ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳۱۵ مطلب با موضوع «پسرکم» ثبت شده است

خوشبختی یعنی وقتی مستر با پسرها تو اتاق با هم بازی کنن،

و جمله ی رمزی که برای خودشون گذاشتن، این باشه:

"مامان دوستت دارم!"

:)



+و این اتفاق وقتی ایده آل میشه که این جمله رو پسرک انتخاب کرده باشه! :)

۵ نظر ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۱
لوسی می

مامان من وقتی بزرگ بشم

اسم یکی از بچه هامو میذارم علی

و یکی رو هم میذارم امام محمدباقر.

اما صداش میکنم محمد.

:)



+دلم قنج رفت برای دیدن پسرهای پسرک :)

۲۱ نظر ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۱
لوسی می

وقتی او داشت میترسید،

تو حواست کجا بود؟؟!




+ای وای!

مادرم...

۳ نظر ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۳
لوسی می

مستر میگه هفته ی بعد باید برم ماموریت.

پسرک میگه بابا من وقتی بزرگ بشم اندازه ی شما بشم نمیرم ماموریت.

مستر: خب نرو پسرم. چرا؟!

پسرک: برای اینکه دوست ندارم مامانو تنها بذارم.

:)



چند دقیقه بعد:

پسرک: مامان کاش ما یه دختر هم میداشتیم.

من: آرههه بعد شما خواهر میداشتی. خواهر دوست داری؟

پسرک: آره اگر خواهرمیداشتیم شما دیگه تنها نبودی :)


۷ نظر ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۲
لوسی می

-مامان میخوای اسم بابا رو بذاریم قهرمان؟!

+وااای آره چه اسم خوبی:) بابا قهرمانه دیگه:)

- آرههههه! پس از حالا بهش بگیم قهرمان خونه!

:)



+بعدم شروع میکنه به خوندن موزیکالِ قهرمان آی قهرمان!

۱ نظر ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۲
لوسی می

موهای بچه ها رو کوتاه کردیم،

و دوباره خط آخر این پست!



+اصلا این حجم شباهت رو نمیتونم هضم کنم!

نه اینکه شاکی باشم نه اصلا!

نمیتونم هضم کنم! :|

۷ نظر ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۹
لوسی می

امشب جای شما خالی با کلی ذوق پسرک پیتزا درست کردم،

داشتم پیتزا رو برش میدادم که گفت:

مامان کاش امروز پیتزا درست نمیکردیم،

+برای چی؟

-کاش فردا درست میکردیم که بابا هم باشه.

:)



+بعدم سه تیکه ی بزرگ برای باباش جدا کرد :)

۱ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۲
لوسی می

وااای من باید چطوری دل پر پسرک رو آروم کنم؟

هی راه به راه اشک میریزه،

میگه شما یه روز منو تنها گذاشتی رفتی!

حالا هم که بابا رفته!

یه روز مرده بودی!

یه روز یه دختر آورده بودی!

اینا رو میگه و به پهنای صورت اشک میریزهههه..

:|



+از خودم بدم میاد! :|

۷ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۱
لوسی می

این ماجرا،

الان کاملا برعکس شده!

و وای اگر من از مستر تو یه بازی ببرم!

حتی اگر من و پسرک هم گروهی باشیم،

نتیجه ی بردمون بازم چیزی تو مایه های واویلاست!

:|



+این پست رو مدتها پیش میخواستم بنویسم!

۰ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۴
لوسی می

من در غیاب مستر،

درمانده و ملول بشینم اینجا گریه های مداوم پسرک

با داستان های عجیب و غریبش در مورد خوابهای بدش رو گوش کنم،

و هیچ جوره نتونم آرومش کنم،

و گل پسر رو یکساعت تکون بدم و کمرم زق زق کنه و پام در حال شکستن باشه،

و از اونطرف خاطرات ماه عسل ملت رو بخونم!

آخه این انصافه؟!

:|



+آخه خدایی اینم شد زندگی؟؟!

(به لحن اون خانمه تو تبلیغات بخونین! :دی)

۱ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۱
لوسی می

دیروز از اون روزهای سخت بود،

من و پسرک همدیگه رو خیلی اذیت کردیم.

و مسبب همه ش نخوابیدن ظهر پسرک بود

که هم خودشو کلافه کرده بود هم منو!

نمیدونم باید با این معضل چه کرد!

:|

۴ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۷
لوسی می

بر مبنای مرامنامه ی خانوادگی ما،

امروز رو به عنوان روز برادر به بچه ها تبریک گفتیم.



+البته میزبانیمون مانع شد که بریم بیرون و بچه ها خوش بگذرونن،

اما خب بازم به پسرک تاکید کردم که امروز روز داداشهاست.

:)

+الهی که همه ی برادرها پشتشون به هم گرم باشه،

کَمَثَلِ امام حسین و حضرت عباس_علیهما السلام ان شاء الله.

۱ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۶
لوسی می

پسرکم مدتیه افتاده رو دور هدیه دادن.

هرچیزی که خیلی دوست داره رو میخواد به همه هدیه بده.

یه کتاب سعدی داشت که به اصرار برای برادرم برد،

گفت این به درد دایی میخوره.

تو جعبه گذاشت،

کادو خرید و کادو کردیم و بردیم برای برادرم.

حالا امروز تصمیم گرفته برای خواهرزاده م هدیه ببره.

میگم برای چی میخوای هدیه بدی به بقیه؟

میگه برای اینکه خوشحال میشن.

:)



+عاشق مهربونی های خالصانه و بزرگمنشانه شم.

و میدونم کمتر بچه ای تو این سن و سال اینقدر سخاوتمنده.

کاش مهربون بموووونییییی مادر!

۱۰ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۱
لوسی می

چند وقت پیش که پسرک رو برده بودیم شهربازی،

اونجا یه کالسکه ی متصل به اسب دید،

و اینو امروز ساخت.

:)



+لازم نیست بگم که چقدر براش غش و ضعف رفتم دیگه :)

+اصرار داشت خودش عکس بگیره، کیفیت پایین عکس ناشی از اینه.

+اون چیزی هم که رو چشماشه، عینک خودساخته شه! :)
۳ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۵۷
لوسی می

پسرک میخواد بخوابه،

میره تو اتاقش میگه:

روی تختم شلوغهههه!

یکی بیاد کمکم کنه.

مستر میره کمکش.

پسرک:

میدونم خیلی خسته ای،

اما باور کن مجبوووور شدم صدات کنم بیای کمک!

:)



+به مستر میگم چطور غش نکردی اونجا براش؟!

:دی

۸ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۶
لوسی می