نیست دیگه گذشته!

و در یک کلام "عزت نفس" آدمها رو خدشه دار نکنم.

پس یکی به من بگه چرا هر بار ناچار شدم از کسی عذر بخوام

از هرکسی

همه ی بلاهای بالا رو به سرم آورده؟؟!

اگر نه همه ش که لااقل دو تا شو همزمان رو من پیاده کرده؟

پس کجاست قانون "با هر دست بدی، با همون دست پس میگیری"؟؟

داشتم میگفتم و میگفتم و میگفتم

که یهو متوجه مستر شدم،

و فکر کردم شاید همسری تا این حد باشعور

که درکمتر کسی این سعه ی صدر و مناعت طبع رو سراغ دارم،

نتیجه ی همه ی این تلاشها باشه!!

مردی که من میشینم کنارش

و های های گریه میکنم

و هرچیییییزی دلم میخواد از هرکسی و هر اتفاقی و هر نقطه ضعفی که دارم میگم

و میدونم هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت

با این جملات و حرفهایی که ازم میشنوه،

مچمو نمیگیره،

ضد حال نمیزنه،

و به روم نمیاره..

شاید!

شاید!


+این، چیزیه که خیلی برای من اتفاق افتاده!

+و سابقه ی ذوق من از شعور مستر: +
و این +

که این آخری واقعا در شرایطی استثنایی بود و امروز به مستر گفتم که از اینجا شد که فهمیدم خیلی باشعوری!

و البته که مستر مثل همیشه یادش نمیومد! :))

+دنبال این نباشیم که کارهامون بازخورد مثبت آنی داشته باشن،

یا نظیر خوبیهامون برای بقیه برای خودمون هم اتفاق بیفته.

گاهی یک گیرِ زندگی اثر اشتباهی است در ده سال گذشته،

و یک نعمت اثری است از تلاش تو برای خوب بودن.. (قانون کارما به نظرم اینو میگفت)

+مستر واقعا جانشینِ خوبی برای نداشتن های منه..

ممنونم خدای بزرگ که امروز اینو به یادم آوردی.

شکر.

۰ نظر ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۰
لوسی می

الحمدلله از مراسم یلدامون راضی بودم.

احساس کردم قابلیت مهمان داری و پذیراییِ شب یلدا رو هم دارم!

:)




+پسرک همچنان بیداره

و من و مستر منتظریم ایشون خوابش ببره

که شام مخصوص بزرگسالانمون رو بخوریم!

۳ نظر ۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۹
لوسی می

وقتی پسرک به صورت خودجوش

خوراکی هاشو با گل پسر تقسیم میکنه..

:)

۲ نظر ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۶:۵۳
لوسی می

امروز در اقدامی خودجوش و ناگهانی

برای دومین بار به عنوان نذری شله زرد پختم.

:)



+خدا قبول کنه از همه تون.

تک تکتون رو هم به اسم دعا کردم.

یه دعا هم برای کل وبی ها کردم!

الهی که همه حاجت روا باشین.

۶ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۰
لوسی می

دیروز به لطف کمکهای مامانم،

و بعدش مادرشوهرم،

و بعدترش هم بقیه،

مراسمی که دوست داشتم رو برگزار کردیم.

نماز ظهر اربعین رو تو خونه مون به جماعت برگزار کردیم،

و زیارت اربعین رو دسته جمعی خوندیم.

بعدم نذریمون (آش رشته) رو توزیع کردیم.




+ و من بی نهایت ممنونتونم الی الابد به خاطر این توفیق.

+الهی که خونه های همه مون پر از یاد اباعبدالله باشه،

الهی که شیعگیِ امام اساس آبرو و عزت همه مون باشه.

الهی که نماز، پایه و رکن خونه هامون باشه،

الهی که زیارت کربلا روزی هر ساله ی همه مون باشه..

+برای همه تون دعا کردم. امیدوارم شما هم به یادم بوده باشین.

۶ نظر ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۳
لوسی می

اصصصصصصصلا باورم نمیشه که مستر

دیشب تو اون ساعتی که از فرودگاه برمیگشت

برام کیک تولد سفارش داده بود،

امروز رفتیم کیک رو گرفتیم و رفتیم خونه مامانم.

و من یکی از پرهدیه ترین روزهای تولدم تا به امروز رو

همین امروز، خونه مامانم تجربه کردم!

:)



+وای اصلا باورم نمیشد که مامان و بابام هردو به صورت مجزا به من هدیه ی تولد دادن!

واقعا بی سابقه بود! واقعا!

مطمئنم خودشون و مستر هم از این عدم هماهنگی تو شوک قرار گرفتن!  :))

+مستر هم از ماموریت برام چیزهایی آورد

که من نیمیش رو به عنوان سوغات

و نیمیش رو به عنوان هدیه ی تولد پذیرفتم :)

+28 ساله شدم...

۱۱ نظر ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۳
لوسی می

امروز یک هدیه ی مجازی دریافت کردم،

که در نگاه اول بهترین دستاوردی که برام داشت این جمله ش بود:

"در فضای مجازی که میان نوشتن و منتشر کردن مرزی وجود ندارد،

احساسات زودگذر ما، موضوع خوبی برای منتشر کردن نیست!"




+با سپاس از شما آقای دچار :)

۲ نظر ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۸
لوسی می

دیروز که رفتیم پارک تو راه برای پسرک کش خریدم

(اصلا نمیدونم اسمشون چیه!)

از این کشهایی که جدیدا باهاش دستبند میسازن

قصد اصلیم انجام بازی های دست ورزی با کشهای ریز توسط پسرک بود.

حالا ببینین پسرکم  با همون کش ها برای من چی درست کردههههه.

:)

میگه مامان میدونستم دوست داری برات درست کردم.

واااااقعا ذوق زده شدم وقتی این همه رنگ رو با هم دیدم!




+برای اینکه متوجه بشید کدوم کش ها رو میگم این عکس رو گذاشتم

که تو هرکدوم از انگشتهاش هم یه کش گذاشته!

البته این کار رو من کردم ایشونم یاد گرفت!  :دی

۱۴ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۲
لوسی می

امروز بابام اومد خونه مون.

راستشو بخواین باورم نمیشه که بابام هر از چندی تنهایی میاد به من و بچه ها سر میزنه!

:)



+بابای من اصلا اهل این کارها نیست!  :|

۵ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۳
لوسی می

با وجود تمام استرسی که بهم وارد شد

در اقدامی رمانتیک گونه

با خمیر یوفکا پیتزا درست کردم.

:)



+میدونستم که مستر شام هواپیما رو برای پسرک میاره.

با اینکه وعده ی بقایای ناهار ظهر رو بهش داده بودم که خیلی دوست داره،

اما بازم گفتم یه چیزی درست کنم دلش شاد شه!

:)

و خدایی شاد شد!

اصلا فکرشم نمیکرد من پیتزا درست کرده باشم!

۳ نظر ۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۱
لوسی می

گاهی یهو رگ مهندسی من و مستر میگیره

و میریم تو کار تغییر لوازم خونه!

امروز یکی از اون روزها بود

که یه نجاری کوچولو انجام دادیم

در حقیقت یک پروژه ی آر اند دی بود، با بهره وری بالا!

:دی



+و خاطره ای ماندگار! :)

۲ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۶
لوسی می

من و غذای نذریِ شما..



+اون چیزی که با الطاف شما قسمتمون شد.

ممنونم که در رو به رومون نبستید.

۰ نظر ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۰
لوسی می

امروز بعد از مدتهااااا دعوت شدیم به مراسم دعای ندبه،

انقدر دلم تنگ شده بوووود،

تصمیم گرفتم حتما از حالا صبح های جمعه م رو به دعای ندبه اختصاص بدم.

خدایی خیلی زشته که جز مواقع خاص هیچ یادی از امام غریبم نمی کنم.



+واقعا چرا اینقدر بیخیال شدم من؟ :(

+اینقدر مضامین این دعا قشنگه، خب هر هفته بخونیم.. بخونیم.

۰ نظر ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۲
لوسی می

امروز بعد از مدتها

که پسرک هوسِ "ساندویچِ الویه با گوجه فرنگی که توی پلاستیک مخصوص ساندویچ گذاشته بشه و تو پارک خورده بشه" کرده بود

و هی میگفت و میگفت و میگفت،

این مهم رو براش انجام دادم و عصر به صرف ساندویچ رفتیم پارک.

اونم کدوم پارک؟!!

پارک خاطره هااااا!

:)




+تا حالا دقت نکرده بودم که پارک خاطره های دوران عقد من و مستر

همین چند قدمی خونه مونه!

+آخ که چقدر این خونه خوبه! :)))

۴ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۸
لوسی می