ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۱ آبان ۹۶، ۲۱:۴۰ - کـوثــ ـر
    آمین ...

3520.

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۳۷ ب.ظ

ما زنده ایم!


+just two words!


انگار دارم نامه ی اسارت می نویسم!

جاست تو وردز! :|

والا هرچی بگم که بنی بشر از یه دقیقه ی بعد خودش خبر نداره کمه!

والا کمه!

و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا!

والا خدا سخاوت به خرج داده گفته غدا! نگفته یه دقیقه ی بعد!

با گوشت و خونم بارها درک کردم که یه دقیقه بعدت اصلا معلوم نیست چه خبر باشه،

پس ما غرک بربک الکریم؟! ها؟!

والا گل پسر ما از چهارشنبه اوضاع مزاجیش به هم ریخته بود،

کمتر از یه روز بعد حالش خوب شد

ما هم گفتیم خب احتمالا چیز آلوده ای تو دهنش کرده.

بعد جمعه ناهار دعوت شدیم خونه مامی شوهر،

اومدیم بساطمون رو جمع کنیم برگردیم که یهو حال من و مستر به هم خورد.

از اونجایی که فردا صبحش مستر عازم ماموریت بود موندیم همونجا!

آقا من ساعت سه ی صبح به چنان وضعی دچار شدم

که مستر رو بیدار کردم گفتم باور کن دیگه قلبم برای تپش انرژی نداره!

آی ام گویینگ تو دای!

(اصلا خفن انگلیسی شدم تو این دوره! :))

خلاصه همون ساعت سه صبح

پدر شوهر ما رو برداشت برد درمانگاه سرم زدیم

مستر هم که با کلی احساسات و رمنس و حال خراب البته،

رفت ماموریت.

ما هم موندگار شدیم اینجا!

اینجا یعنی خونه مادرشوهر.

الانم بعد این مدت رفتم وایمکس رو وصل کردم،

و زندگی از سر گرفتم

به امید اینکه مستر ساعت ده شب برگرده ان شالله.

خسته شدم،

کلافه ام،

بچه هام دلتنگن،

عصر تا نیمه شب اینجا ملت همه میخکوب پای تی وی  ان،

و بچه ها کلافه تر میشن!

خلاصه که با تمام محبتی که به ما کردن و من بینهایت ممنونشونم،

خیلی اوضاع روانیمون خوب نیست!

حالا هم مثلا قراره تا کسی هست که با بچه ها بازی کنه

من قدری پایان نامه کار کنم!

مثلا البته!

۹۵/۰۹/۱۵
لوسی می

نظرات  (۱۷)

۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۸:۳۸ دچــ ــــار
سلام!!
پاسخ:
و علیکم :)
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۴ تنها دلشکسته

سلام

ای بابا چقدر نگرانتان شدیم :((

حالا خدا را شکر به خیر گذشته...

مسمومیت بود؟!

بچه ها که خوبن؟

یعنی از جمعه تا الان خونه مادرشوهرید؟ :(

هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.

خب شما که قصدتان ماندن نبود پس وسایل اینا نبرده بودید به عبارتی مجهز نرفته بودید چطور 4 روز دوام آوردید؟!

وااااااااااااای سخته... کاش میرفتید خونه مادر خودتان...

پاسخ:
سلام.
ممنونم عزیزم از محبتت.
ویروسی بود دیگه. یکی یکی منتقل شد اخر از همه هم مادرشوهرم گرفت که البته زود خوب شد خدا رو شکر.
مال من از همه بدتر بود گویا!
نه دیگه! وسیله نبردیم.
بعد شب مستر  چون عازم ماموریت بود رفتیم خونه وسیله هاشو برداره قدری بساط برداشتیم از جمله همین وایمکس!
اری کاش ما را می پذیرفتند مادرمان!
والا اونجا هم نمیشد رفت خوب شد همینجا موندیم.
من اگر رفته بودم خونه مرگم حتمی بود! نیمه شب مستر چطور میتونست با دو تا بچه ی در خواب منو ببره زیر سرم؟؟!
خدا خیرشون بده.
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۰ دچــ ــــار
خب خدا رو شکر به خیر گذشت :) 
الان همه خوبن؟!


+زبان انگلیسی میرید اخیرا :))
+ شما دانشجویید مثلا!! 
پاسخ:
بله الحمدلله.
نه! نمیدونم چی شده!
اینجا جوگیر شدم بگم من عروس انگلیسی دانی هستم لابد! :))
حالا جدای از شوخی هی کلمات انگلیسی میومد تو ذهنم می نوشتم دیگه!
والا ما بی جنبه هم نیستیم.

