ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 29 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۹ آبان ۹۶، ۱۸:۰۷ - مامان محمدمهدی
    تبریک

1325.

پنجشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۱۳ ب.ظ

دیروز در تمام طول دعای عرفه

که نعمت های خدا بر خودمون رو شکر می کنیم

برای سلامت بودن سنجدم شاکر بودم

سنجد من

با بندنافی که دو دور دور گردنش پیچیده بود

به دنیا اومد

و به همین دلیل

دو روز تو اکسیژن تراپی بود

دو روزی که برای من به اندازه ی دو سال خیلی سخت

و شاید برای سنجد

به اندازه ی دو قرن طول کشید..

من دیروز عمیقا درک میکردم

که حتی اگر تا آخر عمر شکر بگم

نمیتونم شکرگزار نعمت و لطف خدا باشم..

۹۴/۰۷/۰۲
لوسی می

نظرات  (۱۰)

مبارک باشه...

قدم نو رسیده 
و 
اینکه خدا همیشه بهتون با مهربونیاش بهتون نگاه می کنه...
پاسخ:
ممنونم.
آره واقعا.. واقعا با نظر لطفش به ما نگاه کرد..
خدارو شکر واقعا
پاسخ:
الحمدلله کما هو اَهلُه..
سلام 
مرسی منم خوبم
روزگار که میگذره ...
وای چقدر بد وقتی خوندم مو به دستم سیخ شد
خداروشکر که الان حالش خوبه
واقعا باید شاکر خداوند بود
کاش میشد بیشتر پی به قادر بودن خدا میبردم...
پاسخ:
سلام. ان شالله به خوبی و خوشی بگذره..
آره واقعا. هر لحظه باید شاکر بود ولی امثال من تا به چشم نبینن خیلی شاکر نیستن :(
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
سلام
انقدر به بلاگ ای آر واردم اومدم نظرت رو تایید کنم حذف کردم :))
به هرحال اولین کامنت رو تو برام گذاشتی ;)

موقع ثبت نام ایمیلم رو قبول نمی کرد ایمیل فیک زدم قبول کرد
وگرنه من همون *****م
حالا هرچه میکنم عوض نمیشه :|
الان از بیرون وبلاگ تو کدوم قسمت ایمیل ***** معلومه؟
پاسخ:
سلام. هههههه! منم اینطوری بودم. الان که اینجامعلوم نیس! ولی مشکوک میزنی دختر ها! گفته باشم!
گفتم شاید بخوای یه بخشهایی از نظرت عوض شه حذفش کردم.
۰۲ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۲ مامان محمدمهدی
آخی
الهی شکر برای سلامتش و سلامتیت 
عکس پلیز(البته اگه امکانش هست)
پاسخ:
ممنونم عزیزم.
آره میذارم ان شالله.
واقعا همینطوره
چه نشونه و اتفاق خاصی ما رو یاد نعمتهای بیکران خدا بندازه و چه نندازه همیشه مدیون نعمتها و الطاف خفیه ی  خداوند هستیم همگیمون
خدایا شکرت
پاسخ:
بله. ولی متاسفانه یکی مثل من تا به چشم نبینه یادش نمی مونه قدرت خدا رو.
تازه بماند که همونی هم که می بینم معمولا فراموش میکنم :((
۰۴ مهر ۹۴ ، ۱۱:۱۱ مامان کوثر
سلام
امیدوارم اینجا دیگه پیامهای منو نخوره
اون از اون وبلاگت، ایمیلت هم که ..
کلا حس نظردادن رو در نطفه خفه میکنه
ولی خب ما بیدی نیستیم که ... (جدی نگیرD:)
خیلی خوشحالم که این پروسه سخته رو گذروندی
میدونی این به ذهنم رسید که تو چ حرص هایی خوردی، غافل از اینکه چ خطری داشت تهدیدت میکرد و تو ازش غافل بودی
البته "تو" نمونه ای از مایی، نه ببخشید خودمو میگم من همیشه غافل که با هییییییییییچ معجزه ای بیدار نمیشم

ایامت خوش
پاسخ:
سلااااااااااام. والا این ایمیل که خیلی جالب بود! من دیدم که گفته بودی چرا خاطره زایمان رو ننوشتی و اینا، جواب هم دادم، بعد فرداش اومدم دیدم هیچکدوم از پیامهای نه من هست نه پیامهای تو! باز پیام نوشتم و بود اما باز فرداش نبود! نمیدونم چی دیدی و چی نوشتی دیگه.
آره من چه حرص هایی خوردم غافل از همه جا :(
منم همینطورم.. متاسفانه.
سلام لوسی :((
یعنی کامنتم نرسیده؟
دیشب فرستادم :((
پاسخ:
وای نه! نگو اینجا هم همونجوریه :((
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۱:۵۸ مامان کوثر
من هیچ پیامی ازت دریافت نکردم
پاسخ:
واقعا؟ میگم که من که کلی نوشتم روز بعد دیدم نه پیامهای نوشته ی خودم هست نه پیامهای قبلی تو که بهشون جواب داده بودم!!
۰۶ مهر ۹۴ ، ۰۴:۵۰ کوثر متقی
الهی شکر که الان خوبه :)
چه پر استرس بوده این روز هات مادر مهربون
پاسخ:
آره خییییییییییییییییییلی! خیلی! :((
الحمدلله علی کل حال.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">