روز طولانی، روزنوشت طولانی!

۱. اینکه میگن مامان‌ها یه دور هم با بچه‌هاشون مدرسه میرن و مشق و تکلیف می‌نویسن درست میگن!😒

دیشب مشق داشتمممم! باید یک "ساعت" درست می‌کردممممم!😫

۴ ساعت متوالی وقت و انرژیمو گرفت!😫

این در حالیه که بچه‌ها و مستر هم با من مشغول بودنا! ولی من لیدر تیم بودم!😅

اون‌قدر خسته شدم که وقتی رفتم پیش بچه‌ها که مراسم خواب رو اجرا کنیم و بخوابن، خودم در همون وضعیت تا صبح خوابم برد و مستر برای نماز بیدارم کرد!😪

اینم نتیجه‌ی زحمات خانوادگیمون.😊


۲. به خاطر اینکه دیشب خوابم برد، امروز به ناچار بدون سحری روزه گرفتم!

ماشالله هرچی هم روزه بگیری انگاااار نه انگار!😣

صبح باز خواب موندم و دوباره رکورد ۸ دقیقه‌ای رو با پسرک تکرار کردم!😑

بعد نشستم به تدوین رزومه‌م بر اساس فرمت، و بعد رفتم دانشگاه تا از اساتید اجازه بگیرم به عنوان معرف تدریس تو موسسات آموزش عالی تو رزومه‌م بنویسمشون!

یه اجازه‌ی ده ثانیه‌ای برای من ۲۰ مین معطلی داشت!😕

بعد با راننده سرویس پسرک تماس گرفتم که سوارش نکنه و خودم برم دنبالش که هم رویای پسرک رو برآورده کنم که همیشه دوست داشت برم دنبالش و هم اینکه بعدش به کارام برسم.

به پنج بار تماس گرفتم جواب نداد!😤

منم با دفتر مدرسه تماس گرفتم و به مدیرشون گفتم که پسرک رو تو مهد نگه دارن.

بعد بدو بدو از یونی حرکت کردم که پسرک معطل نشه.

همه‌ش فکر میکردم چطوری بپریم بغل هم،

که رسیدم و دیدم پسرک گلم تو مهد نیست!😨

سوار سرویس شده بود و رفته بود!😨😨

وااای دنیا رو سرم آوار شد!

زنگ زدم به راننده سرویسش گفت پیاده شده!😲😲

تمام مسیر تا خونه رو گریه کردم. داشتم دق می‌کردم..😭😭😭

زنگ زدم به همسایه‌مون گفتم ببینه پسرک کجا رفته.

گفت الان میگردم دنبالش.

بعد زنگ زد گفت تو کوچه پشت در واستاده بوده آوردمش خونه خودمون.

از خشششم نمی‌دونستم چه‌کار کنم! 😤😤

از بی تدبیریِ مدیر سه‌نقطه‌شون که بچه رو اینطور فرستاده بودن خونه.😡😡

اومدم خونه تو بغل پسرک زدم زیر گریه!😭

طفلک عذاب‌وجدان گرفت.😢😢

خیر سرم می‌خواستم برم دنبالش تا خوشحال بشه!😢

ناهارشونو برداشتم و بردمش خونه مامانم.😧

بعد مامانم زنگ زد به مدیر و باهاشون دعوا کرد(مدیرشون همسن و سال بابام بود روم نشد!)


۳.بدو بدو دوباره راه افتادم رفتم اون موسسه رزومه بهشون بدم.

ساعت دو بود! نیم ساعت بعدم تعطیل میشد!😞

معرفی‌نامه‌م رو دادم و رفتم رزومه رو بر اساس فرمت اون موسسه تنظیم کنم!

شد دو و نیم و همه رفتن!

آخرم دادمش به حسابدارشون! 😑😒


۴. امیدوارم این ترم بتونم دو سه تا کلاس بگیرم. این بخشی از رویاهای منه. 🙃

میم. قایِق‌مَرد ۲۰ آذر ۹۷ , ۱۸:۱۲
گویند که لحظه‌ای است دم کردن چای
یه خسته نباشید + چایی گرم تقدیم تو باد

واااقعا به چای نیاز دارم و الانم داره می‌جوشه. خیلی ممنونم.

جالبه که دقیقا 6 آبی شده!!

شایدم عمدی بوده :)

دلم یه پسرک خواست که توی راه که دارم میرم دنبالش به این فکر کنم که چجوری بپریم بغل هم و بعد ک ببینم با سرویسش رفته تا خود خونه بخاطرش گریه کنم :))

نگاه زیبایی بود ^_^

پریسا سادات .. ۲۰ آذر ۹۷ , ۱۹:۳۹
موفق باشی:)

ممنونم. همچنین شما.

شما هم آره؟ 😊

من تکذیب میکنم.

