ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

4417.

شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۳۳ ق.ظ

فأما بنعمةِ ربِّکَ فَحَدِّث.



+درباره ی نعمتهای پروردگارت سخن بگو.


++بگم؟

براتون بگم که روز پنجشنبه من مرگ همه ی آمال و آرزوها و امیدهام رو به چشمم دیدم؟

براتون بگم که لحظه لحظه ی اون یک ساعت فکر میکردم که دیگه زندگیم هیچ ارزشی نداره،

اما تو تمام اون لحظه های طاقت فرسا که داشتم می مردم و کم مونده بود از فرط غم و غصه دق کنم،

فکر میکردم که خدا منو می بینه، و محال ممکنه که دستم رو نگیره که در اوووج اضطرار بودم..

رفقا گم شدنِ بچه ی آدم، گم شدنِ پاره ی تن آدم، بدترین دردیه که آدمیزاد میتونه بهش مبتلا بشه،

تو اصلا نمیتونی اون حسها رو تصور کنی!

چشماتو می بندی و باز می کنی و میگی الانه که بدویه بیاد بغلم و بگه مامانیییییی!

اما نمیاد! و تو نمیدونی کجاست! دست کی افتاده؟ داره چه کار میکنه! میخنده یاگریونه؟ اصلا حواسش هست که تو دیگه پیشش نیستی؟

هر بچه ای که می بینی میدوی سمتش میگی پیداش کردم!

اما اون نیست... یهو می فهمی که اون نیست و دوباره زندگیت رو سرت خراب میشه...

آآآآآخ که من تو اون یک ساعت دق کردم گل پسرم!

اونقدر که هنوز که هنوزه بعد از نزدیک به چهل ساعت از اون ماجرا،

اشک میریزم و دعا میکنم که خدا برای هیچکس نخواد که حتی یک لحظه، یک آن، اون حسها رو تجربه کنه...

خدایا تو دوباره گل پسر رو به من دادی.

برای بار دوم،

صحیح و سالم.

اگر لحظه لحظه ی عمرم شکر کنم کمه.. به خدا کمه، کم بودنش رو با ذره ذره ی وجودم می فهمم...

و این فقط یکی از نعمتها و لطفهای تو به ما و زندگی ماست...

فاما بنعمة ربک فحدث.

الحمدلله.

۹۷/۰۲/۱۵
لوسی می

نظرات  (۲۳)

سلام :)

چه لحظات سختی بوده ...
خدا رو شکر ...
پاسخ:

هیچ کلمه ای گویا نیست.. سخت فقط برای یک لحظه شه.

الحمدلله.

و سلام :)

الهی بمیرم واسه ت
می فهمم و درکت می کنم
چرا که ما هم همچین ماجرایی برامون پیش اومده بود و واقع مرگ رو به چشم دیدم

خدا برای هییییییییچ پدر و مادری نخواد
دردناکه


الحمدالله رب العالمین.


+عقیقه کردیشون؟؟
پاسخ:
خدا نکنه گله. ممنونم از مهربونیت. ان شالله خدا برای هیچ کس نخواد. :(
آره عقیقه کردیم قبلا. حالا اگه بشه امسال دوباره عقیقه ش کنم عالی میشه.
خداروشکر سالم پیدا شد...
پاسخ:
ممنونم.
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۴۶ بـانـوی بـرفـی
وای لوسی حستو میفهمم آدم اون لحظه جنون میگیره هیچی دست  خودت نیست
خدا رو شکر ولی چی بهت گذشت من فقط بهش فکر کردم اما تو تجربه کردی
پاسخ:
آره واقعا جنون تعبیر خوبیه!
الحمدلله به خیر گذشت.
الحمدلله که به خیر گذشته لوسی می عزیز...
من بچه ندارم ولی قطعا خیلی سخته خیلی...
پاسخ:
خیلی سخته. ان شالله به وقتش مادری با آرامش رو تجربه کنی :)
سلام.وای الهی کجا این اتفاق افتاد،حرم؟حداروشکر بخیر گذشت.
وقتی بچه بودم برادرم رو تو پارک گم کردیم.نگو داشته بازی میکرده تو زمین بازی ولی نمیدیدیمش.فقط یک ربع بود ولی وحشتناک
پاسخ:
سلام. آره تو حرم.
خیلی وحشتناکه. :(
خدا رو شکر که بخیر گذشت. خیلی شکر...
پاسخ:
خیلی خیلی شکر. ممنونم.
ان شاﺀالله همیشه صحیح و سلامت کنار هم باشید.
یک صدقه بزرگ حتما بدید.
پاسخ:
ممنون عزیزم. چشم حتما. ممنونم از توصیه ت.
لوسی می جان..
خیلی سخته..
دقیقا همون پنجشنبه خواهرشوهر منم پسر کوچولوشو گم کرد..
و خدارو هزاار مرتبه شکر که پیدا شد..
اون ساعت ها همه مون مردیم و زنده شدیم..و اضطرابش تا چندساعت بعد پیداشدنش باهامون بود. 
واقعا فقط وجود خدا میتونه دل مادر رو آروم کنه توی اون شرایط نفس گیر..
الحمدلله که گل پسر کنارتونه.
پاسخ:
خیلی سخته. کاش خدا برای هیچ کس نخواد. تجربه ی وحشتناکیه.
الحمدلله.
ای وای!
چقدر لحضات بدی بوده
خدا ان شالله برای هیچکس پیش نیاره
ان شالله هیچوقت اینطوری نشه دیگه
خدا به دل شما و مستر ارامش یده
پاسخ:
مسلمان نشنود کافر نبیند!
ممنونم.
چقد مامان بودن سخت و عجیبه! و شاید البته بابا بودن هم.
خداقوت :)