+بعله مثلا البته. کاملا مثلا.
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۴ نجمه خانم
خودتو ولش 
دلها بسوزد به حال مستررررررر

آخی 
چی درکش کردم طفلیو 
نمیشد مرخصی بگیره؟
نمیشد نامه استعلاجی ببره ؟
طفلک 


ای خدا اون تیکه رمنسش منو کشت!
پاسخ:
:)))
حالا تا لحظه ی آخرِ زیر سرم رفتن من که میگفت نه نمیشه باید برم!
بعد تو درمانگاه میگفت میخوای نرم؟! :|
که گفتم نه دیگه برو.
والا ما نفهمیدیم میتونست نره و رفت یا تعارف زد!
خخخخخ!
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۴ نجمه خانم
خدا رو شکر خوبی 
سلام 
پاسخ:
ممنونم از محبتت.
و سلام :)
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۸ نجمه خانم
آ یه چیز دیگه 
شما برای یه ناهار که میرید خونه مادرشوهر بیاط پایان نامه هم می برید عایا؟ وایمکس چیه؟ همون نت ایرانسله؟ 



در ضمن روزت مبارک دانشجو
پاسخ:
نه دیگه! شب مستر عازم ماموریت بود. دیدیم اوضاع اینطوری شده رفتیم خونه بساط جمع کردیم اومدیم.
وایمکس اینترنت همراهه.
آره  چیزی مثل ایرانسل اما مخصوص موبایل و سیم کارت نیست. استفاده برای عموم وسایل آزاد است!
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۰ میر پدرام خاتم نژاد
میدونی وجه شباهت من با شما جمله بندی هامونه منم وبلاگم ر. که مینویسم جمله هام اینجوریه خانوم بچه ها میتم درستش میکنن.
ایشاببه حال شما زودتر خوب میشه 
شوور هم میاد خونه
با هم یه پیک نیک میرید D:
موفق باشید GN
پاسخ:
واقعا؟ میام ببینم! :)
ممنون از شما.
برای شما هم همینطور همیشه به خوشی و سلامتی باشه ان شالله.
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۳۶ نجمه خانم
حالتون به هم خورد یعنی چی؟ تهوع؟ 
چتون بود آخرش؟

چی همه رفقای منم سوسولن 
اون از دلا 
این از تو 
بنیه نداری تو هم انگار آره؟





هااا راستی تو همونی که ویتانین دی ت پنج بود! 
مال من چنده خدایا؟؟!  شکلک تفکر 



بیا طرفای ما 
دلمان براتان تنگ شده بید رفیق
پاسخ:
آره دیگه. ویروسش گوارشی بود کلا.
راستش فکر نمیکردم اینقدر بی بنیه باشم! اما گویا هستم.
آره من همانم! :|
چشم :*
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۳۸ نجمه خانم
من برای خودش گفتم خود مستر 
آخه گفتی حال تو و مستر به هم خورد 
من تجربه شو دارم 
حالت خوب نیست ولی 
باید بری سرکار :/
تازه ما که میریم رو سر مریضها!   :/
پاسخ:
وای چه سخته. آره خدایی.
اتفاقا به سرمم یه آمپول ب 6 هم زدن! یاد شما افتادم! :)
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۵۳ مامان محمدمهدی
خب خداروشکر سالمید:)
پاسخ:
سلامت باشی.
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۰:۴۶ گلِ بهاری
بلاتون دور باشه ان شالله.
پاسخ:
سلامت باشین.
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۱:۳۰ نجمه خانم
جووووون 
وقتی گفتی یاد من افتادی 
لبخند آمد به لبم لوسی 
ای خدا بگه رفتم عروسی یاد شما افتادم عروسش به خوشگلی تو نشده بود 
:)
هعی خدا بشنو صدای دوستان مرا 
به جان خودم خودشان ادعا می کنند شبانه روز در حال دعا برای بنده ی سرتاپاگناهتد که سر و سامون بگیرم 
:/
پاسخ:
بعله هم :)
یه همچین دوستانی هستیم ما.
خدا حفظمون کنه برات :دی
ان شالله خواهر جان. ان شالله.
آخی چه سخت گذشته:((
پاسخ:
آره واقعا :(
خدا به همه سلامتی بده ان شالله.
۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۰:۴۶ تنها دلشکسته

آبجی الان خونه مادرشوهری؟!! این همه پست گذاشتی :ا

عجب سرعت عملی :)))

منظورت چی بود که کاش مادر خودت پذیرایت بود؟! یعنی نخواستن که بری اونجا؟ یا حس ششم میگه نباید بری اونجا؟!! آخه من خودم زیاد نمیرم خونه پدری!! بیشتر بخاطر اینکه راضی به زحمت افتادنشان نیستم... مادرم خیلی تشریفاتیه جلو داماد و من واقعا ناراحت میشم مادرم به زحمت بیفته.

پاسخ:
آره. سرعت عمل برای چی؟
پستهای شبم که همه خواب بودن دیگه. من منتظر مستر بودم که بیاد.
خب مامانم ترجیح میده من و بچه ها نریم اونطرف تا داداشم بتونه به درسهاش برسه.
چون بچه ها اصلا نمیذارن که برادرم مشغول درسهاش بشه.
نه خانواده ی من الحمدلله تشریفاتی نیستن. نه خانواده من، نه مستر.
۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۸:۴۵ کوثر متقی
oooh my goodness
:-o
khoneyey family in low!! without shohar vaghean ziba va parvane eeeee hastesh
پاسخ:
:))

۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۹:۵۵ دچــ ــــار
اخر از همه هم مادرشوهرم گرفت

این جمله یجوری بود/ بطن داشت:)
پاسخ:
چی بگم والا!
من که منظور خاصی در پسش نداشتم حالا شما چی برداشت کردید الله اعلم!
۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۶:۴۹ نجمه خانم
" اخر از همه هم مادرشوهرم گرفت" کجاست که من از بالا تا پایین این صفحه رو دوبار خوندم و نمی بینم؟؟؟
پاسخ:
یه بار نوشته بودم! لابد بعد حذفش کردم نیست الان؟!

+بعدا نوشت: تو پاسخ کامنت تنها دلشکسته نوشته بودم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">