ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳۱۵ مطلب با موضوع «لوسی می :: مادرانه» ثبت شده است

وااای که اینقدر گل پسر خوردنی شده،

که من کلا تو فاز مبارزه با خودم قرار گرفتم!



+چه معنی داره آدم از بچه ش اینقدر لذت ببره آخه؟؟!

۴ نظر ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۹
لوسی می

به هر دو عالم ندهم،

نگاه دل جوی تو!

۸ نظر ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۴۰
لوسی می

وقتی او داشت میترسید،

تو حواست کجا بود؟؟!




+ای وای!

مادرم...

۳ نظر ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۳
لوسی می

یه کمبودی من دارم که منتظر حمایت شدن از جانب دیگرانم.

البته خیلی با این کمبود مبارزه کردم و خیلی هم خوب پیش رفتم،

اما هنوزم در من هست!

با اینکه مهارت های خوبی دارم اما حمایت دیگران برام مهمه*

این چند وقت که مهمانی غریبه ها (دوستان مستر) میرفتیم،

خیلی از جانب خانمهای مجلس در شیوه های مادری کردنم، مورد تمجید واقع شدم،

از اینکه به بچه ها سخت نمیگیرم،

از اینکه آزاد میذارمشون،

از اینکه قوانین خونه برام مهمه و بهشون پایبندم،

و امثالهم.

بعد که برای مستر میگفتم میگفت آره دیگه!

تو بچه ها رو خوب تربیت کردی. :)

چیزی که هیچوقت نمیگفت و نمیگه! :|

حالا این روزها فکر میکنم من مادر خوبی بودم همیشه! :دی



+چقدر بده که آدم منتظر حمایت باشه! :|

*این بخشی از نتیجه ی اون تستی بود که دادم،

و البته خودم میدونستم که اینطوری ام!

ولی برام جالب بود که تسته هم فهمید!

تو توضیحش این بود که این افراد (یعنی امثال من) با اینکه گاهی برای حمایت و ایمنی متکی به دیگران هستند؛ اما منفعل نیستند و فعال عمل میکنند و دارای مهارتهای اجتماعی خوبی هستند که باعث کسب احترام جمعی میشه، اما یک ترس پنهان از عمل کردن به صورت کاملا خودمختار و مستقل در درونشون دارند.


۱۲ نظر ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۳
لوسی می

امروز داشتم به فرایند مادریم فکر میکردم.

به اینکه بچه ها هیچ عیب و ایرادی ندارن،

اگر مشکلی هست از نحوه ی مادری کردن ماست.

اگر بچه مون خیلی لجبازه به خاطر اینه که به لجبازیش میدون دادیم،

اگر بهانه گیره، به خاطر اینه که میدونه با بهانه گیری ما رو خواهد داشت،

اگر داد میزنه به خاطر اینه که داد زدن ما رو دیده،

اگر هر کاری میکنه به خاطر اینه که ما یه مدلی بودیم که نتیجه ش این شده.



+من بعضی خصوصیات ذاتی بچه ها رو قبول دارم،

مثل بدخوابی، مثل دست و دلبازی، مثل مهربونی، مثل خسیس بودن، مثل از دیوار راست بالا رفتن، مثل خجالتی بودن، شلوغ بودن یا هرچیزی،

اما به این معتقدم که این خصوصیات با فرایند والدگری ما تغییر خواهند کرد،

به سمت بهبود، یا بدتر شدن.

و اگر ما سخت تر و یا سهل تر میگرفتیم وضعیت این رفتارشون چور دیگری میشد.

و مهمترین نکته در والدبودن، همراهیِ همزمان پدر و مادر در تربیته.

اگر تربیتمون سخت گیرانه ست هر دو سخت گیر باشیم،

و اگر سهل گیرانه ست هردو!

این مهمترین اتفاقیه که باید تو زندگی بیفته تا بچه ها به ثبات روانی برسند.

۵ نظر ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۴
لوسی می

حلول ماه رمضان بر همه مبارک.

الحمدلله امسال روزیمون بود که در این ماه حضور پیدا کنیم.

امسال دوست دارم یه عید فطر حسابی برای خودمون تدارک ببینم!

خاص ترین عید فطری که تا الان داشتم!

یک کار مستحب این ایام رو انتخاب کنید کل سی روز انجامش بدین.

اما رو همون یکی مصمم باشین.

اگر تعدادشو زیاد کنیم ممکنه بهشون نرسیم بعد میشه ضدحال!

اما یکی رو حتما میتونیم ان شالله.

ان شالله خدا توفیقشو بده به همه مون.

دنبال یه سری ایده هستم که برای جذاب شدن مهمونی خدا و فرشته ها برای بچه ها(علی الخصوص پسرک) انجام بدم،

هر روز یک چیزی.

خب شله زرد و خوردنی های خوشمزه یه بخششه

ولی خاص تر از اینها میخوام.

اگر کسی ایده ای داره ممنون میشم ذیل این پست به اشتراک بذاره برای همه مون.



+ماه رمضون بدجور به طولانی ترین زمانهای خودش رسیده.

و خوشحالم که موقع مکلف شدن بچه ها به زمستون و پاییر میرسه.

ما اینجا از 24 ساعت، 17 ساعت روزه هستیم.

یعنی اگر شما به صورت نرمال هفت ساعت در روز بخوابید،

کل بیداریتون باید روزه باشین!

کاش میشد برنامه ی خواب بچه ها رو یهو متناسب با شرایط عوض کرد!

۸ نظر ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۴
لوسی می

دیروز از قِبَل یک مکالمه،

به خاطرات گذشته م سری زدم،

به اون روزگاری که پسرک تازه به دنیا اومده بود،

و روندی که با هم تا یک سالگیش گذروندیم.

امروز حالم بی نهایت بهتره.

امروز با بچه ها حسابی بازی کردیم.



+خوبه که خاطراتمون رو بنویسیم!

از گل پسر شرمنده ام که اونطور که برای پسرک نوشتم،

از روزگار او ننوشتم!

یه مقدار هم که نوشته بودم با ویرانی بلاگفا همه ش پرید..

فکر نمیکنم هیچوقت بتونم بلاگفا رو ببخشم!

:(

۵ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۹
لوسی می

امروز بچه ها سرهاشونو بردن تو ظرف ماکارونی،

و بدین ترتیب ناهار خوردن!




+خواستم بگم مادر روشنفکری ام! :دی

۵ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۶
لوسی می

تا آخرین روزی که زنده ام،

نباید دست از حمایت از بچه هام بردارم.

من همیشه باید حامی باشم.

خدا نخواد و نیاد لحظه ای که از تکیه کردن به ما ناامید بشن.



+ان شالله به لطف خدا.

+ان شالله خدا به همه ی پدر و مادرها لطف کنه و منت بذاره،

که هیچکدومشون هرگز نیازمند فرزندانشون نباشند،

و هیچکدومشون هرگز در برابر فرزندانشون شرمنده و مدیون نمونن.

۲ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۶
لوسی می

باید بگم از بس گل پسر رو تکون دادم،

که دیگه نفسم بالا نمیاد!



+نمیدونم چه ربطی به هم داره!

۱ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۹
لوسی می

فکر کنم قوه ی هیجان خواهی بچه ها به صفر رسیده.

دیروز درمجموع صبح و بعد از ظهر چهار ساعت تو پارک بودیم،

و امروز هرکار کردم حاضر نشدن با من بیان بیرون!

:|



+البته من بازم بردمشون:)

۵ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۰
لوسی می

وااای من باید چطوری دل پر پسرک رو آروم کنم؟

هی راه به راه اشک میریزه،

میگه شما یه روز منو تنها گذاشتی رفتی!

حالا هم که بابا رفته!

یه روز مرده بودی!

یه روز یه دختر آورده بودی!

اینا رو میگه و به پهنای صورت اشک میریزهههه..

:|



+از خودم بدم میاد! :|

۷ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۱
لوسی می

امروز صبح (صبح که چه عرض کنم! ظهر!)

رفتیم پارک

تو پارک یه دور بچه های بالای سرسره رو دعوا کردم! :|

چون هی اون بالا می موندن از سرسره ی تونلی نمیومدن پایین،

پسرک هم میرفت همونجا وامیستاد تا اونا بیان پایین!

اونا هم نمیومدن!

منم رفتم بالا به همه تشر زدم که این کار درست نیست و یالا برید پایین!

یه دختری هم بود خیلی چشم سفید بود میگفت دلمون میخواد خانم!

اینجا همه دلشون میخواد اینطوری بمونن! :|

خلاصه! بعد از یک ساعت،

بکش بکش گل پسر رو از بازیها جدا کردم برگشتیم خونه،

از تاکسی که پیاده شدیم،

خانمی که تو ماشین نشسته بود با یه چهره ی فوق العاده نگران بهم گفت

خانم خیلی مواظب پسرکت باش،

خیلی شیطونه!

احساس کردم هرقدر در مقابل خستگیِ ناشی از کل کل با بچه ها

و کشیدنهای گل پسر،

و هی دنبال پسرک دویدن

و نگرانش بودن

و ندو، نرو و آروم گفتنهام

مقاومت کرده بودم،

همه ش آوار شد رو سرم!



+نمیدونم اصلا چرا چنین اثری بر من داشت جمله ی اون خانم!

۲ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۴۴
لوسی می

دیروز از اون روزهای سخت بود،

من و پسرک همدیگه رو خیلی اذیت کردیم.

و مسبب همه ش نخوابیدن ظهر پسرک بود

که هم خودشو کلافه کرده بود هم منو!

نمیدونم باید با این معضل چه کرد!

:|

۴ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۷
لوسی می

وای که ظهرهایی که پسرک نمیخوابه،

واقعا تسلط بر اعصاب برام سخته!

معمولا هم پشیمون میشم از این بی اعصابی!

نه میذاره من به کارام برسم،

نه میذاره گل پسر به خوابش برسه،

انتظار داره من بشینم باهاش بازی کنم

فقط اینطوریه که ساکت می مونه!

خب منم واقعا به تایم رسیدگی به کارهام نیاز دارم،

نمیدونم انتظار من ازش چقدر منطقیه،

اما واقعا با وجود بچه ها

درس خوندن یک ماموریت غیرممکنه!



+چه کار باید بکنم؟! :((

این پایان نامه باید تموم بشه،

کمتر از یه ماه دیگه ماه رمضون و تایم امتحاناته و بعدشم که تابستونه،

و دیگه عمراً بشه اساتید رو پیدا کرد.

+همیشه فکر کرده م که بچه ها مهمتر از پایان نامه هستند

و ارزش نداره به خاطر پایان نامه بچه ها رو فدا کنم

یا عصبیشون کنم یا هرچی!

اما الان می بینم سیاست دو سال و نیمه ی من به هیچ جا نرسیده!

:|

۲۴ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۲۹
لوسی می