فرار از خاص بودن+ دعوت عام ^_^

پیرو دو پستِ قبل.

تو پست قبلی بعد از مقدمه‌ای که راجع به شرایط خاص خودم گفتم این رو عرض کردم که نتیجه‌گراییِ اطرافیان می‌تونه به راحتی عزم جزم یک کودک رو از بین ببره. مورد دومی که میخواستم از اثرات رفتار سایرین بر خودم بگم عدم توجه‌طلبی و تلاش برای انزوا بود که این مورد خودش هم رو مورد اول هم اثر میذاره و در از بین بردن تلاش کودک موثره.

قطعا وقتی یک کودکی باهوشه یا تو یه زمینه‌ای خاصه و استعدادی داره همه‌ی اطرافیانش تشویقش نمی‌کنند و قطعاً مورد حسادت هم واقع خواهد شد. این حسادت اگر در سنین پایین به بچه بیان بشه یعنی کودک بفهمه که عده‌ای که اونها رو دوست داره، دارن بهش حسودی می‌کنن تبعات خیلی بدی می‌تونه داشته باشه. چون کودکان فی نفسه همدلی رو بلدن. شما ببینید یک کودک سه ساله وقتی می‌بینه که دوستش زمین خورده میره به مامانش یا اطرافیانی که اونجا هستند اطلاع میده که فلانی خورد زمین و طلب کمک می‌کنه. ولی همین کودک اگر هفت و هشت ساله باشه(مخصوصا پسربچه‌ها) نمی‌ره این خبر رو بده و از کسی کمک بخواد! چرا؟ چون دقیقاً همدلانه رفتار می‌کنه و خودش رو به جای او تصور میکنه. کودک هفت، هشت ساله دوست نداره اطرافیان به کمکش بیان.

خب متاسفانه هرقدر سن آدم‌ها بیشتر میشه همدلی‌هاشون کمتر میشه چون ناشی از تاثیرات محیطی به فضای رقابت وارد میشن و گویا ناچارند یه سری چیزها رو قربانی کنند که حالا بحث ما این نیست و می‌گذریم.

عرض میکردم از حسودی‌ها و حسرت‌های سایرین.

یه بار وقتی مورد تشویق دوستی قرار گرفته بودم دوست دیگری که خیلی بزرگتر از من بود و حرفش حرف حساب میشد با تشر بهم گفت چرا فکر می‌کنی تو همه‌چیزت باید با بقیه فرق داشته باشه؟

حالا فکر نکنید با یه بار شنیدن این جمله چنین شدم. به کرات این بازخورد رو در سالهای خیلی کودکانه‌م دریافت کردم. و این منو آزار می‌داد. من واااقعا دوست نداشتم هیچ چیزی از من با بقیه فرق داشته. و این باعث می‌شد و هنوزم باعث میشه که خیلی جاها اصلا ابراز وجود نکنم و سکوت کنم(منظورم فضای حقیقی است و نه فضای مجازی).

من تقریباً هیچ وقت به دوستانم اجازه ندادم در مورد موفقیتهام حرفی بزنن! اگر مامانم نزد کسی از من تعریفی می‌کرد حتما مانع می‌شدم. اگر کسی دلیل موفقیتم رو می‌پرسید می‌گفتم شانسی بوده! هیچ‌وقت، هیچ موفقیتی رو به خودم نسبت ندادم و همین موضوع باعث کمتر و کمتر شدنِ اعتماد به نفسم شد چون به خودم القا می‌شد که واقعاً شانسی بوده و همین فرار از توجه اطرافیان باعث کمتر و کمتر شدنِ تلاشم برای موفقیت‌های بیشتر میشد. من هیچوقت بابت هیچ موفقیتی لذت عمیق نبردم‌ همیشه نگران بودم برای کسانی که آزار می‌بینند.

برای یه مسابقه‌ای که من رتبه برتر شده بودم یک ماه تمام اسم من رو سردر دبیرستانم بود. اسم من ذیل همه‌ی کارنامه‌های شرکت کنندگان اون آزمون در سطح کشور بود. (دقیقا ًعاملی که باعث شد تغییر دادن نام خانوادگیمون توسط بابام که حدود ده سال قبلتر به صورت سری انجام شده بود نزد اقوامش فاش بشه و بابام با اون همه تعصب فامیلی بی‌تعصب و خائن به اصالت‌های خانوادگی تلقی بشه😂😂 ) بعد من هروقت میخواستم وارد مدرسه بشم اطرافمو نگاه می‌کردم کسی نباشه و من و بنر رو با همدیگه نبینه!

با اینکه همه بچه‌ها منو می‌شناختن ولی دوست نداشتم کنار افتخارم دیده بشم.

و بارها و بارها از بابت نهایت تواضعم توسط دوستانم تشویق شدم.😁 ولی اونها نمی‌دونستند که من دارم آسیب می‌بینم و در ورطه‌ی افراطیِ این تواضع افتادم.

از یه جایی به بعد من فقط با بچه‌های ضعیف‌تر کلاس دوستی و نشست و برخاست می‌کردم. البته مدرسه ما خیلی تاپ بود و ضعیفترهاش هم خوب بودند اما خب.. من ترجیح می‌دادم با کسانی دوستی کنم که مثلاً امیدی به قبولیِ دانشگاه تهران و شریف نداشتند و بدیهتاً المجالسه موثره.

این مجالست مزیدِ بر علت شد تا من عزم خودم رو بیش از پیش مدفون کنم و به همون حد از نتایجی که به دست میومد راضی باشم.

در دانشگاه و دوره کارشناسی هم دقیقا این اتفاق برام افتاد. در تمام طول تحصیل من تمایل نداشتم بهترینِ کلاس باشم. من زیاد سوال نمیپرسیدم. خودمو تو چشم معلم و استاد فرو نمیکردم. سوالاتمو شخصا پیگیری میکردم و گاهی هم اصلا بیخیالش میشدم(همون عدمِ تلاش). من بسیار بسیار بسیار تمایل داشتم که در کلاس گم باشم. درست مثل بقیه نمره بگیرم. معدلی مثل بقیه داشته باشم. حدی مثل بقیه رو تجربه کنم. چیزی که باعث شده الان که عاقلتر شدم و از لاک خودم در اومدم حسرتی همیشگی از ایام کارشناسیم به دلم بذاره و وقتی میرم اونجا به حال خودم گریه کنم!(در هر دو مورد سابق بر این، پست نوشتم!)

این، دقیقاً چیزیه که عامل اصلی تغییر رشته‌ی من در ارشد شد. و البته که این تغییر رشته کمکم کرد تو همین زمینه دوباره زنده بشم و برام خیر بود اما خب این تغییر رشته چیزی نبود که من واقعا بخوام اتفاق بیفته و از این دست موارد تو زندگیم بسیار بسیار فراوونه که جا نداره بگم. مثال‌های مدرسه‌ای و تحصیلی زدم چون تو برهه‌ی مدرسه‌ها هستیم و این آسیب‌ بیشتر ناشی از مدرسه و اجتماعه.

حالا از این سه پستِ متوالی که میتونه مداوماً ادامه پیدا کنه و آسیب‌های بیشمار رو متوجه بچه‌ها بکنه(علی‌الخصوص بچه‌های حساس‌تر) چی میخوام بگم؟

میخوام بگم حواسمون به بچه‌هامون باشه. اینکه بهشون بگیم تلاش کن و نتیجه‌گرا نباش بی‌فایده‌ است. باید بهشون بیاموزیم چطور زندگی کنند. باید بهشون یاد بدیم متفاوت بودن اشکالی نداره (خیر سرم تفاوت من در جهت حسرتِ بقیه بود و نتیجه‌ش شد این! اگر در جهت دلسوزیِ بقیه می‌بود چی می‌شدم!) ولی تفاوت داشتن وقتی بی‌اشکاله که ارزش ایجاد کنه و تو باید همیشه تلاش کنی که تفاوت‌های ارزشمند در خودت ایجاد کنی. کار خیلی سختیه که بتونی زیر و زبر شخصیت بچه‌تو رصد کنی و حواست به تغییراتش باشه ولی شدنیه. اجازه ندیم بچه‌هامون تو لاک خودشون بزرگ بشن و با تحلیل‌های خام خودشون مسیریابی کنن.

من فکر می‌کنم باید به بچه‌ها یاد داد تنها کسی که از موفقیت تو بهره می‌بره خودت هستی و تنها کسی که از شکست تو صدمه می‌بینه خودت هستی. خودت رو دوست داشته باش و بدون هرکس تو رو دوست داشته باشه تو رو در راه بهتر شدن کمک میکنه و هرکس غیر از این باشه دوست خوبی برای تو نیست. علاوه بر این برای کمک به سایرین لازم نیست مثل اونها بشیم. بهتر اینه که کمکشون کنیم تا تو اون جنبه‌های برتری مثل ما بشن.(باورتون میشه هیچوقت دوست نداشتم به دوستام چیزی یاد بدم! همون فرار از تمایز. البته اگر میخواستن دریغ نمیکردم اما هیچوقت از این پاسخدهی به همسالانم لذت عمیق نبردم مگر اینکه اون شخص خیلی ابراز خرسندی می‌کرد یا اینکه کوچکتر از من می‌بود و سال پایینی محسوب می‌شد!)

خب بیاین بگین چطوری این چیزا رو عملا بیاموزیم؟ 😊



+می‌دونم این خصوصیتِ بدی نیست. اینکه آدم حواسش به اطرافیان و نداشته‌هاشون باشه خیلی هم عالیه. اما یه حدی داره و به نظر می‌رسه من از اون حد رد شده‌ بودم.


این پست چالش نیست ولی واقعا از همه‌تون دعوت می‌کنم و بلکه خواهش میکنم به واکاوی اون اخلاقی بپردازید که مانع پیشرفتتون شده(تو هر زمینه‌ای) و بعد بگردین و عامل ایجاد اون اخلاق و ویژگی رو پیدا کنید. و لطفا لطفا لطفا به من خبر بدین بیام بخونم. این واکاویها خیلی ارزشمندند. خیلی خیلی.

سلام
تا خط آخر انصافا تعریف و تبیین کاملی بود
نتیجه گیری های درستی هم بود
فقط یه اشکال تو کار بود اون اینکه شما خودت و وضعیت خودت رو تعمیم دادی و فکر میکنی که ممکنه بچه شما یا بچه های دیگران ممکنه اینطور بشن ...
همه عواملی که گفتین درست ولی خیلی از عوامل دیگه هم میتونه موثر باشه تو این روحیه و رویکرد ...
تأثیر و تاثری که میتونه بگیره برای هر کسی میتونه متفاوت باشه ولی خب احتمال درگیری مشابه هم هست؛ اینو از این باب میگم که نتیجه ای که من تو کارشناسی و اینا گرفتم خیلی اذیت کننده نبود .. من از اولم برام مهم نبود، اونی که میگید لذت عمیقی نبردین من هییچ وقت نبردم و همین الانشم نمیرم و اساسا از همینی که هستم دارم لذت میبرم نه عمیق از چیز هایی که دیگران براشون حسرته من خیلی عمیق لذت نمیبرم من از همین لذت سطحی لذت میبرم و راضیم ...
میدونین میخوام چی بگم، از همین غیر عمیق لذت بردن لذت میبرم و راضیم
به نظرم به جای حذف خیلی چیزها که در حیطه اختیارات ما نیست و به خیلی جیزای دیگه وابسته است بهتره رضایت از وضعیت داشتن رو به بچه هامون یاد بدیم و بگیم همینی که هستن خوبه، همینی که هستن مطلوبه ...
حالا ممکنه بگید این مانع رشده ولی خب کلی توضیح دارم اگه طرف ذره ای فهم و هوش داشته باشه میفهمه که از حالش باید راضی باشه همین بهترین چیزه !
هیچوقت بابت هیچ موفقیتی لذت عمیق نبردم‌ همیشه نگران بودم برای کسانی که آزار می‌بینند.

برگرفته از lucy-may.blog.ir

درست میگید. مطمئنا این موضوعات و اخلاقها یکی پس از دیگری بر روی هم تاثیر میذارن و یکی پس از دیگری باعث تقویت و ضعف مواضع بچه‌ها میشن.

ولی این تعمیم قطعی نبود. به مثابه انذار بود. اینم فقط یه مثال بود. شاید یکی هزار بار از این حرفها بشنوه و هی ترغیب شه بیشتر تلاش کنه تا چش بقیه درآد!😁

خب شما دارین لذت می‌برین. همین یعنی لذت عمیق!😊
معنی لذت عمیق همینه. که آدم از عملکردش و خودش راضی باشه. قطعا من به اینکه "چرا مغرور نبودم و چرا فخر نمیفروختم" حسرت نمیخورم! منظورم همون لذت نرمالیه که هر موفقیتی به آدم میده. نه اینکه مدام به خودت و بقیه القا کنی که شانسی بوده.جدی نگیر. هوم؟

پیـــچـ ـک ۲۴ مهر ۹۷ , ۱۲:۵۶
سلام
کاملا درکت میکنم. و این حساسیتت هم برام کاملا قابل لمسه!
این اتفاق معمولا برای افراد تیزهوش میفته. بچه های تیزهوش بعد از مدتی یاد میگیرن که جز زمانی که لازمه هوش خودشون رو بروز ندن. نسبت به بروز خودشون مقاومت میکنن. اون داستانی که به بچههه میگفتن بگو الف نمیگفته بعد میگن چرا نمیگی میگه اگه بگم الف تا ی باید بگم . نمیخوام. ببین چه قدر شایعه که براش داستان ساختن.

این چیزی که گفتی برای بعد از هفت ساله. بعد از هفت سال توانایی های کلامی بچه رشد کرده اگر رابطه باهاش گرفته باشی از قبل(از هفت سال اول) اونقدر نفوذ کلام داری که اینو تبدیل به باور و روش زندگی بچه ت کنی.


آره دقیقا.

چه مثال باحالی بود😂
اوهوم. نفوذ کلام. اشاره ی خوبی بود. ممنون از توصیه‌های همیشه خوبت😊

راستش خب شانسی بوده خیلی از موفقیت هام، واقعیت اینه که دیگران خنگن، یا تلاشی ندارن خب به منی میرسه که هیچ کاری نیمکنم براش ...
این واقعیته، میخوام اینو بگم باید کنار بیام با واقعیت ها ...
لذت عمیق راستش معنیش این نیست، به نظرم چون حس میکنم خیلی ها از ته دلشون حال میکنن و لذت میبرن از بعضی داشته هاشون ... ولی خب من از هیچ چیزی لذت نمیبرم اون جور که اونا میبرن ...
این مدله منه، من پذیرفتم که این مدله منه
من این مدلی ام ...
من تیپ و قیافم این شکلیه ...
من کار و مدرکم اینه ...
خوبه دیگه خدا رو شکر
حالا هزاران نفر حسرتشو بخورن یا نخورن ... از داشته هات که راضی باشی هر چیزی باشی لذت میبری ...
یکی از همکاران چند هفته نیومده بود، بعد از چند هفته اومد دیدم صورتش باند داره و اینا گفتم چی شده تصادف کردی گفت نه دماغمو زیبایی عمل کردم! خداشااااااهده دماغش انقدر قشنگ بود خدا میدونه، بعد از عمل گند زده بود به اون دماغ از نظر من ... همیشه این همکارم برام مثاله که اون آدم از داشته خوبش لذت نبرده و چقدر بده

موفقیتهای منم با توجه به پست قبلیم که عزمی ندارم شانسیه ولی دامن زدن به این خودش یک بلای مضاعفه! چون حقیقت اینه که این شانسی نیست. علت موفقیت من اینه که بهتر از بقیه بلدم! همین. حالا یا با تلاش یا بدون تلاش. من بهتر بلد بودم و موفق شدم.

در کل فکر میکنم یه مبحث دیگه رو دارید میگید که کاملا قبول دارم با این مبحث من همپوشانی داره. ولی دقیقا این نیست. و درمانِ این چیزی که من گفتم نیست. باید بهش فکر کنم.

اینم بگم که من نمیتونم بپذیرم که من اینم و از خودم حس خوبی دارم حالا اگر کسی میخواد حسرت بخوره بذار بخوره! 
اون یکی وجه رو قبول دارما. اینکه من اینم و از خودم حس خوبی دارم حالا اگر کسی بدش میاد بذار بدش بیاد! این قبوله. ولی اون اولیه یه جوریه!
شایدم به خاطر اینکه من هنوز درمان نشدم :دی

جناب منزوی ۲۴ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۷
بنظرم باید از بچه تعریف کرد، ولی نه در جلوی جمع؛ باید بهش یاد بدیم دانشی که داره کامل نیست باید بهش اضافه کنه.

من فکر میکنم باید چالشها رو متناسب با استعدادها تعریف کرد. من واقعا از نفسِ وجود مدارس خاص مثل سمپاد و فنی حرفه‌ای و کار و دانش حمایت میکنم. حالا قبول دارم در سازو کارها ایراداتی هست ولی خود این مدرسه ها باید باشن.

مثلا بچه ای که تو مهارتهای یدی استعداد داره عملا با تحصیل دروس نظری در دبیرستان و مدام نمره‌های کم آوردن و رد شدن سرخورده میشه. بچه ی باهوش هم همینطور. وقتی چالش وآزمون متناسب با سطح بچه‌ها نباشه و همه به ناچار باید از یک استاندارد تبعیت کنند و از یک استاندارد نمره قبولی بگیرند نتیجه‌ش فقط سرخوردگیه و فقط دانش آموزان و آدمهای معمولی(متناسب با استاندارد) از اون استاندارد با رضایت خارج میشن.

اول بهت بگم که اصصصصصصصصصلا بهت نمیاد! 
دوم اینکه من ناراحت بودم وقتی راهنمایی رفتم تیزهوشان و یهو دخترعمه ها ودخترعمو با ابراز توجه زیاااد ازم خواستن که کتابهامو ببینن (یعنی اون لحظه خییییلی خوشحال شدم که مورد توجهم اما در کل من یک دختر بییی نهایت خجالتی بودم که از جمع اونها کنار گذاشته شده بودم و پدر مادرم به جام حرف میزدن!) و برای همین در کل ناراحت شدم که فقط باید حرف درس باشه تا دیده بشم 
چون مهارتهای اجتماعیم و مهارتهای یدیِ دخترونه ام واقعا در حد صفر بود 
یعنی من واقعا دلم می خواست بهم توجه بشه و از آرزوها و فانتزیهای دوران بچگیم این بود که برگ سبز یه دختر مشهور و محبوبه! این خیییییلی برام مهم بود 
الان مشهور هستم تو دنیای کاری خودم اما محبوب، نمی دونم فکر نمی کنم 
خلاصه که تو از اون ور بوم افتادی و من از این ور 
و به نظرم جفتش خودکم بینی هست 
من نمی دونم راستش چکار باید کرد که بچه اینجوری نشه اما من اگر یه روزی مادر بشم حتما بهش میگم که من همیشه و همیشه و همیشه تو رو دوست خواهم داشت مخصوصا اینو وقتی به سن ده سالگی به بعدش رسید حتما بهش یادآوری می کنم 

آره بهم نمیاد. در بروز بیرونیم هم بهم نمیاد. یعنی کمتر کسی از خراشهای روح من خبر داره چون کلا اهل بگو بخند و سرزندگی و هیجان و پایگی و اینام. اما روانم آسیب‌دیده است واقعا.

حالا یه روز واکاوی میکنم ببینم این همه نشاط ظاهری و انرژی درونی از کجا میاد. باز میام می‌نویسم.😁
آرهههه این خیلی مهمه. اینکه بچه بدونه هرچی که باشه و هرکار که بکنه برای مادرش عزیزه و قابل پذیرش و تا ده سالگی دیگه باید براش جا افتاده باشه وگرنه بعدشم هرکار بکنی از جان و دل نمی‌پذیره.

ملکه بانو ۲۴ مهر ۹۷ , ۱۴:۵۶
چقدر پستت برام عجیب بود!
ما که در رنج عادی هستیم و چنین مشکلاتی نداشتیم، اما چه جوری میشه مانع ایجاد چنین مسائلی در بچه ها شد؟

چرا عجیب؟ از این بابت که بهم نمیاد؟

ویوی بیرونیم هم بهش نمیاد😉
اینها احساسات درونیه که برای هیچ کس آشکارش نکردم.
آره میخوام در مورد همین با هم صحبت کنیم. اگر کامنتها خوب باشن یه جمع بندی میکنم.
البته این برای رنج غیرعادی نیستا! رنج عادی جامعه هم میتونه تو چنین پروسه هایی قرار بگیره ولی با یه اتفاقات دیگه. مثلا یکی از دوستان گفت با اینکه همیشه تلاشگرا بوده اما چون پدرش نتیجه گرا یا شایدم ایده آل گرا بوده، تلاشهاش دیده نمیشده و این هی سرخورده میشده و تصمیم میگرفته کمتر تلاش کنه.
اما قطعا بچه‌های معمولیِ جامعه کمتر آسیب می‌بینند. هرچند باید ببینیم تعریفمون از "معمولی بودن" چیه.

من وقتی بچه بودم حتا وقتی دانشجو بودم
خیلی خودم رو طلبکار خانواده میدونستم

این باعث شد که سراغ استقلال ها نرم؛ استقلال مالی و غیره

فکر کنین چرا طلبکار بودین؟ چی شد که طلبکار شدین؟

شاید چون بچه اول بودم متوقع شده بودم :)

با سپاس از واکاوی ظریف و دقیقتون!

واقعا ربطی به این نداره.

اوم 🤔 پس به باورهای دینی ربط داره

چون خیال میکردم از وظایف دینی پدرمادر نسبت به بچه اش اینه که تا زمان ازدواج همه مخارجش رو بده. درست گفتم خانم؟

+ ولی واقعا باهوشید چون متوجه شدید پاسخ قبلی ربط نداره :|

اینم حرفیه.

نمی دونم لوسی می ولی فکر می کنم یادآوریش به بچه بالای ده سال خیلی مهم باشه چون هیچ پدر مادری در دوست داشتن بچه زیر ده سال که صرفا یه فرشته ی کوچولویه شق القمر نمی کنه  مهم بعدشه که بچه تو بحرانهای بلوغ قرار می‌گیره حس نکنه طرده 
طرررررد 

گفتن و یا آوری که باید بشه حتما ولی بچه ی زیر هفت سال اگه بفهمه عاشقشی دیگه یادش نمیره ولی خب همیشه باید گفت. حرفت درسته.

ملکه بانو ۲۴ مهر ۹۷ , ۱۷:۴۸
نه کلا احساساتت برام ملموس نبود. نمی دونم یه جوری بود کلا. موقع خوندن کلی متعجب بودم.
ببین من خودم همیشه در مورد خودم این مهم بود که نهایت تلاشم رو بکنم، البته که نتیجه هم برام مهم بود ولی اون تلاشه مهم تر بود. ولی واقعا نمی دونم چه جوری میشه به بچه ها هم این حس رو منتقل کرد.
مثلا من زبانی به بچه هام چنین چیزایی گفتم ولی الان که فکر می کنم نمیدونم عملا چه کاری کردم

من فکر میکنم بچه‌های ما خیلی شبیه خود ما میشن. من شاید از این نگرانم!

