من،
اخذ بورس دکترا
و یک عدد مستر ضدحال!
:(
وقتی خانم منشیِ مطب دکتر
فکر میکنه که من خواهر مسترم نه خانمش
چون به نظرش
اصلا بهم نمیاد دو تا بچه داشته باشم!
:دی
+بعد مستر نتیجه گرفت که
این یعنی اینکه من تا الان خیلی خوب ازت مراقبت کردم!!
داریم همگی با پسرک در نقش پلنگها بازی میکنیم؛
مستر، پلنگِ پدر، من پلنگِ مادر و پسرک پلنگِ پسر!
وسط بازی سنجد بیدار میشه،
به مستر میگم: پلنگِ پدر! لطفا بچه پلنگ کوچک رو دریاب!
مستر: مگه چند تا بچه پلنگ داریم؟
من: خب دو تا دیگه!
مستر: اون چیه؟ پسره یا دختر؟!
من: پسره دیگه! :|
مستر: ای بابا!
نمیشه لااقل تو بازی دختر داشته باشیم؟!
:))
به خاطر بازی های همیشگی سازمانی
مستر به آرزویی که حقش بود
نرسید...
+به نظرم خدا میخواد امتحانمون کنه..
+نمیدونم چقدر برای مستر همدل شدم و آرامبخش!
چقدر سخته زن بودن! :(
من و
مستر و
پدرش و
زعفران های توی باغچه!
+امروز یکی از خشمناکترین روزهای زندگیم بود!
از فرط خشم به مستر گفتم
که الی الابد خونه ی پدرش نخواهم رفت! :|