ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷۶۱ مطلب با موضوع «لوسی می :: روزنوشت» ثبت شده است

در اتفاقی بی سابقه،

من از فرط خستگی یهو و بی اختیار به مدت نیم ساعت خوابم برد،

و در نتیجه ی این غفلت،

پیتزای دیشب ما کل نونش سوخت،

و جزغاله شد به تمام معنا!

لذا ما موادشو خوردیم!

:|

من یه مقدار از خمیر و مواد رو برای بچه ها کنار گذاشته بودم،

اونا رو گذاشتم که مثلا از شرمندگیم جلوی مستر کم کنم!

اما چون پنیر پیتزا رو دوباره گذاشته بودم تو فریزر،

پنیر ورقه ایِ 9595 *تو یخچال داشتیم اونو استفاده کردم،

یه پنیر بی مزه و افتضاحی بود که بهتره نگم اصلا!

و مستر در کپ شدید به سر می برد،

که پیتزای اول که جزغاله بود،

پیتزای دوم هم بی نظیر در بیمزگی!!

در نتیجه مستر با تمام همراهی ای که کرد،

و دلجویی و دلداری و همدردی ای که انجام داد،

نهایتش کم آورد و رفت کره و خرما خورد!

اما من نشستم پای دست پختم،

و مسئولیت همه شو شخصاً به عهده گرفتم!



+خلاصه که أهم ادعیه ی ما در لحظات آخرین سحر ماه مبارک این بود:

خدایا ما یه جهالتی کردیم خودت کفایتمون کن! :))

* قابل توجه تولید کنندگان!

ما همانطور که کالای مرغوب را حمایت میکنیم،

از کالاهای کاملا غیرمرغوب و بی کیفیت هم برائت میجوییم!

شوخی نداریم با کسی!


+امروز اولین روزی بود که پسرکِ جانم رو به اصرار خودش برای سحری بیدار کردیم.

و او هم پیتزای بی مزه رو خورد ولی هیچی نگفت!

باورم نمیشد که تا صداش زدم با چشمهای عمیقاً خواب آلود از جا پرید و گفت:

ممنون مامان یادت بود منم بیدار کنی. :)

عزیزم کِی این همه بزرگ شدی؟!

:*

۲۰ نظر ۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۷
لوسی می

بچه ها این عکس چی رو نشون میده؟

چه معنی ای ازش دریافت میکنید؟

این یک عکسِ کاملا اولیه ست بدون هیچ چیدمانی،

چیزی که برام مهمه اینه که معنی ای که من مورد نظرمه رو میرسونه یا نه.

وگرنه مثلا به نظر خودم اون لیوانه بهتره ماگ باشه نه لیوان!

یا روی میز خیلی خالیه و میشه چیزهای دیگه هم اضافه کرد.

اما معنای تصویر رو میخوام بدونم چی برداشت میکنید.

اصلا معنایی داره؟!

دنبال معنی هم نگردین!

با یک دقت اولیه میخوام منظور رو برسونم!

آیا موفق بودم؟

ممنون.

اینجاببینید.



+البته شواهد نشون میده که موفق نبودم! :|

+همین گیاه طفلکی رو "برای اولین بار" به قصد تکثیر جدا کردم

و تو آب گذاشتم به این امید که ان شالله ریشه بده و یک گیاه مستقل بشه :)

۱۹ نظر ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۰
لوسی می

دیروز قبل از افطار با بچه ها رفتیم خرید،

که برای امشبشون خوراکیهای خود خواسته، بخرن.

بعدم رفتیم یه کار پایان نامه ای انجام دادم،

و یه شاخه گل هم برای مستر خریدیم که قرار بود نیمه شب برگرده خونه.

:)



+ماشین چیز خیلی خیلی خوبی است! :)

الحمدلله که این نعمت رو داریم. ان شالله همه ی بی ماشین ها هم خیلی زود ماشین دار بشن.

اون مدتی که قبل از ماه رمضون بچه ها رو با تاکسی(!) می بردم پارک،( +)

یه بار مستر بهم گفت میخوای برات یه ماشین بخرم؟! :)

واااای که انگار دنیا رو به من دادن! خخخخ!

میدونستم که فقط تعارف کرد و تا سالها این اتفاق نخواهد افتاد،

اما همین که بهش فکر کرد که چطور میتونه منو کمک کنه که راحت تر باشم

حتی در حد تعارف،

کلی ارزش داشت برام.

:)

۱۰ نظر ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۰
لوسی می

مستر ماموریته،

و من تصمیم دارم یه افطار مفصل برای خودم تدارک ببینم!

که به خاطر این روزه ی سخت خودمو مورد عنایت قرار داده باشم.

:)




+نقل شده در ماه رمضان در لحظه ی غروب خداوند هزار هزار بنده رو می آمرزد،

فکر کنید که شاید همین امشب،

شما یکی از بنده های مورد عنایت باشید،

و از بار گناه های شما کم شده باشه،

برای آمرزیده شدن اتفاق بزرگی لازم نیست،

قبل از افطار چشمهاتون رو ببندین،

و بارش رحمت بر دلتون رو احساس کنین.

بهتره از حالا بیشتر مراقب دلهاتون باشین.

خدا رو دست کم نگیرین،

این روز و شبها،

بسیاااار بسیار محتمله که این دل،

همون دلی باشه که همه ی عمر، آرزوشو داشتین،

دلِ مورد عنایت...

روزی تون. :)

+التماس دعا سر سفره های افطار.

۱۳ نظر ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۲
لوسی می

روزه ی بی سحریِ مطلق!

:|

۱۸ نظر ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۷
لوسی می

درختهایی که به بار می نشینند.

:)



+چند سال پیش در یک مشارکت جمعی برای درختکاری شرکت کردیم

و چند نهال درخت خریدیم و کاشتیم.

حالا امروز مستر گفت نهال آلبالومون به بار نشسته و به مستر گفتن اگه میخوای بیا محصولت رو بگیر ببر!

قراره مستر برامون یک مُشت آلبالو بیاره :))

۷ نظر ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۴
لوسی می

امشب دوباره مهمون داریم،

مامان و خواهر مستر.

منم اصصصصصصصلا حال و روز خوشی ندارم.

اصلا ها!

:|



+و مطمئنم تا یه ساعت دیگه همه شون اینجان :(

+بعدا نوشت: طبق پیش بینی، مامان مستر ساعت شش اومد،

اما همه چیز مرتب بود و با اینکه اصرار داشتن کمک کنن اما من هیچ کاری نداشتم که بهشون بسپارم.

لذا اعتماد به نفس تحلیل رفته در روز قبل قدری به سطح قبلی بازگشت :)

این بار پذیراییِ خیلی منسجم تری داشتیم. :)

۶ نظر ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۹
لوسی می

مستر وقتی ساعت دوازده میرفت بخوابه،

بهم گفت شرط می بندم زودتر از یک نمیخوابی!

میشینی پای این نت و دیگه بلند نمیشی!

حالا می بینم که شرط رو برده!

:|




+مهمانی تمام شد،

خودم خیلی راضی نبودم و احساس میکردم پذیراییِ شلخته ای داشتم،

(چون به خاطر بچه ها ناچار شدم سفره ی افطار رو قبل از حضور مهمانها کامل نچینم و این شد که برنامه ریزی زمانیم به هم ریخت.)

غذای ما در نهایت سوپ بود و چلو کباب بود و چیکن استراگانف.

شله زرد و ژله هم بود.

همین یه ذره، به قدری ظرف کثیف کرد که هرچی جمع میکردیم جمع نمیشد!

و مهمانها فکر کردند من خیلی خیلی تدارک دیده م لابد!

الانم همه ش روی ماشین ظرفشوییه که به نوبت شسته بشه! :|

+افطاری امروز ما نذر امام حسن مجتبی_علیه السلام و امام روح الله_قدس السره بود. ان شالله که بپذیرند. :)

+خیلی خیلی خیـــــــــــــــلی ممنونم بابت همه ی پیشنهادهای خوشمزه تون.

یه عالمه غذای جدید یاد گرفتم و فهمیدم که اصلا اونقدرها که فکر میکردم کدبانو نیستم!

کلی چیز میز هست که برای بقیه خیلی طبیعیه ولی من بلد نیستم هنوز! :|

ممنونمممممممم که همیشه خوبید :*

۱۰ نظر ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۰
لوسی می

بعضی وقتها لحظه ها بی نهایت ارزشمند میشن!

امروز وقتی تلویزیون رو روشن کردیم،

فقط 6 ثانیه به اذان صبح باقی مونده بود!

:|


+ 6 ثانیه؟؟! :|

۷ نظر ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۰
لوسی می

چقدر روزه گرفتن برام سخت شده!

من هیچوقت اهل هوس کردن با بوی غذا نبوده م!

یعنی خیلی معدود و انگشت شمار بوده تعداد دفعاتی که بوی خوردنی ای ام(!) چنان مست کرد که آن را خواسته ام*!

وقتهایی که روزه بوده م از اینکه کسی جلوم چیزی بخوره

پیش نیومده که من ضعف روزه بگیرم یا هوس کنم یا دلم بخواد!

اما امسال این اتفاق هر روز موقع ناهار دادن به بچه ها داره برای من رخ میده!

و این مستقل از غذاییه که دارن میخورن!

:|


+خدایا توبه! :)

*با پوزش از جناب سعدی!

۴ نظر ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۳
لوسی می

برای یه جا ایمیل درخواست کار فرستاده بودم،

جواب اومده:

در صورت نیاز با همین ایمیل با شما تماس میگیریم.

احساس میکنم یک "نه" ی ضمنی ای پشت این جمله س!

:|



+افسرده شدم!

۷ نظر ۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۰
لوسی می

امروز خیلی بی برنامه و یهویی،

رفتیم خونه ی همسایه،

و من از همسایه مون قالیبافی یاد گرفتم.



+خیلی خوشحالم حس خوبی دارم :)

مستر میگه اگر دکترا قبول بشی به عنوان هدیه برات لوازمشو میخرم!

فک کن! :|

۷ نظر ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۸
لوسی می

امروز به معنای کلمه جون کندم بس که کار داشتم!

طبق یک برنامه ی فوق العاده حساب شده برای جلوگیری از خسته شدن،

از دیروز (!) شروع کردم دارم خونه تکونی میکنم!

خونه تکونی ماه رمضون برام مهم بود،

مخصوصا که قراره افطاری هم بدیم به لطف خدا.

ولی فقط پذیراییمون تموم شد.

سرویس رو شستم،

و امشب اگر جانی در بدن باقی بماند،

آشپزخونه رو هم تموم میکنم.

می مونه اتاقها که اونها هم خیلی مهمن البته!

مثل دیروز سه ساعت برای پایان نامه م وقت گذاشتم،

و خب پیشرفت خیلی محسوسی ایجاد شد الحمدلله.

از پایان نامه م شش تا مقاله ی مجزا میتونم در بیارم!

یه همچین پروژه ای برداشتم که رسماً دو تا پایان نامه ست!

یه همچین خردمندی بودم من!

میگم دیوانه منم من! نگید نه!

بگذریم!

برای کار عملیش هم با دو نفر تماس گرفتم،

هنوز خبرشو بهم ندادن.

اون استاد خارجکیه هم

وقتی بهش گفتم این فایل رو داشتم خودم،

جواب ایمیلمو دیگه نداد،

بهش برخورد به نظرم! :|

و همچنان پی نوشت این پست به کرّات برای من اتفاق میفته!!

:|

و امروز یک کیک گلبهی هم پختیم با بچه ها!

به مناسبت مهمونی فرشته ها درخونه مون که از فردا شروع میشه ان شالله.

همین دیگه!

جون ندارم از جام بلند شم الان.

ذهنم کاملا درگیر پایان نامه ست،

و جسمم خستهههههه!

:|



+به عنوان سحری اول هم قرار شده خرما و تخم مرغ بخوریم. :)

۱۱ نظر ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۸
لوسی می

ینی من اگر از مرحله ای که توش گیر کردم

به لطف خدای مهربون بتونم گذر کنم،

قول میدم دو ماهه، پایان نامه رو تحویل بدم!
۲ نظر ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۶
لوسی می

هرچقدر برای پایان نامه وقت میذارم،

انگار که اصلا و ابدا پیش نمیرم!

هی مقاله ی جدید،

هی مطالعه ی جدید،

هی سرچ جدید!

نتیجه ش:

هیچیِ هیچیِ هیچی!



+یعنی کاملا قحطیِ موضوع بوده انگار!

دیوانه منم من! که روم سایت به سایت!

۴ نظر ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۲
لوسی می