فردا قراره برم پیش استاد،
و رسماً قراره بگم هیچی نمیدونم!
:|
+خدایا به خیر بگذرون لطفاً.
تو کار آماریش موندم اساسی.
فردا قراره برم پیش استاد،
و رسماً قراره بگم هیچی نمیدونم!
:|
+خدایا به خیر بگذرون لطفاً.
تو کار آماریش موندم اساسی.
دیشب اجرای میثم درویشان پور رو تنهایی دیدم.
البته که پای تلگرام با مستر تبادل نظرات داشتیم،
اما تنها بودم و از تههههههه دلم خندیدم.
دمش گرم!
:)
امروز مستر بعد از پنج روز از مأموریت برگشت.
بچه ها فوق العاده خوشحال بودند.
براشون ماشین پلیس و تفنگ آورده بود.
بحمدلله من خودم تا حد خوبی میتونم با ماجرای مأموریت های مستر بسازم،
اما مشکل پسرکه.
پسرکی که وقتی باباش نیست،
سر تا پا بغضه!
سر تا پا!
ای حسین!
در کربلا تو یکایک شهدا را در آغوش می کشیدی،
می بوسیدی،
وداع میکردی،
آیا ممکن است هنگامی که من نیز به خاک و خون خود می غلطم،
تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاری،
و عطش عشق مرا به خود و خدای خود سیراب کنی؟!
+شهادت تو مرا به یاد چمران انداخت،
مدااااام فکر میکنم به "یا حسین" هایی که تو در لحظات آخر میگفتی،
و یقین دارم این دعای چمران در حق تو مستجاب شده...
شهید حججیِ عزیز رقص تو در برابر مرگ چقدددددر زیبا بود.
دعایمان کن،
در جوار خوان بهشتی اباعبدالله دعایمان کن.
+این دعای چمرانِ بزرگ را زیاد بخوانید..
این دعا بی شک همه ی همه ی آرزومندانش را بزرگ میکند.
+لایوم کیومک یا اباعبدالله_صلی الله علیک.
یکی از جنبه های بلوغ ذهنی آدمها رو میشه از طریقه ی درک گذر زمان متوجه شد.
زمان برای کودکان خیلی دیر میگذره.
شما اگر به کودک بگید عصر میریم پارک،
تا عصر بشه برای او انگار سه روز گذشته! (مثلاً)
من فکر میکنم هر قدر آدمها بالغ تر میشن به لحاظ ذهنی،
سرعت گذر زمان براشون بیشتر میشه.
یک نوجوان 15 ساله،سال 88، هفت ساله بوده،
و وقتی از اون ماجرا حرف میزنی احساس میکنه قرنها گذشته!
یک جوان بیست ساله، سال 88 دوازده ساله بوده.
و احساس میکنه زمان زیادی از اون موقع گذشته حداقل به اندازه ی هشت سال!
اما برای من و امثال من، که 28ساله هستیم،
ماجرای سال 88 خیلی بخوایم تخفیف بدیم انگار سه چهار سال پیش بوده،
برای یک آدم سی و هفت هشت ساله اگر از ماجرای 88 صحبت کنید،
یه جوری واکنش نشون میده انگار همین یکی دو سال پیش بوده!
به همین علته که معمولا از بزرگترها خیلی می شنویم که عهههه! انگار همین پارسال بود!
اما یک کودک هیچوقت چنین حرفی نمیزنه.
در نتیجه اگر می بینید یه عده آدم تو سن و سال سی به بالا دارن بیخودی عمر تلف میکنند،
بدونید که هنوز بلوغ ذهنی کافی رو پیدا نکردند.
من احساس میکنم نرمال ترین زمان گذر عمر،
یعنی زمانی که واقعا زمان به سرعت خودش میگذره،
سالهای 18 تا 23 سالگی هست یه ذره بالاتر یا پایین تر.
از اون سنین که رد میشی دیگه انگار میفتی رو سراشیبی.
و هرچی میگذره شیبش تندتر میشه.
باید بدوی تا به زندگی برسی.
قدر بدونید لحظات رو.
+پرحرفی کردم نمیدونم برای چی و به چه هدفی!
خواستم بگم فقط! برای مخاطبانی خاص!
:)
+اینکه گفتم ماجرای سال 88 به خاطر سیاسی بودنم نیست خواستم یه چیزی بگم که حتی 15 ساله ها هم یادشون باشه!
میخواستم بگم ماجرای یازده سپتامبر احساس کردم خودم رو زیادی پیر نشون میدم! و جوانترها دیگه اصلا یادشون نمیاد اون روز رو! :دی
و میمون بازیگوش،
این روزها بالای درخته!
و من خوشحااااالم :)
+من یه تد تاک دیدم،
که بسیااااااار رو من اثرگذار بوده!
توضیحاتی از ذهن ما ارائه میکنه با یه سری تشبیهات!شاید الان دو هفته شده که دیدمش،
و واقعا دو هفته ست که زندگیم رو نظم "فعالانه"ی بیشتری پیش میره.
همون روز که دیدمش، با مستر نود و نه درصد معلقات زندگیمون رو به ثبات رسوندیم(ینی ببین چه اثری داشت برای من!)
باورتون نمیشه اما بعضی از این معوقات مربوط به سه چهار سال پیش بودند که اپسیلون همت لازم داشتند که ما نداشتیم!
و بالاخره به سرانجام رسیدند!
