4363.

امروز با گل پسرم اومدیم دانشگاه

ینی کار به جایی رسید که استادم میگه

"بهت حق میدم پایان نامه ت سه سال طول بکشه.

حتما اتاق دکتر میم( استاد راهنمام) هم ببرش."

:))



+ به استاد قول دادم دیگه با بچه ها دانشگاه نرم!

+فک کن تو اتاق نشسته بودم به حرف استاد گوش میکردم یهو دیدم نیست.

عذرخواهی کردم رفتم بیرون دیدم یکی یکی داره در اتاقای استادا رو باز میکنه.

حالا من هی میخواستم بگیرمش فرار میکرد در دیگه رو باز میکرد! :/

+بعدم که از اتاق استاد اومدیم بیرون گیییییر داده بود صندلیشو بده ببریم.

کجا؟ اتاق پرینت که کامپیوترش صندلی نداشت نشد بشینم بازی کنم!

اول سلام :)

و علیک السلام.

خدا براتون نگهش داره ! ان شاءالله

ولی حستون موقع شیطنت هاشو درک میکنم :))

متشکرم.

خنده م گرفته بود چون عامل خنده ی ملت شده بودیم. :))

اقای متحیر ۱۲ اسفند ۹۶ , ۱۲:۴۹
انتقام خوبی از دانشگاه گرفتید
باید خبیثانه رهاش میکردید کلا :))))

انتقام؟ :))

نه واقعا جز نظام اداری دانشگاه از کسی نمیخوام انتقام بگیرم:))

مهراد فروتن ۱۲ اسفند ۹۶ , ۱۳:۴۸
یا خدا سه سال 

سلام 
دلم برای شطونی های گل پسر تنگ شده بود :))

سلام. چه خبر از اینورا؟  خوبین؟
:))
بله دیگه سه سال.
ممنون از لطف شما.

صبوریت برام خیلی قابل تحسینه 

قربون تو. امروز به طرز شگفت انگیزی واقعا صبور بودم! :)

بنتُ الهدی ۱۲ اسفند ۹۶ , ۱۵:۳۴
تصورش خیلی خنده دار بود :)))
ولی فکر کنم شما حرص خوردین تون موقع :))

انجام دادنش هم خنده دار بود :))
دانشجوهای تو راهرو علناً بهمون می خندیدن :))
نه اتفاقا امروز مامان مهربونی بودم :)

من خیلی تو بیان ارتباطات گسترده ای ندارم.
ولی اگه داشتم، حتماً عنوان "مادرِ بیان" رو تقدیم می کردم به وبلاگ لوسی می :)

+ اگه میاوردینش اینجا ما اسباب بازی داشتیم بهش بدیم. یه ماکت هواپیمای خوشگل میدادم بهش و میبردمش سمت آزمایشگاها و کلی می ذاشتیم شیطونی کنه اونجا :)

استاد طفلکی هم بهش یه ماژیک داد و چند تا برگه که نقاشی بکشه موقع حرف زدنش.
بعد هرچی شکلات داشت بهش داد.
اما خب واقعا دیگه کم آورد :))
ان شالله یه روزی اونجاها هم میاد :)
متشکرم از لطفتون.

بازهم کامنت تکراری عزیززززززززززززززززم:*
البته واقعا ریسک کردی گل پسر رو بردی، باز پسرک یه چیزی:دی
خدا برات حفظش کنه، ولی باید قبل دفاع میبردیش (آیکون چشمک شیطانی)
چقدر خوب که آرامش داشتی، من گاهی که عصبی میشم بعد عذاب وجدان میگیرم، که درسته تو اون موقعیت ممکنه حتی تا حدی آبروم رفته باشه، ولی شادی بچه مهمتر از آدمهاییه که ممکنه هیچ وقت دیگه نبینمشون یا حتی اگر ببینمشون هم حافظه اشون مطمئنن خیلی قوی نیست

آبروم که نرفت خب! یعنی به نظرم اسمش آبرو ریزی نبود. بچه ست دیگه. فقط موجبات خنده و شادی آدمها رو فراهم کردیم فقط :))
فقط ممکن بود پیش استادهایی که در اتاقشون تند تند و یهو باز میشد آبروریزی بشه که اونم من یه جوری که منو نبینن در رو می بستم :))
ولی تو اتاق استاد داشتم عصبی میشدم چون استاد هم دیالوگش رو رها نمیکرد! اینم هی میگفت ماشین بکش برام گل بکش! یعنی بهتره بگم بیشتر از استاد شاکی شده بودم تا گل پسر.
ولی اینکه بردمش به این علت بود که قرار نبود برم اتاق استاد، فقط میخواستم برم آموزش و برگردم. تو راه استاد رو دیدم گفتم یه فایلی هم ازش بگیرم اونم ماشالله حسابی خوش صحبته! یه بند حرف زد!

مامان محمدمهدی ۱۵ اسفند ۹۶ , ۰۷:۳۸
عزیزم:))
یبار هم سال گذشته تو همین ماه اسفند، مدیرم گیر داد که 5 شنبه باید بیای سرکار و جمع کنی کارهای مونده رو.از من انکار از ایشون اصرار، آخرش گفتم من بچه هامو کسی نیست نگه داره اگه راضی هستی با خودم بیارمشون که میام.بنده خدا بی خبر از همه جا قبول کرد.منم هردوشونو بردم سازمان.چشمت روز بد نبینه نه تنها نزاشتن من کار کنم که نزارشتن هیچکدوم از بچه ها کار کنن و از این هم فراتر تمام مدت مدیر داشت بچه داری میکرد اونم از نوع بازی دادنشون که فقط خیلی سر و صدا نکنن که لااقل بقیه مدیریتها بتونن به کارهاشون برسن:)
فاطمه اینور سالن می ایستاد و برادرشو که اونور سالن بود صدا میزد داداشم و همزمان با محمدمهدی همه همکارا جواب میدادن جانم و از این قبیل
هیچی دیگه مدیر آخر ساعت کلی ازم معذرت خواهی کرد بابت کشوندنم به سازمان وازم خواست هیچ پنج شنبه ای دیگه سازمان نرم:)

:)))
خدایی رفتن به محیط رسمی با بچه ها خیلی سخته:))
آخه شما دوتاشونم برده بودی :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
آذر ۱۳۹۷ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان