آشپزخونه م
شده بود بازار شام!
شلووووووووووووووووغ!
سه ساعت تمام
تو آشپزخونه داشتم کار میکردم
که تمیز و مرتب شه!
مستر که اومد
از بس تمیزی به چشمش اومد
که
دعوام کرد
که "چرا خودتو اذیت کردی؟
چه عجله ایه؟!
کم کم انجام میدادی
نه همه شو با هم!"
:دی
شَبِش!
سرزده!
یه عالمه مهمون اومد!
به اضافه ی پدرشوهر و مادرشوهر
که هردوشون رفتن تو آشپزخونه!
:|
+آیا این یک معجزه نیست؟!
:)