ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲۱۸ مطلب با موضوع «مستر» ثبت شده است

مستر فردا عازم مأموریته،

و امروز من از اینکه احساس کردم او به صورت افراطی(به نظر من افراطی!)،

این شغل رو _که جز عذاب برای من نبوده_ دوست داره،

و راه به راه از سازمانِ سه نقطه شون حمایت میکنه،

شاکی شدم!



+وای خدایا من کِی آروم میگیرم؟

چرا من اینقدر ضعیفم آخه؟

چرا تموم نمیشه این کابوس؟

کِی میخوام از این توقعات مسخره م دست بردارم؟

و کِی میخوم دل و ذهنم رو آروم کنم؟

میخوام این دفعه آخرین دفعه ای باشه که از شغل مستر پیش کسی حرف میزنم!

آخرین دفعه.

به شما وعده ندادما! :دی

غرهای من در این وبلاگ همچنان ادامه داره! :)

اما به شما قول میدم دیگه هیچوقت پیش هیچ کسی در عالم حقیقی،

حتی کلمه ای از شغل مستر حرف نزنم!

نهایت صحبت من از شغل مستر، عنوان شغلش خواهد بود!

:)

قولِ قولِ قول :)



۷ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۳۴
لوسی می

وای از وقتی که از کسی عصبانی باشی،

و او خونسرد و بی تفاوت رفتار کنه!

۷ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۲۴
لوسی می

مستر یهو تصمیم گرفت به خاطر روزهای ماموریتش

با پرداخت نقدی از من دلجویی کنه!

قرار شده هر شب، راس ساعت دوازده شب،

اگر مستر در شهر بود که هیچی!

اگر نبود، مبلغی معین رو به حساب من واریز کنه!

:دی



+اگر دو سه سال پیش این تصمیم رو میگرفتیم،

الان میلیونها تومن تو حسابم داشتم! :|

+درآمدزاییهای تلخ! :(

۱۷ نظر ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۸
لوسی می

الان دیگه کاملا برام محرز شده

که تحمل غرق شدن آدمها

و علی الخصوص مستررررررر

در برنامه های تلویزیون یا هر کار لغوی رو ندارممممممم!



+غرق شدن چیز بدی است!

+هیچکس نمیدونه من چقدر مشتااااقِ حذف شدن تلویزیون از زندگیمون هستم!

اصلا از مخترعش خوشم نمیاد!

+حالا نه اینکه خودم خیلی هدفمندم و کار لغو نمیکنم! نه! اما غرق نمیشم!

بیایید همه با هم، دیگر غرق نشیم! :دی

+یک مرتبطِ بی ربط!

۱۱ نظر ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۲
لوسی می

باورم نمیشه که هنوزم امیدوارم که بیای!




+بعدا نوشت: چرا باورم نشه؟!

باورم میشه!

چون من تو رو خوب میشناسممممم!

ممنونم که اومدی!

دیر اما دلچسب. :)

۲ نظر ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۶
لوسی می

مستر اومد،

و سه تا پیکسل آهنربایی با مضمون عشق برام هدیه آورد،

بی نهایت عاشقشونم.

بی نهایت.

:)

۸ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۲۰
لوسی می

مستر اومد،

با یک کیک،

و دو تا بالون آرزو!

:)



+این هدیه ش فوق العاده برام ارزشمند بود،

چون خیلی قبلتر ها وقتی دونگ یی رو پخش میکرد،

وقتی پسرک تازه به دنیا اومده بود این بالون ها رو برای اولین بار دیدم،

و به مستر گفتم چقدر هیجان انگیزه.

اما فکر نمیکردم تو ایران هم باشه تا اینکه یه بالون آرزو تو آسمون دیدیم،

گفته بودم که دوست دارم حس به آسمون فرستادن این بالونها رو تجربه کنم

و به نظرم باید خیلی  هیجان انگیز باشه.

امروز که دیدم همچین چیزی خریده کل وجودم قلب قلبی شد. :)

+البته برای فرستادنش به آسمون باید تا بازگشت مستر صبر کنیم! :)

۲ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۵
لوسی می

امروز با وجود شرایط جوی نامساعد برای رفتن به گردش و پیک نیک،

به اصرار مستر چهاردهممان را هم به در کردیم.

:)



+خدا خیرت بده مستر جان.

۳ نظر ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۳۲
لوسی می

حتما تو این مملکت کسی هست

که با همین شرایطِ تو،

تونسته باشه به جاهایی که دوست داره برسه.



+مستر.

۹ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۳
لوسی می

وقتی می بینم یوزر مستر ترکیب اسمهامونه و سال تولدهامون!

:)



+پر از عشق شدم الان :دی

۸ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۵
لوسی می

گاهی عمیقاً به دریافت بورس تحصیلی خارج از کشور فکر میکنم،

و مصمم میشم که شرایطشو ایجاد کنم،

و پیگیرش میشم!

با تمام ترس و نگرانی ای که فکر کردن به رخ دادنش در دلم میندازه،

اما وااااقعا دوست دارم تجربه ش کنم.

حیف که مستر اصلا و ابدا پایه نیست،

و تو این موضوع یک ضدحال کامله،

حتی بیشتر از ضدحال،

مخالفتش به من احساس محدود شدن رو میده!

۷ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۳
لوسی می

امروز قرار بود مستر برای ناهار بیاد خونه،

و ما رو مهمون کنه.

اما تماس گرفت و گفت یکی از همکارها منو ناهار دعوت کرده!

میدونست که شرایطِ روانی خونه داره به هم ریخته ست،

اما رفت!

نمیگم نباید میرفت،

اما مطمئنم اگر من به جاش بودم یه لقمه هم از گلوم پایین نمیرفت!




+گاهی فکر میکنم من بیش از حد به لحاظ عاطفی برای آدمها(نه لزوما فقط مستر) مایه میذارم!

۷ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۱
لوسی می

امشب مستر به مناسبت دیروز،

برام یه خوکِ عروسکی خرید!

هههه ههه!

خیلی جیگره خدایی،

و مستر هم انصافا سخاوتمندانه خرید!

:دی



+پسرک اسمشو گذاشته کوکو!

۵ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۴
لوسی می

امشب برای اولین بار،

مستر با بدرقه ی رسمی بچه ها،

به ماموریت رفت.



+قبلا فقط من بدرقه میکردم

و ساعت رفتنش طوری بود که همیشه بچه ها خواب بودن.

۷ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۰
لوسی می

مستر با هفت ساعت تاخیر،

ساعت شش صبح رسید خونه.

و یک راست رفت که بخوابه!

الان تازه بیدار شده!

:|



+این هواپیمایی های...

+بعدنوشت:از ساعت شش تا یازده و نیم و چهار و نیم تا هشت و نیم!

۷ نظر ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۵
لوسی می