ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱ آبان ۹۶، ۲۱:۴۰ - کـوثــ ـر
    آمین ...

۲۳۷ مطلب با موضوع «لوسی می :: همسرانه» ثبت شده است

اووووه!

مستر داره میاااااد!

:)

۶ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۸
لوسی می

باید سرت شلوغ باشه،

باید همپا داشته باشی،

باید وسایل ارتباطیت قطع باشه،

باید یه عالمه کار داشته باشی که وقت نکنی به چیزی فکر کنی،

باید یکی باشه که باهات بیاد پارک،

باید موبایلت یه هفته گم و گور باشه،

باید هی بری بیرون،

هی بری دانشگاه،

هی پایان نامه بنویسی،

هی کار تحویل بدی،

درسته که این وسط قدری عصبی میشی؛

و احتمالا بچه هات باید ترکشهاشو تحمل کنن،

اما لااقل کمتر به غم فراق مشغول میشی،

به غم اینکه پنج روزه که مسترت نیست...

باید سرت شلوغ باشه..

۶ نظر ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۸
لوسی می

گاهی برای انجام کارهای زمان بر به صورت یهویی،

به یه انگیزه ی خیلی قوی نیاز دارم.

مثلا وقتی کل خونه مثل بازار شام به هم ریخته میشه،

بهترین روش حل مشکل اینه که مهمون دعوت کنیم،

تا در کمتر از یک ساعت همه چیز جمع و جور و ایده آل بشه!



+این روش رو امروز استفاده کردیم

و من خیلی راضی و خوشحالم! :دی

۶ نظر ۰۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۶
لوسی می

در اقدامی انتحاری،

من و مستر تصمیم گرفتیم،

برای سحری روز آخر،

پیتزا بخوریم.

خیلی سالک طور!

:))



+همه گفتن نکنید که تشنه میشین،

اما خب ما میخوایم تابو شکنی کنیم و امتحان کنیم!

خودم هیچکسی رو نمیشناسم که سحری پیتزا خورده باشه.

دعا کنید تا فردا شب دووم بیاریم.

:)

+التماس دعا در لحظات سحرگاهِ آخر...

دعاگوی شما هستم.

۱۷ نظر ۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
لوسی می

دیروز قبل از افطار با بچه ها رفتیم خرید،

که برای امشبشون خوراکیهای خود خواسته، بخرن.

بعدم رفتیم یه کار پایان نامه ای انجام دادم،

و یه شاخه گل هم برای مستر خریدیم که قرار بود نیمه شب برگرده خونه.

:)



+ماشین چیز خیلی خیلی خوبی است! :)

الحمدلله که این نعمت رو داریم. ان شالله همه ی بی ماشین ها هم خیلی زود ماشین دار بشن.

اون مدتی که قبل از ماه رمضون بچه ها رو با تاکسی(!) می بردم پارک،( +)

یه بار مستر بهم گفت میخوای برات یه ماشین بخرم؟! :)

واااای که انگار دنیا رو به من دادن! خخخخ!

میدونستم که فقط تعارف کرد و تا سالها این اتفاق نخواهد افتاد،

اما همین که بهش فکر کرد که چطور میتونه منو کمک کنه که راحت تر باشم

حتی در حد تعارف،

کلی ارزش داشت برام.

:)

۱۰ نظر ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۰
لوسی می

لِتَسکُنُوا إلَیها...

۲ نظر ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۷
لوسی می

آی! آی! آی!

که کاش تو تربیت بچه ها پدر و مادر هم جهت باشن،

و یکی بیش از دیگری دغدغه نداشته باشه،

و اگر هم داره،

لااقل دغدغه های همون یکی برای دیگری مسخره تلقی نشه!

۴ نظر ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۰
لوسی می

باورم نمیشه که هنوزم امیدوارم که بیای!




+بعدا نوشت: چرا باورم نشه؟!

باورم میشه!

چون من تو رو خوب میشناسممممم!

ممنونم که اومدی!

دیر اما دلچسب. :)

۲ نظر ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۶
لوسی می

دیشب یهو نشستم و سفره ی دلم رو برای مستر پهن کردم!

و خب طبیعتاً کار اشتباهی کردم!



+نمیدونم چرا همیشه فکر میکنم که این کار اشکالی نداره،

و برام جا نمیفته که اشکال داره!

شاید چون مستر هیچوقت بروز منفی نداشته،

و یکی از باشعورترین آدمهای جهان، در شنیدن درددله.

:)

۱۷ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۳
لوسی می

نمیدونم اینکه تمام این مدت سکوت کنم،

تحمل کنم و حتی تشویق کنم،

به این امید که یک روزی مستر به بچه ها بگه که

"اگه من موفقیتی کسب کردم،

همه ش به خاطر فداکاری مادرتونه"،

چقدر عاقلانه است!

به خاطر جمله ای که شاید هیچوقت حتی گفته هم نشه!

هه!



+و نمیدونم پیروی از این تزِ "ما فقط یک بار زندگی میکنیم،

پس جوری زندگی کنیم که دوست داریم" چقدر عاقلانه است!

به یک مشورت دهنده ی فهیم نیازمندم!

۱۵ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۵
لوسی می

امروز سالگرد ازدواج من و مستره (البته به تاریخ قمری)

و مستر امشب عازم سفره.

دوباره هر هفته!



+بدیش اینه که من اصلا توانی برای کیک پختن ندارم.

+عیدتون مبارک.

+ان شالله که به حق جوانِ حضرت سیدالشهداء،

مرگ و حیات جوانان ما حسینی باشد..

۶ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۴۶
لوسی می

و دیشب..



+تو عجب شرابی هستی...

۱۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۲
لوسی می

امشب مستر به مناسبت دیروز،

برام یه خوکِ عروسکی خرید!

هههه ههه!

خیلی جیگره خدایی،

و مستر هم انصافا سخاوتمندانه خرید!

:دی



+پسرک اسمشو گذاشته کوکو!

۵ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۴
لوسی می

دو روز زودتر از موعد،

گل پسر رو برای آخرین واکسنِ دوران شیرخوارگیش بردم مرکز بهداشت.

و الان خوابیده...



+پاش درد میکنه. پاشو میگیره و هی میگه پا! و نق نق میکنه یعنی درد دارم و این حرفا!

دردت به جونم مادر! دیگه تموم شد خیالت راحت :*

+در راه برگشت یه جعبه شیرینی گرفتم و سه عدد جوراب برای مستر!

که روز مهندس رو براش گرامی بدارم:)

من تا به حال هیچوقت به مستر جوراب هدیه نداده بودم،

برای همین در فقر جورابیکِ شدییییییدی به سر می برد!

و این شد که از دیدن جورابها به اندازه ی دیدن سکه ی طلا شادمان شد! (الکی البته!)

۴ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۵
لوسی می

همیشه فکر میکنیم

"یکی باید باشه، که آدمو بلد باشه"

به این فکر نمیکنیم

که آیا خودمون هم کسی رو بلدیم؟!

۱۳ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۱
لوسی می