One hundred years of solitude

"صبر کنید! صد سال تنهایی رمانی نیست که هرکسی بتواند آن را بخواند. بی‌شمارند کسانی که بارها دلشان خواسته آن را تا انتها بخوانند، اما از پس کتاب برنیامده‌اند و آن را نیمه کاره رها کرده‌اند."


خوندنِ این جملات از نقد "شهرستانِ ادب" برام احساسی مملو از غرور به همراه آورد. :))

اما پیشنهاد می‌کنم گول این حرفها رو نخورید و برای ثابت کردنِ خودتون به عنوان کتاب‌خوان حرفه‌ای سراغ این کتاب نرین! مگر اینکه حداقل دو روزِ خالی و بدون مشغله‌ی فکری، برای خوندن کتاب مهیا کرده باشین :)


+"سرانجام به همه آنها سفارش کرد که شهر را ترک کنند، و همه چیزهایی که درباره جهان و قلب بشر به آن‌ها آموخته بود را فراموش کنند. به کتابهای هوراس نفرین بفرستند و در هر کجا که هستند به یاد بیاورند که گذشته دروغی بیش نیست و خاطره هیچ بازگشتی ندارد. هر بهاری که میگذرد دیگر تجدید نمی‌شود و حتی شدیدترین و وحشی‌ترین عشق‌بازی‌ها هم حقیقتی ناپایدار است و سرانجام هیچ."


به انتخاب من، این کلیدی‌ترین پاراگراف کتاب بود. :)

+نظر خودم رو هم که تو پی‌نوشتِ  این پست گفتم.

+و کامنتها هم بازه و من در خدمتم. :)

محمدعلی ‌ ۱۳ آذر ۹۷ , ۲۰:۰۸
من وقتی که کتاب رو شروع کردم، نمی‌دونستم کتاب معروفیه و اینا. همینجوری شروع کردم؛ یک شب قبل از خواب، اونقدری برام جالب بود که وقتی حدودا هفتاد-هشتاد صفحه‌شو خوندم، از عمد (نه از روی خسته شدن) گذاشتمش کنار که تموم نشه و برای بقیه‌ی روزها هم باقی بمونه. :)) چون از فیدیبو می‌خوندمش، نمی‌دونم دقیق تا کجا خوندم. ولی از یه جاهایی دیگه نتونستم بخونم و گذاشتمش کنار. ولی حتما یه روزی دوباره می‌خونمش. ایده‌ی اصلی داستانش رو خیلی دوست داشتم.

سلام. واقعا؟

جالبه چون من واقعا برای تموم شدنش لحظه‌شماری میکردم و به علت مشغله‌هایی که داشتم روانم داشت پریش میشد :))
حالا عجله‌ای نیست سر فرصت بخونین. راستش به نظرم اگرم نخوندین چیزی رو از دست ندادین :دی

پیـــچـ ـک ۱۳ آذر ۹۷ , ۲۰:۰۹
سلام
خوندمش. واقعا شاهکاره با زبان خاص خودش. مثل یه فیلم هنری میمونه. هرکسی خوشش نمیاد. مخاطب خودشو داره. تهش بهم احساس خالی بودن داد. نمیتونم بگم خوشم اومد یا نیومد الان یادم نیست.
از بین شخصیتای کتاب از اون دختره که لباس نمیپوشید و موهاشو کچل کرد و خیلی خوشگل بود،الان اسمش یادم نیست، خیلی خوشم اومد.

سلام.

نمیدونم مثل چیه!
نمیتونم بگم خوشم اومد یا نه.
یه جوری بود. :))
به قولی "گویی نویسنده از سبک، به عنوان ابزاری برای هذیان‌گویی استفاده کرده است."

محبوبه شب ۱۳ آذر ۹۷ , ۲۰:۳۶
راستش نمیدونم چرا از خوندن این کتاب فراریم و اتفاقا همه جا به وفور اسمشو میشنوم
فکر کنم یه روز توفیق اجباری بخوره بهم و بخونمش :/

+ دلیلشم فقط بخاطر شخصیتای زیادیه که داره

نخونش.

جدی میگم. :)
شخصیتها زیاد با اسامی مشابه. ولی اونقدر که ادعا میشه فهمیدنش سخت نیست.

محبوبه شب ۱۳ آذر ۹۷ , ۲۰:۵۱
تازگیا دارم سعی می کنم حرف گوش کن بشم ^_-
چشوم
نمی خونمش :دی

:))

آفرین دختر گلَمممممم ^_^

محمدعلی ‌ ۱۳ آذر ۹۷ , ۲۰:۵۳
سلام

عجله‌ای که نیست. منظورم از اینکه یه روزی می‌خونم، چندسال بعده :دی

نمی‌دونم شما از کجاش خوشتون نیومده (خوندم اون پست نظرتون رو البته) :)) الانم دقیق اون حدود دویست و خرده‌ای صفحه‌ای که خوندم رو یادم نمیاد. فقط یادمه که از یه‌جایی به بعد برام کسالت‌آور شده بود. انتخاب بد اسامی (که البته یک ترفند فوق‌العاده برای ایجاد پیوستگی در خوانش داستان بود به‌نظرم :دی به‌طوریکه که اگه چند روز خونده نشه، بعضی جاها از ذهن می‌پرید!) و کش دادن روزمرگی‌ها، ناامیدکننده بود، اما اون ایده اصلی، اون خلق یک دنیای کوچیک ولی جدید، اون واکنش و برخوردهای اولیه بشر با اشیاء عصر خودش، اون ارتباطی که بین معاصر و دنیای ساختگیش ایجاد می‌کرد، واقعا منحصربه‌فرد و جالب بود برام. 

سلام.

تو نقدش این جمله رو خوندم:" گویی نویسنده از این سبک، برای هذیان‌گویی استفاده کرده است." 
کاملا این جمله رو قبول دارم :دی
بله خیلی منحصر بفرد و خلاقانه بود و من از اسامی هم خوشم میومد و به نظرم نصف جذابیت از اسامی بود.  :)
و تصویرسازی هم عااالی بود واقعا.
ولی یه "آخرش که چی؟ِ" خاصی در طول کتاب باهام همراه بود.
البته انحرافات اخلاقی موجود در شخصیت‌ها هم انصافاً آزاردهنده بود و خوشحالم که نسلشون منقرض شد و خیال منم راحت شد :))

پیـــچـ ـک ۱۳ آذر ۹۷ , ۲۱:۰۵
دقیقا همون آخرش که چی؟ برای منم پیش اومد.

آرههه ماجرای مبهمی که آدم منتظر باشه بالاخره معلوم بشه وجود نداشت.

و همینطور میخوندی ولی نمی دونستی تا کجا باید پیش بری. اگر از ابتدا به پیش‌گویی رمزآلود اون بابا اشاره می‌کرد شاید کشش بیشتری ایجاد میشد.

بابای نرگس ۱۳ آذر ۹۷ , ۲۱:۵۲
خیلی وقته کتاب نخوندم

منم خیلی وقت بود کتابی رو کامل نخونده بودم.

کلاً برای تنوع چیز خوبیه. اما اینکه ۵۰ تومن پول بدی و صد سال تنهایی رو بخری واقعا کار عاقلانه‌ای نیست! :((

من از اسمش میترسم!
هروقت اسم این کتابو میشنوم یه غم گنده میفته تو دلم. شاید یکی از دلایلی که هیچوقت نخواستم برم سمت خوندنش همین بوده باشه!
"صد سال تنهایی" 
خیلی حزین نیست؟ :(

چرا، دقیقاً حزینه.

و کاملاً عامدانه این نام انتخاب شده و کل کتاب مملو از غمه و شخصیتهاش هم غمگین، تنها، مملو از ترس و ناامیدی و پوچی هستن. هیچ شعف یا روزنه‌ی نور، یا ذره‌ای امید در کتاب وجود نداره. 
:(

این کتاب پر طرفدار شد چون تو دوره خودش نثر خوبی داشته و موضوع متفاوت
ذهن نویسنده انقدر قوی بوده که تونسته این همه شخصیت رو توی داستان بگونجونه بدون اینکه با هم قاطی بشن
اون هم با این همه اسم تراری

از خوندنش پشیمون نیستم
ولی ادم با نخوندنش هم چیز خاصی از دست نمیده.

شاید. 

من نیز هم :)
البته از خریدنش کاملا پشیمونم:)

جناب منزوی ۱۵ آذر ۹۷ , ۱۲:۳۲
یعنی کتابش اینقدر داغونه ؟ :|
می خوام بخونمش، حداقل بدونم قصه اش چیه

آخه خیلی ها گفتن ملت عشق خوبه ولی تا الان به دلم ننشست، تقریباً تا صفحه ۳۲۰ رسیدم (از ۴۰۰ خورده ای صفحه )

داغون که نیست بالاخره جایزه برده دیگه. ولی اونی که من انتظار داشتم نبود و همه‌پسند نیست. مخاطب خاص خودشو داره. ولی چون میخواین بدونین در مورد چیه بگم که قصه‌ی پنج شش نسل از یک خانواده است. از اولین نفری که از شهرش مهاجرت میکنه و با رفقای مهاجرش شهری بنا می‌نهد تا آخرین نفرشون که حدود شش نسل میشن اگه اشتباه نکنم. و ماجرای زندگی اینهاست کلا که اسمهاشون همگی شبیه همه. و این شباهت به نظر من که جذاب بود ولی خیلی‌ها رو شاکی میکنه. و سبکش هم رئالیسم جادوئیه. یعنی ماورا و واقعیت رو در هم آمیخته و یه اتفاقهایی میفته که عمرا اگه بشه که واقعی باشه اما ما به عنوان مخاطب باور میکنیم انگار خیلی نرماله :))

هنر کتاب به همین چیزاشه که جالبش کرده.
ملت عشق هم جذاب نیست؟ :(
من فکر میکنم گاهی چیزی مثل جو زدگی یا عدم اعتماد به نفس از بیان نظر حقیقی باعث میشه مثلا وقتی میگن صد سال تنهایی نوبل برده، دیگه کسی جسارتشو نداشته باشه که بگه چرت و پرت بود :))
حالا این کتاب هم چرت و پرت نیست انصافاً ولی مخصوص همون کشورهای آمریکای لاتینه و برای اونها ملموس‌تر و جذاب‌تره.
بخونین خوبه. ولی نخرین :)

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
دی ۱۳۹۷ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان