ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۳ تیر ۹۷، ۱۵:۱۱ - مرتضا دِ
    بله

4356.

سه شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۴:۰۹ ب.ظ

امروز صبح رفتم هدیه ای که از طرف فرشته ی مهربونِ مهد برای پسرک خریده بودم رو به مهد تحویل دادم!

بعد که برگشتیم خونه گفتم با گل پسر بریم دوچرخه سواری.

دوچرخه ها هم که از تابستون حسابی خاک گرفته بودن

در نتیجه شروع کردم به شستنشون.

دیدم بدون شلنگ و سطل شستن دوچرخه زیر شیر آب فقط اسرافه و خیلی هم سخته،

رفتم از مدیرساختمونمون شلنگ ساختمون رو بگیرم وصل کنم،

این شد که رفتیم تو خونه شون و مشغول حرف و بازی شدیم :)

و فهمیدم پسرشون مشکل داره،

یعنی مطابق با سنش رفتار نمیکرد و حتما مشکل فیزیولوژیک داشت،

به نظرم میومد که خانم همسایه خیلی مستأصل شده بود،

یا شاید خیلی با من تعارف داشت و نمیخواست مشکل پسرش رو بفهمم،

خیلی سعی کردم بفهمم در این شرایط رفتار و واکنش درست از جانب من چی میتونه باشه،

اما خب به نتیجه نرسیدم و برای همین اصلا چیزی بروز ندادم.

خیلی ناراحتم،

خیلی حالم بده :((

من اصلا نمیتونم این نوع از طبیعت رو هضم کنم،

و تعامل با این کودکان،

خیلی خیلی خیلی بهم فشار روحی و روانی وارد میکنه.

و واقعا از صمیم قلبم همیشه آرزو میکنم هیچ پدر و مادری به این آزمایش سخت با فرزند مبتلا نشن.

(خدایا کاش یک بار برای همیشه این دعا رو مستجاب می کردی :(()

بعد از اتمام خاله بازی،

دوباره رفتیم پایین که دوچرخه رو بشوریم.

وسط شستشو همسایه ی روبرومون اومد.

طفلک به خیانت همسرش پی برده بود! :((

فکر میکنم ظرفیت دریافت انرژی های منفی در من همین امروز پر و لبریز شد...

:(((



+چطور ظرفیت خود را بالا ببریم؟ :(

۹۶/۱۲/۰۸
لوسی می

نظرات  (۱۴)

سلام :)

چقدر انرژی منفی ؟

"واقعا از صمیم قلبم همیشه آرزو میکنم هیچ پدر و مادری به این آزمایش سخت با فرزند مبتلا نشن"


آمین

پاسخ:
سلام.
خیلی خیلی خیلی :((
دارم دق میکنم :((
شما خودتونم دوچرخه دارین؟😍
من داداشم داره ولی به درد من نمی‌خوره، مجبورم برم پارک بانوان از دوچرخه‌های قراضه‌ی اونجا استفاده کنم :(

برین دوچرخه سواری، باد به کله‌تون بخوره، جا برای افکار جدید باز میشه و ظرفیت میره بالا! :)
پاسخ:
نه بابا! دوچرخه کجا بود خواهر! آخه با این همه دم و دستگاهی که من حمل میکنم میشه دوچرخه سوار شد؟ :))
اتفاقا یکی از رویاهای کاملا ناکام من، داشتن دوچرخه و فضایی برای دوچرخه سواریه.

:((
فک کن بعد از این ماجراها پسرک از مهد اومد میگم هدیه ی فرشته ی مهربون رو دوست داشتی؟
میگه نه! چیز جالبی نیست، منو بی حال میکنه! :|
بازی فکری خریدم براش خیر سرم! :|
😂😂😂 چه باحال! می‌گفتین برای فرشته‌ی مهربون نامه بنویس دیگه از این چیزا بهت نده!