یعنی یه همچین آدمهای از زیر کار دررویی هستیم ما!این لینکشه! ببینید.
امیدوارم کیفیت این لینک خوب باشه.
+تو کامنت آقای حسن قاسمی لینک دانلودش هست. :)
داشتم برای مستر غر میزدم،
که مدل دوست داشتنت، مدل آسون و بی دغدغه است،
دیدم نه واقعا اینطوری نیست!
:)
+خوشحال شدم! خخخخ!
دیشب نماز مغرب و عشام رو خیلی بی حال خوندم،
بعد تصور کردم که اگر این آخرین نماز زندگیم باشه چی میشه!
رو به آسمون کردم و گفتم خدایا، ما که آدم نشدیم،
حالا گذشته ها دیگه هرچی شده گذشته،منم نمیتونم درستش کنم،
حالشم ندارم،
اعصابشم ندارم که هی حرصشو بخورم! (پررو بازی به تمام معنا!)
مرگ ایده آل و روح بلند و دیدنِ عالم جان به ما نیومده انگار،
لااقل بیا و خوبی کن و یه روزی، یه زمانی، یه وقتی منو ببر که اون روزم ایده آل باشه.
یه وقتی که لااقل حسرت همون روز رو نخورم،
لااقل تو اون روزم نمازهام همگی اول وقت بوده باشه،
تو اون روزم یه زیارت عاشورای پیش از مرگ خونده باشم،
تو اون روزم با بچه ها حسابی بازی کرده باشم،
با مستر مهربون بوده باشم،
تو اون روزم هدفمند زندگی کرده باشم،
نیای یه روزی منو ببری که بیزار از زمونه و زندگی و روزگار،
فقط صفحات وب رو بالا پایین کرده م..
نشه که مرگم تو اون روزهایی باشه
که وقتی که شب میشه و روز تموم میشه
آدم از فکر کردن به روزش احساس شرم میکنه،
بیا و خوبی کن..
+اگر هر روز جوری زندگی کنید که گویا روز آخر زندگی شماست،
عاقبت روزی چنین خواهد شد.
بعد از نزدیک یک ماه دوباره رفتم دانشگاه،
اما دوباره با موضوع پایان نامه م به چالش کشیده شدم.
هربار بهش فکر میکنم میگم خدایا چی شد که اینطوری شد!
موضوع قحطی بود واقعاً؟
استاد قحطی بود آیا؟
ای روزگار!
وقتی نتایج کنکور میاد،
آدم نمیدونه باید چه کار بکنه،
با کنکوری ها تماس بگیره و احوالشون رو بپرسه،
یا بی خیال باشه!
اگر تماس بگیری میگن فضوله،
اگر تماس نگیری میگن ما براش بی اهمیتیم،
من اصولاً ظرفیتِ پاسخ نشنیدن و به قولی پیچانده شدن رو تو هیچ مسئله ای ندارم،
برای همین خودم از کسی نمی پرسم رتبه ت چند شده،
شما هم بهتره نپرسید!
اما خواستم بگم اگر کسی از احوال کنکورتون می پرسه،لزوماً از فضولیش نیست!
و اگر رتبه تون رو بگید یا نگید این رتبه هیچی از شخصیت شما رو نشون نمیده،
اینکه رتبه تون رو نگید نشون میده که شما خودتون هم خودتون رو با این عدد محک میزنید،
و احساس میکنید این عدد هویتی از شما رو بروز میده.
که البته این صحیح نیست.
در نتیجه بی خیال باشین این روزهای زندگی خیلی زود میگذره.
چه با گفتن رتبه و چه بدون گفتنش! :)
+این پست خیلی طولانی بود، سه چهار بار کوتاهش کردم، مختصر و مفیدش شد این!
+دم رتبه اولی ها هم گرم. بهشون افتخار کردم واقعا :)
خیلی هم خوب و مسلط صحبت کردند :)
ولی رفقا این خط و این نشون،
رتبه ی اول کنکور دکترای امسال منم! :)
کاش کسی پیدا بشود در این مجلس را گل بگیرد برای ابد...
+مجلس دهم را به خاطر بسپار!
این که میگن باید قسمتت بشه که بری حرم،
درست میگن!
من به عنوان یک مجاورِ بی سعادت که حسرت زیارت درست حسابی تو دلم مونده،
پای این حرف رو مهر تأیید میزنم.
+دعا کنید قسمتمان بشود.
گاهی کاملاً دلسوزانه رفتار میکنی،
و مثلاً میخوای گره ای رو باز کنی،
اما طرف انقدر عجیب رفتار میکنه،
که تو ناچار میشی بگی:
"اصلاً به من چه!"
بعد این ها که جمع بشود،
بی تفاوت میشی..
و دفعات بعد نه به بقیه،
که پیش از شروع مکالمه به خودت میگی:
"اصلاً به من چه!"
+تلخ است ساقیا!
+اگر ناشی از دلسوزی چیزی رو گفته بودی که به اینجا کشیده تلخ است!
وگرنه در سایر موارد همین به من چه گفتنها بهترین روشه برای دخالت نکردن ها!
اگر میخواهید کسی شما را عزیزترینِ خودش بداند،
بهترینِ او باشید.
+لوسی می.
انسان تنها به دنیا میاد،
تنها زندگی میکنه،
و تنها می میره،
روابط اجتماعی
زندگی اجتماعی،
و نیاز اجتماعی،
یک فریــــــــــــــــــــب بزرگه..