ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک لوسی میِ مهربان هستم که دارد رفته رفته پیر می شود :))

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ پنج ساله،
و گل پسری دو ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۳ تیر ۹۷، ۱۵:۱۱ - مرتضا دِ
    بله

چو ۱۰ ساله شد...

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۲۵ ق.ظ

ده سال پیش،

سحرگاه هفدهم رمضان المبارک،

من و مستر با دهن ماه رمضون (:دی)

در محضر امام هشتم عقد کردیم 

و برای اولین بار، و به زووورِ بابام(:دی)

دست تو دست هم گذاشتیم،

و بعد رفتیم زیارت امام‌ مهربانیها.

:)

عجب روزی بود.

پر از احساسات متناقض بودم!

با اینکه همیشه مستر اولین گزینه ی تایید شده ی ذهنم برای ازدواج بود،

و حتی بدون حرف و خواستگاری هم یه حسی همییییشه بهم میگفت که بالاخره همسر همین آدم میشم،

اما اصلا دوست نداشتم پیشش بمونم.

بعد از عقد هم حاضر نشدم باهاش برم بیرون!

با مامان و بابام برگشتم خونه خودمون! :دی

همون شب برادر مستر ما رو برای افطار دعوت کرد.

یادمه بعد از افطار بابام ماشینو داد به من و گفت با مستر بیا خونه.

نشستیم تو ماشین و من وسط رانندگی دیدم کمربند نبستم.

در حین رانندگی کمربند رو کشیدم که تو گیره ش محکم کنم، نمیشد!

مستر طفلکی خواست کمکم کنه 

که با جیغ ناگهانی من مواجه شد که: 

به من دست نزنیا! :)))

هنوز که هنوزه این خاطره رو تعریف میکنه :)))


+خدایی مستر در پذیرش من و کنار اومدن با اخلاق عجیب و غریبم در طول سالها، سعه صدر بی نظیری داشت و داره. و بدون اغراق، عامل اصلی آرامش این سالهای خانواده ی ما، فقط و فقط اخلاق بزرگمنشانه ی مستر بوده و هست.

+قبلاترها وقتی کسی میگفت ده سال از عقدمون یا زندگیمون گذشته قشنگ احساس میکردم میانساله! :/

۹۷/۰۳/۱۲
لوسی می

نظرات  (۳۰)

چرا خب؟! :)))
پاسخ:
چی چرا؟ احساسات متناقض؟ :))
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود، که تانست با وی نبرد آزمود :)))

الهی خوشبخت بمونید و باهم تا اون بالا بالاهایی که باید رشد کنین ❤❤❤
پاسخ:
تانست یا یارست؟ :)

ممنون عزیزم :)
ای بابا! ای بابا! اول یارست خوندم واسه خودم، بعد موقع نوشتن هرچی فک کردم تانست اومد تو ذهنم 😂😂😂 هی شک کردم و گفتم تانست؟ 🤔 تانست؟ 🤔 تانست؟ 🤔

پاسخ:
🤣🤣🤣
اشکال نداره گویا بود😊
مهم پیام بودکه منتقل شد😉
مبارکتون باشه، ایشالا عمر خوشبختی و آرامش زندگیتون طولانی
شما با مستر فامیلین، یا اشنا؟!
پاسخ:
ممنون عزیزم. همچنین برای شما.
من و مستر آشنا بودیم البته روابطمون به زوووور به سلام علیک میرسید اما بارها همو دیده بودیم.
راستی منظورت دهن روزه بوده دیگه؟؟؟ :دی
پاسخ:
نه همون دهن ماه رمضون :))))
پس چه حس جالبی!!