چی بود اسم بازیش؟
پاسخ:
گفت من به فرشته ی مهربون گفته بودم ساعت بخره نمیدونم چرا اینو خریده! :))

اینه

یه گوی داره(همونی که دست هیولاست) که توش هفت تا توپه، اینو تکون میدی چینش توپ ها متفاوت میشه بعد بچه باید الگوی اون چینش رو از روی کارتها(کارتهای شبیه همون سه تا کارت پایین عکس) پیدا کنه!
روش نوشته برای بچه های پنج سال به بالا. اما به نظرم برای چهار ساله ها هم خوبه.
۰۸ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۵ بـانـوی بـرفـی
یعنی مشکلش خیلی حاد بود!؟
کاش خدا هیچکس رو با بچه ش امتحان نکنه😔
خیانت خیلی زیاد شده ما که با شنیدنشون انقد انرژی منفی میگیریم وای به حال اونایی که میبینن
پاسخ:
نه خیلی حاد. اما خب کاملا مشخص بود که مشکل داره دیگه. به محض اینکه اومد دم در من فهمیدم. :((
کاش :((
خیلی خیلی اصلا باورم نمیشه :((
آخه اصلا به آقاهه هم نمیاد :((
چقدر بده که همه چیز داره عادی میشه :(((

راستشو بگم؟ منم با این بازی کسل میشم :| 🙃

حواسم نبود هنوز نمی‌تونه نامه بنویسه، باید می‌گفتم نقاشی :) اینجوری شما که فرشته‌ی مهربون باشی از جریان ذهنیش مطلع میشی. الان معلوم نیست چطوری ازش خواسته بوده 😂
پاسخ:
خب بازی فکری کلا هیجان زا نیست اونقدرها!
ولی برای خودم که جذابه واقعا.
تازه این جور بازیها با جمع که باشه جذاب میشه، چندنفره ست. :دی (حالا هی توجیه میکنم :))
نه میدونستم اینو از فرشته ی مهربون میخواد اما خب مستر مخالف بود و البته تو مهد هم جذاب نبود که ساعت بفرستم. بالاخره محیط آموزشیه بهتر بود شأن خودم به عنوان مادر فرهیخته رو حفظ میکردم! :))
۰۸ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۹ بـانـوی بـرفـی
از آن نترس که های وهوی دارد از آن بترس که سر به توی دارد!
پاسخ:
چی بگم والا :(
بهترین واکنش همین بروز ندادنه... چون گاهی بروز دادنش واقعا میتونه موجب آزار اون خانواده بشه... مگر خودشون چیزی بگن...
بخش اطفال که بودم بچه های مشکل دار از نظر ذهنی و جسمی کم نمیدیدم و فقط گفتم خداروشکر که بالاخره سقط این بچه ها قانونی شد تو کشورمون که تعداد کمتری ازشون رو ببینیم و درد کمتری بکشیم...
وحشتناک ترین بعد قضیه ، برای من آینده ی این مدل بچه هاس... که آیا در نبود پدر و مادر بعدا میتونن به زندگیشون با همون کیفیت ادامه بدن ؟ 
واقعا خدا هیچ بنده ای رو اینجوری امتحان نکنه ، خیلی خیلی خیلی سخت تر از حد تصور ما است سر و کله زدن با این مدل بچه ها  و بزرگ کردنشون... 
+خیانت هم که دیگه شده نقل و نباات هم از جانب مرد و هم از جانب زن... 
پاسخ:
دقیقا منم به همین فکر کردم..
خیلی سخته.. وای من یه بار بچه ها رو برده بودم یه دکتری که اینجا خیلی مشهوره به رفع نواقص مادرزادی.. یعنی نگم برات که چه چیزا دیدم فشارم اساسی افتاده بود تا برگشتیم :((
خدا خودش از لطف خودش بی نیازشون کنه ان شالله.
البته من فکر نمیکنم این سقطها قانونی شده باشه ها! شرایط خیلی خاص و سختی میخواد. چون هنوز اجازه ی شرعیش توسط هیچکس داده نشده.
آره واقعا آینده شون سخت تر از کودکیشون :(
حالا من کامنتت رو خوندم به این فکر کردم که مشکلات جسمی چقدر تو چشممون میان و چقدر می بینیمشون اما مشکلات روانی ای که اکثر آدمهای جامعه دارند برامون کأن لم یکن تلقی میشه. چرا واقعا؟؟ در حالی که اسیب مشکلات جسمی شخصیه و مشکلات روانی اجتماعی!

