ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۴۷ مطلب با موضوع «لوسی می :: همسرانه» ثبت شده است

اووووه!

مستر داره میاااااد!

:)

۶ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۸
لوسی می

باید سرت شلوغ باشه،

باید همپا داشته باشی،

باید وسایل ارتباطیت قطع باشه،

باید یه عالمه کار داشته باشی که وقت نکنی به چیزی فکر کنی،

باید یکی باشه که باهات بیاد پارک،

باید موبایلت یه هفته گم و گور باشه،

باید هی بری بیرون،

هی بری دانشگاه،

هی پایان نامه بنویسی،

هی کار تحویل بدی،

درسته که این وسط قدری عصبی میشی؛

و احتمالا بچه هات باید ترکشهاشو تحمل کنن،

اما لااقل کمتر به غم فراق مشغول میشی،

به غم اینکه پنج روزه که مسترت نیست...

باید سرت شلوغ باشه..

۶ نظر ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۸
لوسی می

گاهی برای انجام کارهای زمان بر به صورت یهویی،

به یه انگیزه ی خیلی قوی نیاز دارم.

مثلا وقتی کل خونه مثل بازار شام به هم ریخته میشه،

بهترین روش حل مشکل اینه که مهمون دعوت کنیم،

تا در کمتر از یک ساعت همه چیز جمع و جور و ایده آل بشه!



+این روش رو امروز استفاده کردیم

و من خیلی راضی و خوشحالم! :دی

۶ نظر ۰۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۶
لوسی می

در اقدامی انتحاری،

من و مستر تصمیم گرفتیم،

برای سحری روز آخر،

پیتزا بخوریم.

خیلی سالک طور!

:))



+همه گفتن نکنید که تشنه میشین،

اما خب ما میخوایم تابو شکنی کنیم و امتحان کنیم!

خودم هیچکسی رو نمیشناسم که سحری پیتزا خورده باشه.

دعا کنید تا فردا شب دووم بیاریم.

:)

+التماس دعا در لحظات سحرگاهِ آخر...

دعاگوی شما هستم.

۱۷ نظر ۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۵
لوسی می

دیروز قبل از افطار با بچه ها رفتیم خرید،

که برای امشبشون خوراکیهای خود خواسته، بخرن.

بعدم رفتیم یه کار پایان نامه ای انجام دادم،

و یه شاخه گل هم برای مستر خریدیم که قرار بود نیمه شب برگرده خونه.

:)



+ماشین چیز خیلی خیلی خوبی است! :)

الحمدلله که این نعمت رو داریم. ان شالله همه ی بی ماشین ها هم خیلی زود ماشین دار بشن.

اون مدتی که قبل از ماه رمضون بچه ها رو با تاکسی(!) می بردم پارک،( +)

یه بار مستر بهم گفت میخوای برات یه ماشین بخرم؟! :)

واااای که انگار دنیا رو به من دادن! خخخخ!

میدونستم که فقط تعارف کرد و تا سالها این اتفاق نخواهد افتاد،

اما همین که بهش فکر کرد که چطور میتونه منو کمک کنه که راحت تر باشم

حتی در حد تعارف،

کلی ارزش داشت برام.

:)

۱۰ نظر ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۰
لوسی می

لِتَسکُنُوا إلَیها...

۲ نظر ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۷
لوسی می

آی! آی! آی!

که کاش تو تربیت بچه ها پدر و مادر هم جهت باشن،

و یکی بیش از دیگری دغدغه نداشته باشه،

و اگر هم داره،

لااقل دغدغه های همون یکی برای دیگری مسخره تلقی نشه!

۴ نظر ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۰
لوسی می

باورم نمیشه که هنوزم امیدوارم که بیای!




+بعدا نوشت: چرا باورم نشه؟!

باورم میشه!

چون من تو رو خوب میشناسممممم!

ممنونم که اومدی!

دیر اما دلچسب. :)

۲ نظر ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۶
لوسی می

دیشب یهو نشستم و سفره ی دلم رو برای مستر پهن کردم!

و خب طبیعتاً کار اشتباهی کردم!



+نمیدونم چرا همیشه فکر میکنم که این کار اشکالی نداره،

و برام جا نمیفته که اشکال داره!

شاید چون مستر هیچوقت بروز منفی نداشته،

و یکی از باشعورترین آدمهای جهان، در شنیدن درددله.

:)

۱۷ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۵۳
لوسی می

نمیدونم اینکه تمام این مدت سکوت کنم،

تحمل کنم و حتی تشویق کنم،

به این امید که یک روزی مستر به بچه ها بگه که

"اگه من موفقیتی کسب کردم،

همه ش به خاطر فداکاری مادرتونه"،

چقدر عاقلانه است!

به خاطر جمله ای که شاید هیچوقت حتی گفته هم نشه!

هه!



+و نمیدونم پیروی از این تزِ "ما فقط یک بار زندگی میکنیم،

پس جوری زندگی کنیم که دوست داریم" چقدر عاقلانه است!

به یک مشورت دهنده ی فهیم نیازمندم!

۱۵ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۵
لوسی می

امروز سالگرد ازدواج من و مستره (البته به تاریخ قمری)

و مستر امشب عازم سفره.

دوباره هر هفته!



+بدیش اینه که من اصلا توانی برای کیک پختن ندارم.

+عیدتون مبارک.

+ان شالله که به حق جوانِ حضرت سیدالشهداء،

مرگ و حیات جوانان ما حسینی باشد..

۶ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۴۶
لوسی می

و دیشب..



+تو عجب شرابی هستی...

۱۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۲
لوسی می

مستر اومد و واقعا فراموش کرده بود که تولدشه1 :)

کلی ذوق کرد که کیک رو خودم پختم،

و خدایی هم کیک فوق العاده ای بود،

ما خیلی اهل کاکائو نیستیم اما واقعا این کیک رو دوست داشتیم.

پیشنهاد میکنم درست کنید.

تهیه ش خیلی هم ساده بود.

خوب بود خوش گذشت

مستر واقعا غافلگیر و البته ذوق زده شد.

تهیه ی شام هم بر عهده ی مستر بود!

:)



+بادکنک ها رو دلش نیومد بترکونه که بچه ها بازی کنن،

با کلی ضرب و زور یادداشت ها رو خوند! :))

+البته هدیه ی من هم گم شد!

+ و جالبه که مستر فکر کرد من همون چیزی رو خریدم که دلم میخواست بخرم اما پولشو نداشتم! :|

ان شالله برای روز پدر بشه بخرمش :)

1 هر سال به لطف بانکها، براش یادآوری میشد که تولدشه،

هرچند که بازم سورپرایز من موثر عمل میکرد. :)

اما امسال یه شب زودتر برگزار کردم که غافلگیرتر بشه :دی

۱۲ نظر ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۱
لوسی می

خب! من تصمیم گرفتم امشب سورپرایز رو انجام بدم!

مستر از سر کار اومد،

و ما بی تفاوت زندگی کردیم!

بعد رفت که لاستیکهای ماشین رو عوض کنه،

منم پریدم برای اولین بار لاوا چاکلت کیک درست کردم

(که البته به نظرم کیک مرطوب شده و نه لاوا چاکلت و موقع سرو معلوم میشه چیه!)

بعدم جلدی پریدم پایین و از سوپری(!) چند تا بادکنک خریدم و توش یادداشت گذاشتم و بادشون کردم،

که مستر برای دیدن یادداشت ها باید بادکنکها رو بترکونه!

(این بخش بیشتر برای لذت بچه ها بود! خخخخ!)

پلاس یه سری خرت و  پرت برای شام!



+الانم خونه شهر شاااااامه و مستر در راه بازگشت! :)

+مشروح اخبار در پست آینده! :دی

۲ نظر ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۱۱
لوسی می

خب تصمیم گرفتم پول نقد هدیه بدم.

اما بساط سورپرازیکم برپا خواهد بود ان شالله.

خدایی با بچه ها سخته برنامه چیدن!

خدایی سخته!

خیلی وقته منتظرم بخوابن برم بساطمو آماده کنم.

هنوز که قسمت نشده!

اگر شد امشب و اگر نشد فردا شب تولد میگیرم،

۰ نظر ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۳۷
لوسی می