ملکه بانو ۲۰ آذر ۹۷ , ۲۱:۵۳
من کاملا از درست کردن کاردستی های شاهزاده انصراف دادم، در حد کمک هستم فقط.
چقدر خوشگل شده

عزیزم! فکر کنم هر مادری چند باری چنین خوابی رو تجربه کرده باشه‌

چقدر احساس تنبلی کردم! آخه من چون دلم نمیاد از خوابم بزنم تقریبا اکثرا بی سحری دارم روزه می‌گیرم
تو می‌تونی، ادامه بده بالاخره تموم میشه

ای وااااااای چه استرسی کشیدی، بگردم برات

کار خوبی کردی.

بیشتر کارهای این ساعت رو هم گل پسر انجام داد! فقط دایره‌ی اصلیش و تنظیم جای عقربه‌ها خیلی رو اعصاب بود! و واقعا پسرک از پیش بر نمیومد. ولی قیچی کردن و چسب زدنها با خودشه.
البته متاسفانه پسرک خیلی هم ایده‌آل‌گراست و بهترین کار رو میخواد که ببره! :(

:)) آره فک کنم ^_^

منم بی سحری می‌گیرم. ساعت یک میخوابم که سحری بخورم. وگرنه اگه مستر بیدار نشه منم عمرا بیدار بشم و این خیلی بده! :(
دیشب از افطار به بعد چیزی نخوردم. زیادی بی سحری بود :))

آرههه خیلی.خیلی. فاجعه بود واقعا :(((

صبورا کرمی🦄 ۲۰ آذر ۹۷ , ۲۳:۰۵
ای جونم
ساعته چه خوب شده
عدد ها رو چجوری اینجوری تمیز درآوردی ؟ 
قبول باشه
مدیر مهد ادب شد یا نه؟؟؟ 😑😐

قربونت.

اعداد انگلیسی روی برگه آچار پرینت گرفتیم دوربُری کردیم چسبوندیم.
ادب که بعید میدونم ولی خیلی عذرخواهی کرد.

جناب منزوی ۲۰ آذر ۹۷ , ۲۳:۳۰
واقعاً خسته نباشید و خدا قوت، قبول باشه

انصافاً منهم اعصابم خرد شد، چون برخی فکرها ذهنم رو اذیت می کنه.

ممنونم.

واقعا اتفاق فاجعه‌باری بود :((
حالا خودتونو ناراحت نکنین خدا رو شکر چیزی نشد.

پیـــچـ ـک ۲۰ آذر ۹۷ , ۲۳:۳۱
سلام
این نتیجه زحمات یه خانواده کمال طلبه!:)
خوشگل شده!
من جای تو باشم اگه ممکن باشه مهدشو عوض میکنم. همچین اهمالی خیلی بده! 
خدا روشکر حالا اتفاقی نیفتاد!

سلام. نه آرمان من این نیست. دقیق نگاه کنی دایره‌هاش کج و معوجه. چون کار پسرکه.

و اون بخش عقربه ایش هم خیلی مچاله‌س چون کار گل پسره. :))
تو عکس معلوم نیست.
آرههه خوشگله. البته طرح هم مال خودمون نیستا. از رو یه مدل درست کردیم ولی مال ما خیلی خوشگل‌تر شد. ^_^

منم به این فکر کردم. ولی متاسفانه بیشتر به تنبیه پسرک شبیهه تا تنبیه مهد! 😤😤
آره الحمدلله. 

موفق باشید.

سلامت باشین. همچنین.

... به دنبال حقیقت ... ۲۱ آذر ۹۷ , ۰۷:۴۳
حالا کارم می کنه؟
ساعت رو می گم :)
واقعا خوشگل شده...خدا قوت

چه روز پر ماجرایی...و چقد بده آدم کلی نقشه بکشه بعد نقش بر آب بشه...مثل شما دیروز،خوشحال کردن پسرک را

اگه موتور براش بذاریم آره دیگه.

اینو پسرک برد مهد. میخوام تشویقشون کنم یکی برای اتاقشون درست کنن موتور بذاریم براش ^_^
آره واقعا. خیلی بد بود :(

ایشالا که میتونی
و رویاهات محقق میشن
موفق باشی مامان خانم

ان‌شالله. ممنونم.

کار کی بوده پس؟

مستر.

البته چون ما باید هشت رو روی مشکی میذاشتیم این اتفاق افتاده.
حالا فک  کنین چرا باید هشت رو روی مشکی میذاشتیم.

چرا؟ :)

فکر کنین دیگه.

هشت میخابین؟
خاموشیه؟ :)

نه. این شماره ها رو روی برگه چاپ کردیم و دوربُری(کلمه مورد علاقه بچه‌ها!) کردیم. برای خونه‌های سیاه باید عدد سفید میذاشتیم. هشت، تنها عددیه که اگر کاغذش رو پشت و رو کنی هم بازم هشته!

تسنیم ‌‌ ۲۱ آذر ۹۷ , ۱۴:۳۵
خواهر منم اوایل مشغول درست کردن کاردستی‌های بره‌ی ناقلا بود. جغد؟ یا پنگوئن؟ یادم نیست دقیق. برای تمام حروف و اعراب درست کرد. بره‌ی ناقلا هم هی می‌گفت ماماننننن! مال من از هممممه خوشگل‌تر شده 😍
این کاردستی‌ها به نظر نمیاد چندان، ولی خیلی زحمت داره. خسته نباشید :))

آره زحمتش زیاده.  بره ناقلا اول بود یا سال دیگه میره اول؟

خدا حفظش کنه 😊
من تصمیم دارم نرم نرمک خودمو بیرون بکشم.  😊

تسنیم ‌‌ ۲۱ آذر ۹۷ , ۱۵:۵۱
پنج سالشه، چون یک ساعت قبل از مهر به دنیا اومده می‌تونه سال بعد بره اول. ولی خواهرم میگه نمی‌دونم سال دیگه بفرستمش یا نه. شکر خدا تو کلاسش نسبتا بولده، ولی خب مسئله فقط این نیست. چالش‌های زیادی داریم باهاش.
پسرک احتمالا خودش خیلی بلده، شما می‌تونین بکشین کنار؛ ولی بره‌ی ناقلا تازه شروع کرده نقاشی کشیدن! اصلا طرف این چیزا نرفته تا حالا. شما گل‌پسرتون هم همین حالا شراکت می‌کنه 😊 خیلی خوبه

ممنونم. خدا گل‌پسرهای شما رو هم براتون نگه داره 😊

عجب! ساعت تولدشو هم نگاه میکنن؟ 😉

پس تقریبا بین پسرک و گل پسره. متولد شهریور ۹۳ درست فهمیدم؟
منم نمیدونم چه کاری درسته!🤔
آره خب من از دو سالگی تو خونه با بچه‌ها کاردستی درست میکردم. البته نه خیلی منظم. ولی خب تو برنامه‌هامون بود.
ممنون عزیزم😊

جالب بو د

:)

تسنیم ‌‌ ۲۱ آذر ۹۷ , ۱۷:۲۳
اگه یک دقیقه بعد از نیمه شب سی و یک شهریور دنیا اومده باشه آره، ساعتشم نگاه می‌کنن :))
نه دیگه، نود و دو میشه. نود و سه تا نود و هفت که میشه چهار سال :) شما قرار نیست که ریاضی تدریس کنین؟ 😅😆 [مزاح:))]

😂😂😅😅

پس همسن پسرکه و بین گل پسر و پسرک نیست!
اشتباه فهمیدم اصلا🙂

نهههه. خیالت راحت. 😅اتفاقا میخواستم ریاضی بردارم، گفتم مدتهاست از ریاضی دور بودم بذار اولین کلاسام ریاضی نداشته باشه! ترسیدم🤣
از ترم بعدش اگر فرصتی باقی بود میرم تو تخصص لیسانسم😉

تسنیم ‌‌ ۲۱ آذر ۹۷ , ۱۷:۵۸
پس چرا نوشتین پسرکی شش ساله دارم؟؟؟ 🙃 نود و دو تا نود و هفت که میشه پنج سال!

همسن تحصیلیِ پسرکه.

پسرک نیمه دومِ نود و یکه.

تنها نکته جالب توجهش واسم روزه گرفتنت بود که من یا در روز پرمشغله روزه نمی گیرم یا کارهامو انجام نمیدم :\ بعد فهمیدم بی سحری هم روزه گرفتی! خداقوت بابا 

کار سختی نیست.اصلا.

روزها خیلی کوتاهن. اون روز من همه‌ش بدو بدو بودم بازم حالم خوب بود.
تازه بی‌سحری از افطار شب قبل!

من که با چشمای خشکم اصصصلا جرات نمی کنم :| چون وقتی میوه میخورم سریع تاثیرشو می بینم 
لطفا به درخواست کاملا رسمی و کاملا بزرگ وبم توجه کن ! 

خب نگیر. 😂

گفتم که. یکیش منم. گیر نده دیگه.

دقیقا دیروز به همکارم گفتم نزدیک یک ماه روزه قضا دارم بی بچه و بی شیردهی 
گفتم خیلی کار می کنن که روزه هاشونو‌می گیرن 
فکر کنم هر بچه دو ماه رو شاخشه نه؟ 
من هر سال حداقل ده روز دارم :/ 

آره هر بچه دو ماه رو داره معمولا. ولی خودمم مثل تو ام. امسال با پست فرشته متحول شدم 😂😂

یه ماه که چیزی نیست بگیر دیگه.

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ شش ساله،
و گل پسری سه ساله دارم.

+مهم: فقط و فقط به صورت مخفی وبها رو دنبال میکنم.
آرشیو مطالب
دی ۱۳۹۷ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۲۷ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۲۵ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۳۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۲۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۱ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۳۱ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۴۱ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۳۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۳۵ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۳۳ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۴۲ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۴۹ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۵۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۷۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵۲ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۷۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸۱ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۵۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۷۳ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸۱ )
دی ۱۳۹۵ ( ۸۸ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹۰ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۹۹ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۸۳ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۸۵ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۷۷ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳۸ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۲۱ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰۷ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۱۰۹ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹۱ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹۷ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۱۱۰ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۶۶ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۴۶ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۵۹ )
تیر ۱۳۹۴ ( ۳۶ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۵۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۸۸ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۳۶ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۳۸ )
دی ۱۳۹۳ ( ۴۱ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۷۵ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۲۸ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴۷ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۸ )
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان