از لحظات ناب جریان و فوران عشق اون زمانهاییه که
از گل پسر می پرسیم اسمت چیه!
:)
از لحظات ناب جریان و فوران عشق اون زمانهاییه که
از گل پسر می پرسیم اسمت چیه!
:)
امروز هوای حرم به دلم زده،
کاش میشد حرم باشیم.
+شهید حججی همه ی زندگی من رو از هم پاشید،
همه ی زندگی و شخصیت و هویت منو به یک باره داغون کرد..
حالا همین آدم امروز میاد حرم،
او امروز تو حرمه،
من مطمئنم.
و کاش میشد من هم باشم...
حاصل مرگ گل سرخ است عطر ماندگار
پس ملالی نیست گر از گل می بُرد عطار، سر!
شمع بی سر زنده می ماند که من باور کنم،
روی دوش مرد گاهی می شود سربار، سر!
چون طلب کرده است از اهل وفا دلدار، دل،
در طبق با عشق اهدا میکند سردار، سر!
دل به یک دست تو دادم؛ سر به دست دیگرت،
زیر سر بگذار دل، یا زیر پا بگذار سر.
+لایومَ کَیومُک یا اباعَبدللهِ_علیک السلام.
+شعر از محمد زارعی.
وقتی اساتید سر روش انجام پایان نامه ی من با هم کنار نمیان!
+این خیلی نامردیه.
این حرفها رو باید تو دفاع پروپوزال میگفتید!
این نامردیه!
همه ش این حرف همسر شهید تو گوشم می پیچه
که میگفت: این هفته های آخر مدام روزه میگرفت،
مدام هیئت میرفت،
و کاملاً حواسش بود،
و مراقب بود،
که مبادا اتفاقی بیفته که توفیق رفتن رو ازش سلب کنه...
+ما داریم چه کار میکنیم؟ حواسمون به چی هست؟ مراقب چی هستیم؟
+کاروان رفت و تو در راه و بیابان در پیش،
کِی روی؟ ره که ز پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟
امروز برادر مستر اومد خونه مون،
و دوباره نشستیم با جاری جان از بد روزگار گفتن!
درگیر کار آماری پایان نامه ام،
میخوام خودم انجام بدم،
و میخوام مسلط باشم به کار،
و میخوام جای ایراد باقی نگذارم.
+از اینکه هنوز مامان گاهی میگه تو دیگه مثل دبیرستانت نیستی،
یا اینکه میگه فلانی انتظارش از تو بیشتر بود ولی مطابق انتظارش نبودی(که معلوم نیست چرا مطابقش باید باشم)،
و بعد خواهرم رو موفق میدونه،
و من رو ناموفق بسیار شاکی میشم.
ازاینکه اگر من متفاوت شدم به خاطر همه ی شرایط غیرحمایتی ای بود که اونها با من داشتند،
در کنار همه ی شرایط حمایتی ای که خواهرم داشت.
از اینکه نمیتونه یه ذره حمایت کنه و اینقدر به رو نیاره، حس بدی پیدا میکنم،
خواهرم خودش همراه تره تا مامانم!
من امسال پر از انگیزه ام.
پر از انگیزه های مثبت و منفی برای بلند شدن،
تا بزرگ شدن برای خودم.
دوباره لوسی می شدن.
من یک لوسی می هستم.
من میتونم.
وقتی مستر مأموریت بود،
پسرک میگفت:
یه روزی بابام از کارش میاد کنار،
اون روز دیگه برای همیشه کنار ما می مونههه.
:)
تو آشپزخونه مشغول فعالیتم،
مستر با بچه ها بازی میکنه،
پسرک میگه:
بابا! روزهایی که هستی زندگی چقدر خوبه!
:)
دیشب موقع شام گل پسر از سر و کول همه بالا میرفت،
نمیذاشت مستر و پسرک یه لقمه غذا بخورن،
پسرک میگه:
مامان میشه سر گل پسر رو یه کم گرم کنی ما غذا بخوریم؟
مثل اینکه سرش زیادی سرد شده!
:))
هدفتان شهادت نباشد.
هدفتان انجام تکلیف فوری و فوتی باشد.
گاهی اوقات هست
که این جور تکلیفی به شهادت منتهی میشود،
گاهی هم به شهادت منتهی نمیشود.
البته آرزوی شهادت خوب است،
اما هدف کار را شهادت قرار ندهید.
هدف کار را
کار قرار بدهید،
کاری که باید انسان انجام بدهد و به آن اهداف نتایج کار برسد.
+رهبر انقلاب.
+خیلی دقت کنید به این جملات.
هدف سیدالشهداء_علیه السلام هم شهادت نبود..
دیروز رفتم با استاد حرف زدم.
کلی منو امیدوار کرد به کنکور،
به پایان نامه،
به مقاله،
به کار،
به همه چیز!
دوستش داشتم.
بعد رفتم پیش این استاد همراه،
گفت این پایان نامه غلط در میاد،
اینطوری کن و نکن!
میدونم که انجام اون روشی که استاد میگه
خیلی هم ضرورت نداره،
چون داورم با روشی که الان دارم مشکلی نداره،
اما خب من میخوام کارم با ارزش باشه،
و مقاله ی با ارزشی بشه.
نمیدونم چه کار کنم.
من تو را عااااشقانه دوست دارم...
+هیچ جا نمیشه این حرف رو زد! :|
واسه همین تو گلوم گیر کرده و اینجا گفتم!
برات دعای خیر میکنم همیشه ی همیشه.
خدا خیرت بده استاد.