+دقیقا منم هنوزم باورم نمیشه بیشتر از ده سال از زندگی مشترکمون گذشته
پاسخ:
آره البته اونطوری نبود که عاشقش باشم یا هی فکر و خیال کنما! نمیدونم چرا هروقت می دیدمش یه حسی اینو بهم میگفت! اما حتی اپسیلون قدر هم منتظرش نبودم! اصلا.
هرچند که شخصیت موجهی تو ذهنم داشت.
یادمه وقتی زنگ زدن که بیان خواستگاری به مامان و بابام گفتم این خواستگاری به اوکی میرسه. گفتن هنوز که چیزی معلوم نیست. گفتم من میدونم که میشه! :/
و شاید باورت نشه کلی زور زدم که نشه اما دلیل متقنی برای نه گفتن پیدا نشد و آخرشم شد! :)))
عزییییزم 
مباااارکه ...
فامیل بودن ؟؟ 
+من بابام باید ب زور دستم رو از دست طرف بکشه بیرون :)))))))) 
+وای لوووسی 
پووووکیدم از خنده 😂😂😂😂😂😂 به من دست نزنیااااا 😂😂😂😂😂
پاسخ:
ممنونم. 😊
با هم آشنا بودیم.
خب بستگی به نوع ازدواج داره ازدواج ما سنتی بود اصلا نمیتونستم یهو راحت بشم که! 😉
😅😅
باید میگفتم دستتو بکش 🤣😂😂😅😅
حالا جالبه که مستر همیشه میگه من می ترسیدم خودم بیام ازت خواستگاری کنم دو تا بزنی تو گوشم 😂😂
قطعا اونجا که اینو گفتم به احساسش مطمئن شده😉
همین که گفتید به من دست نزن :|
پاسخ:
خب باهاش راحت نبودم :))
خدایی آدم چطوری باید یهو راحت بشه با یه نفر؟ :))
ازدواج ما سنتی بود :)
۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۱ صـــا لــحـــه
چقدر حس این پست خوب بود...
اللهی چو صد ساله شد رو بنویسید :)
پاسخ:
ممنون گلم :)
لطف داری:)
به به،تبریک میگم.انشاالله سالگرد ۱۲۰سالگی  زندگیتون:))
+ منم همیشه میگفتم مثلا ده سال چقدر زیاده ولی الان تا چشم به هم زدم ۴ سال از عقدمون گذشت:)
پاسخ:
ممنون عزیزم. آرههههه آدم چشم به هم میزنه میگذره. :)
عه یعنی پسر همسایه تون بوده مستر؟
پاسخ:
پسر همسایه که نه ولی خب در همین حدود باهم آشنا بودیم. شاید یه کم بیشتر‌.
شما چه سالی عقد کردید؟87؟
پاسخ:
بله ۸۷.
البته این سالگرد قمریشه :)
در هر صورت باید قبول کنید که ده سال گذشته :)
میانسالی تون هم مبارک باشه
پاسخ:
بله ده ساااااااال گذشته.
خدایی انصاف نیست تو دهه ی ۲۰ به کسی بگیم میانسال :)
ولی من تسلیییییمممممم:)
اون که بله
ازدواج بایدم سنتی باشه بقیه‌ش سوءتفاهمه :)
پاسخ:
عزیزم :))
تازه بعدش ما رفتیم خونه ی ما، مامانم اصرااااار که بده و زشته و داماد دلخور میشه و فلان و بهمان و بی حجاب برو تو! خب من نمیتونستم اصلا! اصصصصصلا!
آخر راضیش کردم با یه بلوز و شلوار مجلسی که پوشیده بود و حتی آستین بلند هم بود و به انضمام روسری که فقط قدری چتری ازش بیرون باشه، وارد مجلس بشم :))))
بعد مستر به من گفت اگر معذب هستین من ناراحت نمیشم شما راحت باشین 😂😂
لازم نیست بی حجاب بیاین 😅😅
شوهر باشعورم :دی
:))))

بچه م حسابی ترسیده بود از من :)))
بله دهه بیست ممیز 9 :)
پاسخ:
یعنی میخواین بگین این جزو دهه بیست نیست؟
الهی ^_^
راستش برام قابلِ درکه. سخته می‌فهمم.

بنده خدا مستر :)) ولی چقدر خوب که درک می‌کردن.
پاسخ:
خدایی سخته البته بعضیا رو هم میشناسم که اصصصصصلا براشون سخت نیست. و با همین ازدواج سنتی و در خانواده های کاملا مذهبی می تونن بپذیرن و خیلی هم خوبه :)

آره واقعا.
میگم کلا سعه صدر خیلی خیلی خوبی داره :)
ان شالله هزار برابر بهتر از مستر قسمت شما ^_^
اصن نمی دونم چرا انقد بی دلیل ترسیدم از این پست یهویی :)))

+ خدا یه شوهر خوب عین مستر به ما هم بده به حق این شبای عزیز :)
پاسخ:
شاید از اینکه من و ما داریم غافلانه پیر میشیم ترس برتون داشت. :)
خودمم با وحشت نوشتمش:)

+زیاد استغفار کنین، :/
خدا براتون گشایش ایجاد میکنه :)
نه. بیشتر خودمو جای مستر گذاشتم تو اون لحظه. مُردم از ترس و حیا و یه سری حس مبهم در هم بر هم. اصن یه وضی :)))

+ همیشه یکی از سوالام از دوستای نزدیک متأهلم این بوده که چی کار کردین اون دفه اولو زنده موندین؟ یکی دو موردشون خودشون خیلی بی حیا بودن :| یکی دو مورد خانوماشون :| یکی دو موردم از توضیح معذور بودن و گفتن وقتی وقتش شد بهت می گیم :|
پاسخ:
نگران نباشین راستش من اصلا فکرشم نمیتونم بکنم که شما به مشکل بخورین. ماشالله :)
اتفاقا فک میکنم خیلی هم خوش به حال خانمتونه.
برین کنار بهش دست نزنیییییین 😂😂😂😂😂
پاسخ:
نفس کششششش 😂😂😂
تبریکااااات. ان شاء الله عمق علاقه، آرامش و خوشبختیتون روزافزون باشه
پاسخ:
سلامت باشی گله. ممنونم :)
ان شالله برای شما هم همینطور.:)
دبیرستانی که بودم مسابقه ی درس هایی از قرآن رو شرکت کردم، یه کتاب از سخنرانی های آقای قرائتی بهمون دادن که بخونیم برای مسابقه.
تو کتاب نوشته بود صالحین که تو نماز بهشون سلام میفرستیم میتونه شامل خیلیا بشه و یکیشون شامل بزرگتر هایی میشه که ازدواج رو برای جوانان سخت نمی گیرن.
توصیه کرده بود مجرد ها وقت سلام توی نماز، این ها رو هم مورد توجه قرار بدن و دعا کنن خانواده هاشون جزو صالحین قرار بگیرن.
+کامنت الف سین رو دیدم یادم اومد،حیفم اومد ننویسم:)
+ و اینکه من امتحانش کردم،جواب داد😀
به طرز معجزه آسایی کارهای ازدواجمون پیش رفت.
پاسخ:
آره واقعا :)
البته ربطش به کامنت آقای الف سین رو متوجه نشدم!
:)
پیر شین به پای هم
خوشبخت باشین همیشه
پاسخ:
ممنونم عزیزممممم :)
۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۴ پلڪــــ شیشـہ اے
سلام بانوجان :)
مبارک باشه به شما و همسر محترم تون.
ان شاءالله که همسفر هم باشید تا بهشت و همگی تون عاقبت بخیر باشید. :*

+ ما هم همین طوربودیم. ^_^ تا یک ماه اول ازدواج، حتی من که این قدر همیشه با همه در حال صحبت و خنده ام، نمی تونستم سلام و احوال پرسی کنم درست و حسابی. 
برای حجاب هم. چند روز بعد عقد، یعنی به تذکر مامانم یادم اومد محرم هستیم :)))  

پاسخ:
سلام سلام :)
ممنونم عزیزم. ان شالله برای همه.

