ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی‌می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+پسرکی هشت ساله،
و گل پسری پنج ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

1568.

پنجشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۱۳ ب.ظ

یه سری خاطرات هستند

که وقتی یادم میاد

کل وجودم درگیر میشه!

و بعد از یه مدتی

حتی اگر از ذهنم بره و دیگه بهش فکر نکنم

وجودم هنوز درگیر اون خاطره ست!!



+ینی خاطره هه یه حسی به آدم میده

که تک تک سلولهاتو مستقل از ذهنت،

درگیر میکنه،

در حدی که بعد از یه مدتی من یادم میره چی شد که سلولهام اینطوری شدن

بعد کلی فکر میکنم که یادم میاد که آها! به اون ماجرا فکر کردم اینطوری شدم!

+شما هم اینطوری هستین؟


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۱۰
لوسی می

نظرات  (۳)

اوهوم:/
پاسخ:
:)
آره کامنت اولی رو پذیرفتم که میشد اونطوری خوند و اونطور برداشت کرد :)
۱۰ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۳ مامان محمدمهدی
فقط یه خاطره تو ذهنم هست که هروقت یادش بیفتم یه چیزایی شبیه همینایی که گفتی اتفاق میفته تو وجودم البته من برداشتم ازینایی که گفتی بار و آثار منفیه و اون خاطره هه هم به همین شکل...
پاسخ:
خوش به حالت که فقط یکیه!
من هوارتا خاطره دارم..
آره درست میگی بیشتری هاش منفی ان! البته مثبت هم هست ولی خیلی کمتر سلول درگیر کنه!
۱۰ دی ۹۴ ، ۱۶:۳۷ دلا بانو
"وای آره چه خوب توصیف کردی:)
مخصوصا خاطره بداش! بیشتر می مونن انگار تو سلولا:|
گاهی به شوهرم می گم حالم خوب نیست ولی یادم نیست چرا:)
بعد یهو می گم آها به فلان چیز فکر کرده بودم:))) گاهیم یادم نمیاد قضیه چی بوده!
کلی بهم می خنده اینجور وقتا!
چندروز پیش دنبال حدیث می گشتم تو نهج الفصاحه که بنویسم بزنم تو خونه
بعد اینو دیدم:"
این خطای بالای تو گیومه رو ظهر نوشته بودم. رفتم حدیثرو پیدا کنم بیارم که شوهرم اومد. دیگه رفتیم ناهار بخوریم.
از اون موقع به بعد هیییی این پستت تو ذهنم بود، و اگه بدونی چقدرررررررررررر به چیزای مختلف و خاطرات مهمم فکر کردم!
تازه فکرکن این وسط حمومم رفتم! واسه منم که اتاق اندیشه س اونجا! هی فکر کردم هی گریه کردم هی به نتیجه های مختلف رسیدم! مهمترینشم این بود که "چقدررررر تک تک ما آدما تنهاییم و چقدر به جز خدا هیچ کسو نداریم!" حالا بماند که چرا به این نتیجه رسیدم ولی خب نتیجه خوبی بود دیگه:)
حالا هی سعی وافر می کنم به همین نتیجه هه فکر کنم و حال خودمو خوب کنم بلکه اثر اون خاطره ها بره:|
خلاصه که پستت درگیرم کرد حسابی امروز لوسی بانو:)))
حدیثرم الان که خوندم شک کردم اصلا درست برداشت کرده بودم یا نه! حالا اگه سرچ کردم و مرتبط بود میام بهت می گم:*
پاسخ:
عجب! :)
فکر نمیکردم اینقدر اثرگذار باشه.
واقعا ما خیلی تنهاییم..
حالا این کامنت شما من رو به یاد پست 1391 م انداخت!!
نوشته بودم:
خدا تنها کسیه که
همیشه ی همیشه
برای کارهای ما، حرفهای ما، و احساسات ما
ارزش قائله و بهشون اهمیت میده!