ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱ آبان ۹۶، ۲۱:۴۰ - کـوثــ ـر
    آمین ...

۷۸۱ مطلب با موضوع «لوسی می :: روزنوشت» ثبت شده است

دیروز تو مراسم این بنده خدا،

معلم عربی دبیرستانم رو دیدم.

:)



+بعد از حدود 15 سال از اولین سالی که باهاش درس داشتم!

خدای من! چقدر سریع گذشته!

احساس میکردم فقط سه چهار ساله ندیدمش!

+صلواتی نثار اموات کنید. خدا خیرتون بده.

۵ نظر ۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۶
لوسی می

امروز صبح رفتم دانشگاه،

و فهمیدم استاد گرام خیلی دو دره باز تشریف دارن!

و باز هی فکر کردم چرا با آشنای عزیز پایان نامه برنداشتم آخه!

اما اهمیتی نداره من کار خودمو میکنم و دفاع میکنم. :)

برای ویرایش کارم، رفتم تو سایت دانشجویان دکترا

که حس خیلی خوبی بهم داد (عقده ای طور!)

بعد هم رفتم پرسشنامه رو برای تأیید دادم به اساتید!

کلاً چهار تا استاد تو دانشکده بود،

و از این چهارتا فقط دو تا قبول کردن پرسشنامه مو ببینن!

از کسی هم شنیدم که هفته ی دیگه کلا یونی تعطیله.

منم بدون اینکه ذره ای خم به ابرو بیارم گفتم پس همین دو تا بسه.

:)

بعد یه توفیق اجباری شد به یه دکتر سنتی سرزدم.

و کلی ایراد بر من وارد بنمود!

بعد رفتم خونه مامان،

بعدم یه ساعت و نیم با بچه ها تو پارک بودیم.

حالا هم صدای ما رو از خونه ی بی مسترمان می شنوید.

امشب چهارمین شب بی مستر بودنِ این خونه ست،

و ما نوید بازگشت ایشان را هنوز منتظر هستیم.



+امروز همه ش درود و رحمت فرستادم

بر روح پرفتوح کسی که تردد وسایل نقلیه در دانشگاه رو محدود کرد!

شاید واقعا بیش از ده هزار قدم در این آفتاب سوزان طی کرده باشم!

+خدایا کرمت را شکر :)

۱۱ نظر ۲۰ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۲
لوسی می

در راه بازگشت

دو تا دانشجوی عراقی رو سوار کردم،

دانشجوی ادبیات انگلیسی بودن.

میگم فارسی خوب صحبت میکنین،

از قبل بلد بودین یا اینجا یاد گرفتین؟

گفتن اینجا.

:)



+خیلی جالبه که آدم بره تو یه کشور دیگه با زبان متفاوت،

و بعد زبان سومی رو تحصیل کنه!

۷ نظر ۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۸
لوسی می

بنده رفتم و استاد فرمودند فلان بکن و بهمان،

و سه شنبه بیا!

بعد گفت سه شنبه ی همین ماه!

نه سه شنبه ی سال 98!

:|



+خوش انصاف تیکه شو انداخت دیگه!

۶ نظر ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۳
لوسی می

بعد از هزار سال،

صبح با استاد هماهنگ کردم که فردا برم دانشگاه.

حالا که این بنده ی خدا فوت کرده،

مامان اینا میرن تشییع جنازه،

من می مونم و دو تا بچه م!

:|



+کلا قسمت نیست انگار!

+قرار شد خواهرم بچه ها رو نگه داره! خدا به خیر بگذرونه!

+دعا کنین که فردا استاد با همه چیز خیلی خوب و منطقی موافقت کنه

و بگه تو فوق العاده ای خانم لوسی می!

و مراجعه به استاد همین یکبار برای همیشه بس باشه،

و باعث بشه که من بگذرم از این مرحله!

این مرحله ی دست و پاگیر!

باورم نمیشه کمتر از سه ماه تا مهر وقت دارم :((

۶ نظر ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۴
لوسی می

رفقا ما باز داریم میریم ییلاق!

:)


+برمیگردم! ان شالله.

+خوش بگذره الهی!

۶ نظر ۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۹
لوسی می

اون بالونهای آرزو رو یادتونه؟ (+)

تو همین سفرمون مثلا فرستادیم هوا!

با یه ماجرایی!

اولی رو که مستر جرئت نمیکرد رها کنه بفرسته تو آسمون.

چون اونجا پر از دار و درخت بود و میترسیدیم به درختی چیزی گیر کنه آتش سوزی بشه،

برای همین بهش نخ وصل کردیم که هدایتش کنیم اما خب طبیعتاً محدودش کردیم!

افتاد تو خونه ی همسایه و بعدم بدو بدو رفتیم آوردیم!

دومی رو بر اساس این تجربه بردیم به یک بلندی!

اما از بس باد اومد که بدون ذره ای مقاومت از جانب بالون محترم،

تا بازش کردیم پاره شد!

اینم از آرزوهای ما!

:))



+اینجا هم بخشی از بهشت خدا روی زمین!
۲۰ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۸
لوسی می

یهو جوگیر شدم،

تصمیم گرفتم یه فعالیتی رو شروع کنم!

الان ساعت سه و نیم بامداده،

و صدای اذان داره میاد!

هم اکنون فعالیتم تمام شد!

:)



+ان شالله که برکت داشته باشه برامون.

به زودیِ زودی میام بهتون میگم فعالیتم چی بود و چی هست!

:)

۱۰ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۰۳:۳۵
لوسی می

یهو با مستر رفتیم خونه ی ییلاقی پدرش.

سه روز بچه ها صبح تا شب،

تو خاک و باغ و رودخونه،

و دنبال بره و مرغ و جوجه ها و سگ و گربه بودن!

گل پسر که اصلا غمش نبود که اینها موجود زنده ان،

یه جوری برخورد میکرد که گوسفندها از دستش فرار میکردن!

:))

تا چشم میچرخوندم می دیدم دنبال یه جونور دیگه میدوه!

تنها کمبودی که بود،

عدم وجود یک الاغ عزیز بود که سواری بدههههه! :))

:)



+وای که چقدر اونجا هیجان انگیزه واسه من!

یکی از رویاهام اینه که خیلی زود،

تو همین سن و سال بچه ها،

یک چونان جایی خونه زندگی داشته باشم،

و زندگی کنیم.

اما خب!

شدنی نیست و این رویا دست نیافتنی به نظر میرسه.

همین باعث میشه که با وجود همه ی محدودیتها،

وقتی پدر مستر مدام و مدام و مدااااام اصرار میکنه که من ده روز با بچه ها و بدون مستر برم اونجا پیششون بمونم،

راستش ته دلم قدری وسوسه هم میشم!

۱۴ نظر ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۹:۱۴
لوسی می

در اتفاقی بی سابقه،

من از فرط خستگی یهو و بی اختیار به مدت نیم ساعت خوابم برد،

و در نتیجه ی این غفلت،

پیتزای دیشب ما کل نونش سوخت،

و جزغاله شد به تمام معنا!

لذا ما موادشو خوردیم!

:|

من یه مقدار از خمیر و مواد رو برای بچه ها کنار گذاشته بودم،

اونا رو گذاشتم که مثلا از شرمندگیم جلوی مستر کم کنم!

اما چون پنیر پیتزا رو دوباره گذاشته بودم تو فریزر،

پنیر ورقه ایِ 9595 *تو یخچال داشتیم اونو استفاده کردم،

یه پنیر بی مزه و افتضاحی بود که بهتره نگم اصلا!

و مستر در کپ شدید به سر می برد،

که پیتزای اول که جزغاله بود،

پیتزای دوم هم بی نظیر در بیمزگی!!

در نتیجه مستر با تمام همراهی ای که کرد،

و دلجویی و دلداری و همدردی ای که انجام داد،

نهایتش کم آورد و رفت کره و خرما خورد!

اما من نشستم پای دست پختم،

و مسئولیت همه شو شخصاً به عهده گرفتم!



+خلاصه که أهم ادعیه ی ما در لحظات آخرین سحر ماه مبارک این بود:

خدایا ما یه جهالتی کردیم خودت کفایتمون کن! :))

* قابل توجه تولید کنندگان!

ما همانطور که کالای مرغوب را حمایت میکنیم،

از کالاهای کاملا غیرمرغوب و بی کیفیت هم برائت میجوییم!

شوخی نداریم با کسی!


+امروز اولین روزی بود که پسرکِ جانم رو به اصرار خودش برای سحری بیدار کردیم.

و او هم پیتزای بی مزه رو خورد ولی هیچی نگفت!

باورم نمیشد که تا صداش زدم با چشمهای عمیقاً خواب آلود از جا پرید و گفت:

ممنون مامان یادت بود منم بیدار کنی. :)

عزیزم کِی این همه بزرگ شدی؟!

:*

۲۰ نظر ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۷
لوسی می

در اقدامی انتحاری،

من و مستر تصمیم گرفتیم،

برای سحری روز آخر،

پیتزا بخوریم.

خیلی سالک طور!

:))



+همه گفتن نکنید که تشنه میشین،

اما خب ما میخوایم تابو شکنی کنیم و امتحان کنیم!

خودم هیچکسی رو نمیشناسم که سحری پیتزا خورده باشه.

دعا کنید تا فردا شب دووم بیاریم.

:)

+التماس دعا در لحظات سحرگاهِ آخر...

دعاگوی شما هستم.

۱۷ نظر ۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
لوسی می

من واقعا داره حالم گرفته میشه خب!

هرکی میاد میگه چقدر هایکوت قشنگه!

نگین خب تعریف نکنین جگر آدم میسوزه!

:|



+هایکوی من:

ساعت پنج برای مردن دیر است،

من زنده ام،

به وقت بهشت...


+من یه بار هم تو چنین مسابقه ای از خندوانه شرکت کردم،

که قرار بود برای کمپین حمایت از تولید ملی یه اسم پیشنهاد بدیم.

هرکس شنید گفت وااای چه کلمه خوبی گفتی برای کمپین حمایت از تولید ملی.

اما خب درنهایت من برنده نشدم!

لذا باید خودمو آرام کنم که من برنده نمیشدم در هر حال!

کلمه ی پیشنهادی من کمپین "حامی" بود (ح، حمایت، ا، از، م، محصول، ی، ایرانی)

و کلمه ای که برنده شد "کام" بود. (کالای، ایرانی، میخرم)

۰ نظر ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۷
لوسی می

وای اصلا باورم نمیشه که قسمت نشد من تو مسابقه ی هایکو شرکت کنم!

:|

فکر کن بدو بدو با همراهیِ غرهای متوااااالی بچه ها،

عکس رو گرفتم و فرستادم و کپشن رو هم نوشتم،

اما الان (بعد از اتمام وقت) فهمیدم که عبارت "در هر حال کتاب" رو تو عکس نذاشتم!

:|

یعنی یعنی!!



+حالا من که دیگه نیستم، لااقل شما همه تون دوم بشین اصلا :)

+کاش یه ساعت تمدید میکردن فرصت رو! من الان میذاشتم دوباره! :|

قسمت که میگن نبود، همینه! :))

+حالا کسی میدونه چطور میشه بدون حذف کپشن رو عکس اینستا متنی ادیت کرد.

مثلا روش بنویسم این رو!

فکر کنم نمیشه نه؟

۲۶ نظر ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۴
لوسی می

بچه ها این عکس چی رو نشون میده؟

چه معنی ای ازش دریافت میکنید؟

این یک عکسِ کاملا اولیه ست بدون هیچ چیدمانی،

چیزی که برام مهمه اینه که معنی ای که من مورد نظرمه رو میرسونه یا نه.

وگرنه مثلا به نظر خودم اون لیوانه بهتره ماگ باشه نه لیوان!

یا روی میز خیلی خالیه و میشه چیزهای دیگه هم اضافه کرد.

اما معنای تصویر رو میخوام بدونم چی برداشت میکنید.

اصلا معنایی داره؟!

دنبال معنی هم نگردین!

با یک دقت اولیه میخوام منظور رو برسونم!

آیا موفق بودم؟

ممنون.

اینجاببینید.



+البته شواهد نشون میده که موفق نبودم! :|

+همین گیاه طفلکی رو "برای اولین بار" به قصد تکثیر جدا کردم

و تو آب گذاشتم به این امید که ان شالله ریشه بده و یک گیاه مستقل بشه :)

۱۹ نظر ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۰
لوسی می

دیروز قبل از افطار با بچه ها رفتیم خرید،

که برای امشبشون خوراکیهای خود خواسته، بخرن.

بعدم رفتیم یه کار پایان نامه ای انجام دادم،

و یه شاخه گل هم برای مستر خریدیم که قرار بود نیمه شب برگرده خونه.

:)



+ماشین چیز خیلی خیلی خوبی است! :)

الحمدلله که این نعمت رو داریم. ان شالله همه ی بی ماشین ها هم خیلی زود ماشین دار بشن.

اون مدتی که قبل از ماه رمضون بچه ها رو با تاکسی(!) می بردم پارک،( +)

یه بار مستر بهم گفت میخوای برات یه ماشین بخرم؟! :)

واااای که انگار دنیا رو به من دادن! خخخخ!

میدونستم که فقط تعارف کرد و تا سالها این اتفاق نخواهد افتاد،

اما همین که بهش فکر کرد که چطور میتونه منو کمک کنه که راحت تر باشم

حتی در حد تعارف،

کلی ارزش داشت برام.

:)

۱۰ نظر ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۰
لوسی می