خیلی خدا رو شکر که پیدا شده :)
پاسخ:
شاید!
ممنونم. :)
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۲۸ صـــا لــحـــه
:| میفهمم 
خیلی بده
خیلی
پاسخ:
خیییییلی :(
قطعا سختیش رو درک نمی‌کنم اما خوشحالم و خوشحالیشو درک می‌کنم، خوشحالی پیدا شدن کسی که به جونت بسته ست.
پاسخ:
آره واقعا. :)
وای عزیزم! 
چه وحشتناک
چی شده بود؟ 
کجا گم شده بود؟ 


خداروشکر که به خیر گذشت
الهی شکر
پاسخ:
خیلی خیلی.
تو حرم!
اومدم بساطمو جمع کنم برگردم یهو غیبش زد. :((
خدا برای کسی نیاره.
الحمدلله.
سلام
 هزاران بار خدا رو شکر که پیدا شد. 

+ صدقه بدید حتما.

پاسخ:
سلام. ممنونم. چشم ممنون از توصیه تون.
وای 
من که فقط اسم گل پسر رو می دونم دلم یه جوری شد چه برسه به مادرش 
😱😱😱😱😱😱
پاسخ:
آره واقعا سخت و وحشتناکه. خدا برای هیییییچ کس نخواد. :(
۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۰۹ مامان محمدمهدی
سلام
آخ آخ منم یکبار چشیدم اونم تو حرم امام رضا علیه السلام
یعنی دق کردم تو اون یکی دو ساعت و اصلا یه آدم دیگه شده بودم به همه التماس میکردم و ...
چرا گمش کردی؟ کجا؟ 
باید خیلی خیلی مراقب بچه هامون باشیم 
بهرحال خداروشکر پیداش کردی :)
پاسخ:
آره تو حرم گم شد. :(
خیلی وحشتناکه.
واااقعا خدا رو شکر.
سلام
واااااای چجوری گم شد؟
یاااااا خدا یک ساعت خیلی وحشتناکه 
پاسخ:
تو حرم گمش کردم. یه لحظه غفلت..
خیلی وحشتناکه پیر شدم واقعا. :(
سلام
من که فقط خوندم، مو به تنم سیخ شد، چقدر بهت سخت گذشته
خدا رو شکر که ختم به خیر شده
پاسخ:
سلام. :(((
آرههههه خیلییییی. کاش هیچوقت از این اتفاقا نمیفتاد برای هیچکس :(
خداروشکر پیدا شده

بهترین راه شکرگزاری هم میتونه این باشه که قدر بدونید و از این به بعد با دقت خیلی بیشتری ازش مراقبت کنید و یک ثانیه ازش چشم برندارید توی اماکن عمومی و شلوغ
پاسخ:
بله. چشم. :)
این رفقا رو خوب اومدین

یه لحظه ما رو بردین توی خاکریزای مناطق جنگی جنوب
پای صحبتای آقای سردار یکتا :)
پاسخ:
ههه هه!
حالا فکر کنین تو اون شرایط یه بچه هم گم بشه! :/
سلام
آخی....
نمیدونستم انقدر وحشتناکه
یاد مادرم افتادم بنده خدا ان بار این حس رو درباره ی من تجربه کرد...
خودم هم که زیاااد گم شدم
انقدر گم شدم که یاد گرفته بودم اولا سر جایی که از مادر جدا شدم بایستم و حرکت نکنم اصلا
دوما گریه نکنم
بزرگتر که شده بودن صلوات هم میفرستادم:)))
اما چون بچه بودم اعتماد داشتم که مادرم میتونه من رو پیدا کنه
دیدین که،اعتماد بچه ها به مادر پدرهاشون بدبختانه از اعتماد ما به خدا خیلی بیشتره....

:((
پاسخ:
وااااای عجب صبر واستقامتی داشته مددر شما! خدا بهشون قوت بده الهی.
شما هم مواظب خودت باش.
۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۴۵ پلڪــــ شیشـہ اے
 ما هم مشهد میومدیم چندباری واسمون اتفاق افتاد. من و پسر عمه ام کوچولو بودیم، سرمون به بازی گرم شد گم شدیم. یعنی خانواده ها تا مرز سکته رفته بودن.

+ اما با خوندن پستتون یاد یه ماجرایی هم افتادم و خنده ام گرفت :))
ما رفته بودیم حرم، داداشم یهو گم شد. آقا هر جا رو میگشتیم این وروجک نبودش. دیگه نصفه عمر شده بودیم. شب هم بود داشت دیر میشد، باید بر میگشتیم محل اقامت. حرمم شلووووووووووغ. صحن جامع سوزن میانداختی پایین نمیرفت. خلاصه که یهو دیدیم از دفتر گم شدگان توی بلندگو اسم آقا مهدی رو گفتن. بابا رفتن آوردنش. یعنی طفلی رنگش پریده بودا.ولی خب به رو نمیاورد. این گذشت، اون چند روز هر چی ما میرفتیم حرم، ته تغاری غیبش میزد، میرفتیم میدیدم خوشحال و خندان نشسته تو دفتر گمشدگان. :/ بابا اومدن غش کرده بودن از خنده. گفتیم چی شده? گفتن هیچی. مهدی نشسته بود به بچه ها دلداری میداد و میگفت گریه نکنین. با نیش تا بناگوش. :| یعنی هرچی غیبش میزد میرفتیم دفتر، اونجا نشسته بود :|
پاسخ:
عجبا :))
البته الان بلندگو ندارن هی باید بری خبر بگیری.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">