ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱ اسفند ۹۵، ۲۳:۲۹ - خانم اشک
    :)
  • ۱ اسفند ۹۵، ۲۰:۰۸ - مامان محمدمهدی
    شک نکن:))

۹۷ مطلب با موضوع «لوسی می :: روزنوشت :: اتفاق» ثبت شده است

امشب برای اولین بار،

مستر با بدرقه ی رسمی بچه ها،

به ماموریت رفت.



+قبلا فقط من بدرقه میکردم

و ساعت رفتنش طوری بود که همیشه بچه ها خواب بودن.

۱ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۰
لوسی می

در اقدامی بی سابقه،

برای خودم تنها پیتزا پختم!

فقط برای خودِ خودم!

تنهای تنهای تنها!

:)



+باورنکردنیه!

۷ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۱۹
لوسی می

بعد از دو ساعت و چهل و پنج دقیقه ی تمام،

استماع سخنان استادی که قرار بود یه ربع فقط برای من وقت بذاره،

(یعنی اصلا فکرشم نمیکردم کسی تا این حد انرژی و قابلیت سخنوری یکطرفه داشته باشه!)

رفتم خونه مامان مستر دنبال بچه ها و ساعت شش ناهار خوردم!

بعد یادم اومد که دورهمی دوستانه دعوت بودم،

با توجه به اینکه صاحب مجلس عذر منو بابت نرفتن نپذیرفت،

ساعت هفت با مخِ تیلیت شده،

رفتم خونه ی دوست جان!

البته باعث زنده شدنم بود.

خدا خیرش بده که گیر داد باید بیای!

:)



+عجب روزی بود دیروز!

۱ نظر ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۳
لوسی می

دیروز عجب روزی بود،

بعد از هزارسال رفتم دانشگاه،

استاد راهنمامو دیدم،

و یه عالمه راهنمایی های خوب،

و پیشنهادهای خوب کار از یکی از استادها دریافت کردم و برگشتم!

:)



+از کار کارمندی تو دانشگاه، تا کار پروژه ای تو دانشگاه و خارج از دانشگاه!

کارمندی رو که کلا دوست نداشتم،

اما هرچی بالا پایین کردم که اون کارِ پروژه ایِ دانشگاه رو قبول کنم دیدم با وجود بچه ها نمیشه!

با اینکه کارش از ساعت هفت صبح بود تا یک!

و مدت محدود،

و پنجشنبه های تعطیل،

و عدم اجبار ساعت حضور و کلی شرایط خوب!

خدایی چطوری میرین سرِکار؟! آهای مادرهای کارمند!

خدایی؟!

+قدری هم احساس کردم آدم مهمی ام!

+خیلی خوب بود و روحیه بخش، خیلی خوشحالم!

۲ نظر ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۱۹
لوسی می

امروز مستر رسماً به سازمانشون سنجاق شد!

:)



+به همین مناسبت رفتیم غول خوردیم تو این سوز و سرما!

+بهت تبریک میگم عزیز.

۵ نظر ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۳
لوسی می

دیشب همین جناب دوست

باهام تماس گرفت

و باعث شد من بعد از دو سال با استادم هم کلام بشم!



+باورم نمیشه که اینقدر دلم برای استاد تنگ شده بود!

+دعا کنید برامون خیر پیش بیاد.

۱ نظر ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۶
لوسی می

من خیلی حساسم!

گویا خیلی بیش از حد حساسم!

خدایا مراقبم باش.




+امروز دکتر بهم اینا رو گفت!

۵ نظر ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۸
لوسی می

بعد از دور زمانی دوستی بهم پیام داد،

و من دوباره احساس کردم برای زندگیم میتونم مفید باشم!




+کورسوی امید!

۴ نظر ۱۱ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۱
لوسی می

هفت سالی هست که دانشجوام،

و هفت باری هست که با این پیج مواجه میشم!

:((



+آخه چرا؟؟! :((

+خدا نخواست

ولی چشم من دلش میخواست

شبی بلند کنار ضریح گریه کند...

+شنیده بودم نه نمیگین..:((

۵ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۸
لوسی می

برای یک تایپیستِ نسبتاً حرفه ای مثل من،

بی اسپیسی بد دردیه رفقا!

بد دردیه!



+اینه که عطش پست نوشتن رو در وجودم خفه میکنه!

:((

۶ نظر ۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۳
لوسی می

ما زنده ایم!


+just two words!


۱۷ نظر ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۸:۳۷
لوسی می

امروز در اقدامی خودجوش و ناگهانی

برای دومین بار به عنوان نذری شله زرد پختم.

:)



+خدا قبول کنه از همه تون.

تک تکتون رو هم به اسم دعا کردم.

یه دعا هم برای کل وبی ها کردم!

الهی که همه حاجت روا باشین.

۶ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۰
لوسی می

امروز رکورد زدیم!

تا ساعت یازده با گل پسر خواب بودم!

اونم در شرایطی که پسرک از نمیدونم ساعت چند بیدار بود!

اصلا باورم نمیشه!

پسرکی که هرگز اجازه نمیداد من حتی یه ربع در زمان بیداریش چشمامو ببندم،

الان به سنی رسیده که کاملا مستقله

و من حتی اصلا نمی فهمم چند ساعته که بیدار شده!




+خواب خوبی نبود! دلتون نخواد!

وقتی بیدار شدم رسما خشک شده بودم

و اگر پسرک رو ستون فقراتم راه نمیرفت نمیتونستم اصلا از جام بلند شم.

پسرک کاملا گرسنه شده بود و وقتی بیدار شدم داشت لواشک میخورد!

خوشحالم که ناهار امروز رو دیشب آماده کرده بودم!

۱۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۶
لوسی می

دیروز به لطف کمکهای مامانم،

و بعدش مادرشوهرم،

و بعدترش هم بقیه،

مراسمی که دوست داشتم رو برگزار کردیم.

نماز ظهر اربعین رو تو خونه مون به جماعت برگزار کردیم،

و زیارت اربعین رو دسته جمعی خوندیم.

بعدم نذریمون (آش رشته) رو توزیع کردیم.




+ و من بی نهایت ممنونتونم الی الابد به خاطر این توفیق.

+الهی که خونه های همه مون پر از یاد اباعبدالله باشه،

الهی که شیعگیِ امام اساس آبرو و عزت همه مون باشه.

الهی که نماز، پایه و رکن خونه هامون باشه،

الهی که زیارت کربلا روزی هر ساله ی همه مون باشه..

+برای همه تون دعا کردم. امیدوارم شما هم به یادم بوده باشین.

۶ نظر ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۳
لوسی می

امروز برای اولین بار با بچه ها سه تایی رفتیم پارک.

کالسکه ی دارقوزِ گل پسر رو برداشتم

و دل رو زدم به دریا و بردمشون پارک.

وااااای که چقدر گاهی با کالسکه رفتن سخت تر از بغل کردن بچه ست!

انقدر که امکانات حرکتی برای کالسکه محدوده!




+دو شهروند باشعور هم دیدیم و به فرهنگ شهریمون امیدوار شدیم!


۵ نظر ۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۲۰
لوسی می