+انصافا یهو صمیمی شدن کار سختیه.
:)))
دارم فکر میکنم که مامانتون هی یادآوری میکرده:))
۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۱ بنتُ الهدی
واای عالی بود :))
پس شما ازون دسته بودین که کم کم خجالت رو گذاشتین کنار..
من همون روز خیلی معدب بودم فرداش راه افتادم :))
البته فقط از لحاظ پوشش!
تا یک هفته لمس برام حس عجیبی داشت. و البته خیلی خیلی شیرین..
مبارک باشه ایشالا سالهای سال کنارهم باشید
پاسخ:
:))
خب من برای راحت شدن فرصت خوبی داشتم چون ماه رمضون بود و مهمونیهای افطار و شبهای قدر و کلا فضای رفت و آمدمون خیلی معنوی بود و مستر هم دانشجوی شهر دیگه بود و فرصت زیادی هم برای با هم بودن نداشتیم. در نتیجه جز همون روز اول بقیه ی معذب بودنهامون زیاد به چشم مستر نیومد :))
خب حسش طبیعیه دیگه :)
من هنوز حس دفعه ی اولی که به زور بابام دست همو گرفتیم یادمه ^_^
تازه با اینکه زورکی هم بود:)))
سلامت باشی همچنین شما :*
خوش بحال همه مونه که مادرمون فاطمه زهراست :)
پاسخ:
خوشا به حال شما سیدها ^_^
سفارش ما رو هم پیش مادرتون بکنین. :)
امشبی را لااقل.

+خوش به حال خانمتونم هست دوبله! :)
ممنون
از دیشب که پستت رو خوندم دارم فکر می کنم ما تقریبا همه برنامه هامون نزدیک به هم بوده!
پاسخ:
آرهههه. همه چیز خیلی نزدیک ^_^
شاید برای همینه که احساس قرابت زیادی باهات دارم با وجود اینکه از همه ی دوستان مجازیم کمتر می نویسی.
امشب ما رو دعا کن. ^_^
پلاس ها را انگار واسه من نوشتی:)))
(یعنی من هم همین جورم :دی)
پاسخ:
:دی
یه زمانی شباهتهای بیشتری به هم داشتیم. ؛)
یعنی از اولش با منطق و دلیل و برهان ازدواج کردی!! باید ملاصدرا میشدی، اشتباهی لوسی می شدی!! :) ایده ازدواج ماه رمضانی من رو دزدیدی! اونم دهسال پیش! حواسم هست.. تز مهریه رو که  شهید حججی اینا دزدیدن، فقط مونده مکان ازدواج که امیدوارم به سرقت نره! 
پاسخ:
:))
خدایی حال کردی سحرگاه هفده ماه رمضون تو "معراج" حضرت رسول عقد کردیم ^_^
تازه من اون موقع به علت احساسات متناقض و یا سرخوشی کودکانه خیلی ایده نداشتم و چیزی برام مهم نبود.
ان شالله در بهترین وقت با یکی از بهترین بندگان خدا ایده های زندگیتو عملی کنی ^_^
اصلا ایده ازدواج در رمضان برا امام خمینی بوده، امام چون نمیخواسته درس و بحث ومطالعه ومباحثه اش کوچکترین لطمه ای نبینه ماه رمضان که دروس حوزه تعطیله و روحانیا میرن تبلیغ ازدواج کرده و چیزهای دیگر که ما نمیدانیم..:) 
معراج حضرت رسول کجا بود؟! حرم امام رضا بودی ! نه مسجدکوفه!!
پاسخ:
عه؟ نمیدونستم.
معراج حضرت رسول که از بیت الاقصی بود نه مسجد کوفه! :)
ولی سحرگاه هفدهم رمضان، زمان معراج بوده. :دی
هوم.. زمانش هم عالی بوده، راستی کنار ضریح داشتم نهج البلاغه میخوندم، خطبه 4 و5 رو نگاه کن. ناظر به اون بحث و پست قانون...حضرت امیر خودشون توضیح دادن چرا سکوت کردن.. وقتی خوندم ، یاد تو افتادم. گفتم بیام به لوسی می بگم.. اونجایی که امام خودش رو با حضرت موسی مقایسه میکنه خیلی غمباره...
پاسخ:
باشه حتما میخونم. ممنونم خییییلی. :*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">