خیلی خیلی سخته کاش خدا هیچ بنده ایش رو اینطوری امتحان نمیکرد :(((

+ :(((
وای :(
انگار کانال های تی وی را عوض می کردی :دی
به قول یه بنده خدایی همه ی زندگی ها ازین مشکلات دارن حالا گاهی بعضی هاشون میان و واسه ما درد دل می کنند و ما می فهمیم تو زندگی شون چه خبره :(
دنیا خر است خر دنیا است :)
بر وزن پوریا گاو است و گاو پوریا است;)

پاسخ:
دقیقا :)
خیلی بده چقدر بده که این چیزها طبیعی بشه وای اصلا باورم نمیشه که یه عالمه از این چیزها میشنوم :(

:)))
یادته هنوز؟
منم یادمه که همونجا کامنت گذاشتی که پوریا از حالا به بعد برام یه اسم گاوی شده :)))
قیافشم همینه که توی لینکه!؟؟ :)
پاسخ:
بله این عکس رو خودم گرفتم :)
کدوم دوربین روشنه؟
میخام بهش زل بزنم الان :)
پاسخ:
أینما تولوا فثم وجهه! :)
انصافا همین عکس روی جلدش خیلی بی حال کننده است:)

ولی بازی فکری لازمه [معلومه از ترس اضافه شد این خط؟]
پاسخ:
اتفاقا هیجان عکسش از بازیش بیشتره!

+بله بله کاملا مشخصه.
+++پست آخرتون پیچیده بود واقعا نمیتونم تحلیل درستی ارائه بدم. فکر میکنم برای قضاوت نیازه که کل سلسله بحثها و البته صحبتهای دکتر عباسی و دکتر اردکانی رو میخوندم که خب شدنی نیست.
سلام
بنظرم اینطور که نگاه کنیم که هیچ اتاقی بی حکمت نیست و این برخوردها رو خدا براتون تدارک دیده پس حتما پیامی هم برای زندگیتون توش بوده
شاید جواب دوتا پست اخیرتون باشه
وقتی از شلوغی پذیراییتون شاکی میشین فکر کنید همسایه تون غم همیشگی از بزرگ نشدن بچه اش داره و غمتون کوچیک میشه 
اگه روز مهندس اونطوری میشه فک کنید کسی برای همیشه یه زخم عمیق از شوهرش روی روحش مونده
شاید خدا میخواد ظرفیت زندگی خودتون رو بالا ببره و رشدتون بده
پاسخ:
سلام.
بله منم به این موضوع فکر کردم و احساس کردم اگر آدم برای یکی از داشته هاش هر لحظه و هر دقیقه خدا رو شکرکنه کمه و واقعا اگر خدا بخواد برای نافرمانی های ما نعمتهاشو ازمون بگیره چقددددر حق داره و ما چقدر ضعیف هستیم و متکبر.


+البته من برای روز مهندس شاکی نبودما! :)
ممنون از کامنتتون.
عه! مهد پسرک هم فرشته مهربون داره؟


+پسرک دفترچه هم داره؟؟
اگه داره کارای خوبی رو که تو خونه انجام میده رو پشت دفترچه ش بنویس تا مربی ش تو کلاس ازش تقدیر کنه.
و یا بالعکس :|
پاسخ:
آره همه جا فرشته ی مهربون داره. مهد خودمم داشت :))
آره دفترچه که داره ولی مدتیه گم شده:))
هرچند من تا به حال این کار رو هم نکردم. :)
سلامم
روزاتون پر از انرژی مثبت...
منم حالا که بچه دارم میفهمم چقدر بچه که سالم نباشه سخت و وحشتناکه...
خیانت هم که اماننننن....
پاسخ:
خیلی خیلی سخته:(
الهی که از همه به دور باشه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">