ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...
ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

4374.

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۱۳ ب.ظ

همین الان از جشن پسرک برگشتیم.

نگم که با چه مکافاتی رفتیم جشن!

پسرک یهو تصمیم گرفت نیاد

و من داشتم از حرص می ترکیدم!

اما جشن خیلی خوب بود،

عیبش این بود که خیلی طولانی بود

اما خودش و ماهیتش واقعا جذاب بود.

چقدر این بچه ها بامزه ن!

فک کن میومدن نمایش اجرا می کردن،

بعد پرده ی سن رو که می کشیدن به علت مکانیابیهای غلط، اینا می موندن جلوی پرده!

و از جاشون جمب نمیخوردن تا یکی از پشت پرده می کشیدشون تو!

:)))




+امروز دوباره احساس کردم پسرکم چقدر کوچیکه

و من چقدر بزرگ می دیدمش و چه توقعاتی ازش داشتم!

خدایا توبه.

۹۶/۱۲/۲۱
لوسی می

نظرات  (۸)

خخخخخ چه جالب
کدوم سالنو گرفته بودن؟؟
پاسخ:
سالن آمفی تئاتر یک هنرستان. جای باکلاسی نبود که بگم خاص بود ولی خب ظرفیت مراسم رو داشت :)
یاد اجراهای خودمون تو بچگی افتادم :)
پاسخ:
خوبه که یادتونه.
اتفاقا من امروز داشتم فکر میکردم هیچی از اجراهای مهدم یادم نیست.
یه عکس هم دارم از اجرام اما فقط همون لحظه مثبت منفی سه دقیقه قبل و بعدش رو یادمه! و دیگر هیچ!
۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۸ زمستان ‌‌..
:))
پاسخ:
:دی
ولی دختر یه چیز دیگه س :)))

[بارها خواهرم به خاطر این جمله تا مرز کشتنم پیش رفته :دی
لازم به ذکره که اونم دو تا پسر داره]
پاسخ:
من با داشتن پسرک و گل پسر احساس کمبود ندارم واقعا.
و میدونم اونها هم با بی برادری کمبود بیشتری حس می کردن تا بی خواهری!
اما خب امروز وقتی دختر بچه ها رو میدیدم واقعا دلم یک دختر خواست :)
البته سختیش به اینه که اگر یک دختر داشته باشم قطعا باز احساس کمبود خواهم کرد! دخترم خواهر میخواد! :))


+از شوخی گذشته الحمدلله و المنة بندِ جنسیت فرزند نیستم! :)
آخ آخ آخ...
ایشالا پسرک پونزده بیست سال دیگه بیاد دانشجوی من بشه و بهم بگه سجاد جان! :)))


+ بعد من بهش بگم مامانت نفهمه به من میگی سجادجان ها... :دی
پاسخ:
:))
ان شالله :)
ولی می ترسم یهو عماد صداتون کنه! :))
۲۲ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۳۲ مامان محمدمهدی
سلام
عیب ما مادر پدرا اینه که بچه های اولو خیلی بزرگ میبینیم
منم ازین توبه ها زیاد دارم ولی باز یادم میره:)
پاسخ:
سلام.
البته خدایی من این مدلی نیستم زیاد. یعنی اصلا از پسرک توقعات زیادی ندارم
و واقعا مسئولیت خاصی هم رو دوشش نمیذارم.
و فکرمیکنم بقیه با بچه هاشون خیلی بچگانه رفتار میکنن.
اما خب به گل پسر که می بینم آره با پسرک بزرگانه تر رفتار میکردم.
البته روحیاتشون هم خیلی متفاوت بود.
یاد اجرای امیرحسین و سوتییای بچه‌ها افتادم. :)
اجرای کلاس موسیقیشون بود. بعد مثلاً وسط اجرا یکیشون بابا مامانش رو وسط سالن می‌دید فلوت زدن رو ول می‌کرد برا اونا دست تکون می‌داد. یا از وسط پرده سرشون رو میاوردن بیرون ببینن چه خبره. خیلی باحال بود :))

پاسخ:
:))
آره دقیقا از این اتفاقها زیاد میفته و اصلا همیناست که جشن بچه ها رو جذابتر میکنه :)
زنده باشن پسرک...

بچه ها و دنیای شیرینشون واقعا آدم رو سرزنده میکنن
پاسخ:
ممنونم عزیزم.
آره واقعا همینطوره. من همیشه دوست داشتم یکی دو ساعت در هفته برم مهد یا مدرسه ی ابتدایی با بچه ها باشم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">