و مطمئن باش اگر خودت عمل گرا و تلاش محور هستی تا حد خیلی زیادی میتونی اینو به بچه‌هات منتقل کنی. 😊
البته منم الان خیلی خوب شدما! اینا مربوط به گذشته‌ها و روند شکل‌گیری شخصیتم بود وگرنه الان که از اصلاح رفتار خودم عاجز نیستم الحمدلله. و پیشرفتهای خوبی هم کردم.
ولی خب اگر ناچار نمیشدم برای رسیدن به اینجا اینقدر با خودم مبارزه کنم خب قطعا الان تو خیلی امور جلوتر بودم.

مامان محمدمهدی ۲۴ مهر ۹۷ , ۱۸:۰۶
اوووف چقدر یادداشتت سنگین بود
خانوم یکم در حد ما آدم معمولیا بحرف لطفا 😉
لوسی می بنظرم یکسری ویژگیها ذاتین و ربطی به تربیت و یا نحوه رفتار والدین ندارن
مثلا تو این مثالی که زدی که بینهایت متواضع بودی یا به دوستات و اطرافیان اجازه تعریف کردن از خودت رو نمیدادی، لزوما به نوع برخورد خاص خانواده ت باهات برنمیگرده باید دید بقیه خواهر برادرات هم مثل شمان یا اونا کاملا متفاوتن و اینکه من با اینکه با شما در زمینه هوش فرق دارم و برخورد خانواده م باهام متفاوت از برخورد خانواده شما باهات بوده ولی تو این ویژگی برفرض دقیقا مثل همین توصیفات شما هستم که بنظرم اینها از یکسری ویژگیهای ذاتی خودمونه و البته با توجه به تربیت خانواده هامون که کلا متواضع بودن و مارو متواضع بار اوردن و یاد گرفتیم  نزاریم ازمون تعریف کنن و ...
لذا بنظرم نمیشه در همه این موارد رابطه مستقیم برقرار کرد، اونطور که شما برقرار کردی
در پست قبلت گفتم که خواهرم و رفتار خانواده م با خواهرم مشابه اون رفتاری بود که با شما بوده ولی اون برخوردها باعث نشده خواهرم متواضع بشه و اتفاقا چون در ذات ادم مغروریه بویی از تواضع در این سطحی که شما گفتی نبرده 
نفهمیدم رسوندم منظورمو یا نه
ولی در مورد بچه ها، حرفهایاخرتو خیلی پسندیدم و جزء دغدغه های همیشگیم بوده

فهمیدم چی گفتی. 

ولی این تواضع نتیجه ی اون تعریفها نبوده ها! نتیجه ی این بیانِ حسرتها از سوی سایرین بوده.
البته باهات موافقم. شایدم ذاتی باشه. داداشم هم درست مثل خودمه با این تفاوت که من قدری عاقل‌ترم! یعنی زودتر درس و تجربه کسب میکنم و او هنوز کله‌ش بوی قرمه‌سبزی میده😁
ولی علت از بین رفتنِ عزم و تلاش او هم دقیقا همین بوده. اطرافیان مشترکی داشتیم. اما تواضع و خود درگیری و فرار از خاص بودنش رو نمیدونم از چی بوده!

به یکی از رفقای دیگه هم گفتم این چیزها قطعی نیستن شاید عوامل دیگه ای هم توشون دخیل باشن. ولی من در واکاویهای خودم حس کردم این عاملش بوده‌. ولی قبول دارم که آره شایدم ذاتیه.

قربون تو.😊

من این سه پست شما  رو درک کردم تقریبا تمامش رو و تجربه های مشابه داشتم. مخصوصا همین پست رو. و تصمیم گرفتم یه واکاوی عمیق بکنم و حتما رو کاغذ بنویسم. فکر کنم نوشتن خیلی بهتر از مرور صرف در ذهن باشه. یه سوال به نظرتون برای ترمیم به قول شما این خراش ها فقط همین بررسی خودمون می تونه کافی باشه یا درمیون گذاشتنش با یه مشاور یا روانکاو بهتره؟ شما تجربه ای دراینباره داشتید؟

چه تصمیم خوبی :)

راستش به نظرم به اون مشکل بستگی داره. مثلا عزم و اراده رو میشه شخصاً تقویت کرد ولی چیزی مثل وسواس‌های فکری رو نمیشه بدون مشورت با متخصص درمان کرد.
من برای وسواس فکری به مشاور مراجعه میکنم. اما برای موضوعی مثل تقویت اراده فقط تمرین لازم دارم.

یه چیز دیگه. این بحث افراطی هم که میگید از اون ور افتادید من جوری شده بودم که در برابر دیگران گاهی خودم را آگاهانه و به عمد به خنگی هم می زدم. یعنی ببین من به چه وضعی افتاده بودم:)

وااای این دیگه خیلی بده. گاهی اتفاقهایی میفته که حتی نمیشه جبرانش کرد. :(

ان شالله درست میشه. :)
برای همه‌مون.

یه چیز دیگه هم باید بگم 
اینکه یه زمانی میرسه که اگه خنگی و دست و پا چلفتی بازی و بی عرضگی نشون بدی چپ چپ نگات می کنن که این باهوشه مثلا؟

آرهههههه فراووون! هنوز که هنوزه تو همین سن و سال😂😂

چپ چپ که نهههه، میگن قشنگ😂

خیلی جذاب بود این پستا...من به این نوع خودشناسی خیلی عادت دارم و انجام میدم...اما خیلی ناراحت کننده ست برام...اغلب نمیشه یا خیلی خیلی سخت میشه اصلاحشون کرد... به شخصه فرار از این افکار و تغافلو ترجیح میدم چون به راه حل ختم نمیشه،به غصه خوردن ختم میشه!

برای من اینطور نیست و اونقدری غصه نمیخورم. نمیدونم چرا ولی غصه‌ی خاصی ندارم. غصه هستا نمیگم نیست ولی از کار اندازنده نیست. و این خودشناسی‌ها غالبا برام کمک‌کننده است.

دکتر یونس ۲۵ مهر ۹۷ , ۰۳:۰۸
اوف! حالا این حس رو خودت نسبت به خودت داشتی. من بدبخت که این حس رو بقیه هم بهم داشتن.. یعنی اصلا مجبور بودم با بچه های ضعیف تر دوست بشم و بااااید بهشون تو درس کمک میکردم و اخلاق از علم مهمتر بود و بااااااید الگوی بقیه میبودم که فقط یه ساب تایتلش درس بود. من از این کلمه مزخرف الگو از این اجبار به خوب بودن و خوب بودن و بی خطا بودن خسته شدم. از اینکه همیشه باید کارام بی نقص میبود خسته شدم. از اینکه نباید اشتباه یا کمکاری میکردم خسته شدم. از اینکه باید کار بقیه رو به دوش میکشیدم تا الگوی خوبی میبودم خسته شدم.. از اینکه همه کارا رو یه نفره انجام بدم و صدام در نیاد خسته شدم. 
 به جایی رسیدم که تلاش نمیکنم که توش خطایی هم نباشه، شکستی هم نباشه.. من هر کاری که کردم و هر رتبه و موفقیتی که کسب کردم وظیفه ام بود. باید میشد و من هیچ تلاش و زحمت و نبوغی از نظر خانواده خرج نکرده بودم! 
هنوز هم که هنوزه تلاشم کافی نیست! حتی اگر 16 ساعت شیفت بدم یه نفر هست که 18 ساعت شیفت داده! اگر نمره الف بشم و پایان نامه برتر داشته باشم که دو تا مقاله از توش دربیاد و همه ازش تعریف بکنن و روش قسم بخورن، باز یه پایان نامه هست که از توش سه تا مقاله درومده!! 
میدونی مامانم با وضو بهم شیر داده همیشه با حسرت میگه من اون کاری رو کردم که مادر علامه انصاری کرد و گفت انتظار داشتم بچه ام پیامبر بشه ولی علامه مجلسی شد!! تو که قد علامه انصاری هم نشدی! خدا رحم کرده ما پامون رو کج نذاشتیم که اگر گذاشته بودیم من نمیدونم مامانم با ما چکار میکرد! یعنی اگر خدا ببخشه و قوه قضاییه بی خیال بشه مامان من نع.. 
من واقعا بعضی وقتا از سرسختی و پیگیری و تلاش خودم میترسم. از اینکه اگر یه کاری برام مهم باشه زمین و آسمون رو به هم میدوزم تا انجامش بدم. انقدر که یه بلایی سر خودم بیارم و بیفتم گوشه بیمارستان! بعد مامانم میگه ولی بابات! یه لحظه یه گوشه نمینشست! تو به کی رفتی!!!! خستگی کار با یه کار دیگه از بین میره! مرتب دارم با قله ها مقایسه میشم. و هر کاری که میکنم وظیفمه. نه لذت تشویقی هست و نه هیجان و ذوق برنده شدنی! یعنی انگار اگر تشویق بشیم لوس میشیم!! اصلا انتظارش بچه گانه است.. 
آره از زور بی خطایی و سطح توقعات بالای اینا ، بی عملی رو انتخاب کردم. البته یه جاهایی عصیان میکنم و میشم همونی که دوست دارم. من آدمِ انعطاف پذیر و توامان سرسختی هستم. مثل الیافِ نسوزم!:)
میدونی اهداف و علایق من در بعضی جهات با خانوادم متفاوت بود. اونها میخوان من رو بریزن تو قالبی که دوست دارن و من تو قالب اونا جا نمیشم. اون نقش رو نمیپذیرم و نمیخوام. پس حرکت نمیکنم چون باب میل اونا نیست.. و حرکت من رو هم اونا یا قبول ندارن یا نمیپذیرن.. قواره من اندازه لباسی که اونا برش کردن نیست.. ما باید همینی که هستیم رو دوست داشته باشیم.. همینی که هستیم رو رشد بدیم.. البته من خدا رو شاکرم بابت پدر و مادر و خانوادم. و اینها لازمه بزرگ شدن و رشده.. نباید از خانواده طلبکار بود اونها واقعا خیرخواه ما هستن البته به روش خودشون!:) 

راستی جز 18 رو بالاخره میخونید یا نع؟ بزنیم به نام ِ شما؟! 

آرهههههه منم اینطور بودم😂😂😂

اینم زاویه ی دیگری بود که آشکار شد و ممنون. الزام خانواده بر همیشه اول بودن...همیشه بهترین بودن.
من یه بار به یه آزمون کشوری دعوت شدم با مامانم رفتیم. بعد از اتمام آزمون به مامانم گفتم نصف سوالاش غلط بود و واقعا هم بودا! بعد همون روز و همونجا با همون غلط غلوطها تصحیح کردن و نمره‌ها اومد و من مثلا دهم یا نمیدونم چندم بودم و دوستم هشتم شده بود! ما هیچ کدوم تو سه نفر برتر نبودیم. 
با اینکه سه روز بعد از آزمون اعلام شد که خیلی سوالا غلط بوده😂😂ولی با گذشت پانزده سال از اون روزها هنوز که گاهی پیش میاد مامانم با یک احساسِ تحقیر شدگی بهم میگه من اونجا نزدیک بود قلبم از کار بیفته وقتی دیدم تو بین سه نفر نیستی که هیچ، دوستت هم از تو بهتر شده😂😂😂
البته باب میل خانواده بودن و تو قالب اونها بودن همیشه برام ارزشمند بود و این علتی بر همین حد کار کردن و تلاش من بوده و اگر همین هم نبود الان داغون‌تر می‌بودم😒

یه حزبشو من تقبل کنم دیگه😊

هوووممم تو محل کارم می گفتن قشنگ :(((

:)

دکتر یونس ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۵:۱۶
نه کلش رو تقبل کن و نیم ساعت وقت بذار و همه اش رو یه دفعه بخون تا اراده ات قوی بشه. جدی میگم. با همین کارای کوچولو ارادت رو قوی کن. اینکه یه کاری رو هرچند کوچیک یا کوتاه مدت از صفر تا صد شروع و تموم کنی، ناخود آگاه تو ذهنت یه چراغ روشن میشه و مزه ی لذت پایان کار و دیدن اینکه من تونستم، من انجامش دادم توی ذهنت سیو میشه. هر بار و هر بار انجامش اون مرکز رو توی مغزت روشن میکنه و همینطوری اراده ات قوی و پیگیریت برای اتمام کارها جدی تر میشه. 
یا مثلا درباره اون فیلم یا کتاب. خیلی زود برو انجامش بده. لباس بپوش و برو سینما و ببینش. کتاب رو بخر و بگو من تا فردا باید تمومش کنم... یعنی نذار فاصله بیفته بین نیت انجام کار و انجام کار. معمولا شیطون نشسته اون وسط و با تسویف و بعدا بعدا گفتن ما رو منصرف یا معطل نگه میداره. البته این تجربه خودمه.  تو میتونی. من باورت دارم.
علی ایحال کل جزء 18 با شما. تامام! نخونی مدیون اون 29 نفر میشی! :)

ههه هههه ههه!

باشه.😊

خیلی باهاتون موافقم و منم تو این زمینه اسیب دیدم شاید اون رو در اینده مفصلا تو وبم توضیح دادم اما فعلا به نظرم یکی از دلایل به این نقطه رسیدن ماها اینه که از بچگی یاد نگرفتیم باید خودمون باشیم و چجوری باید خودمون باشیم

در همین زمینه لینک اخرین مطلبم هست


http://berkekashi.blog.ir/1397/07/27/be-yourself

بله درسته.

خیلی خیلی ممنون بابت لینک. حتما میام و میتونم.

@دکتر یونس
شما مادر به شدت کمالگرایی دارید 
و والدین کمالگرا بچه هاشون مضطرب میشن که نکنه یه کاری کنن که اشتباه بشه و دقیقا به همین نقطه ی بی عملی میرسن
ان شاالله شما به فرزندانتون اجازه ی اشتباه به اندازه یوسنشون بدید :)

@دکتر یونس

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
دی ۱۳۹۷ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان