وقتی وقتت رو به بطالت میگذرونی
و فرداش داغ تبخال روی لبت باقی می مونه،
تا یک هفته به یاد این اشتباه و تصمیم بعدش بیفتی.
خیلی هم خوب!
:|
وقتی وقتت رو به بطالت میگذرونی
و فرداش داغ تبخال روی لبت باقی می مونه،
تا یک هفته به یاد این اشتباه و تصمیم بعدش بیفتی.
خیلی هم خوب!
:|
بارها بهت گفتم تو مسائل مالی دخالت نکن و حرفی از پول نزن!
نمیدونم چرا شیرفهم نمیشم!
بعد از کلی بالا پایین کردن و چپ و راست رفتن تصمیم گرفتیم پسرکمون رو به مهد نفرستیم و بفرستیمش کلاسهای متفرقه.
مثلا ژیمناستیک و نقاشی و تکواندو و موسیقی!
هم به لحاظ هزینه ای صرفه جویی قابل توجهی ایجاد میشه (ماشالله چه مبالغ بالایی داره مهدکودک ها!)
بابا دانشگاه دولتی اگر شما شبانه درس بخونی با نصف قیمت یه مهد کودک بعد از دو سال بهت مدرک ارشد میدن!
نمیدونم این مهدها چه گلی به سر این بچه ها میزنن اینقدر پول میگیرن! پنج میلیون برای یک سال! آخه این انصافه؟ (البته به مهدش هم ربط داره که چطوری باشه! ولی من پرسیدم حداقل قیمت مهد در یک مهد معمولیِ نیمه خصوصی و تحت نظارت آموزش و پرورش دو میلیونه! خدایی کرمتون رو شکر!)
حالا بگذریم! خواستم بگم هم تو هزینه ها صرفه جویی میشه،
هم اینکه من از اون دو ساعتی که یه کلاس میره بهتر میتونم استفاده کنم چون میتونم برم خونه مامانم (کلاسهاش پیش خونه مامانمه)
هم اینکه خسته نمیشه، هم اینکه نتیجه ی تعاملات اجتماعی و آموزش و اعتماد بنفس و امثالهم براش ایجاد میشه.
خوبه دیگه :)
چی میشد عادت میکردیم
وقتهایی که حوصله ی چیزی رو نداریم،
و احساس بیکاری میکنیم،
عوض دویدن پای نت،
قرآن باز کنیم و فقط دو آیه قرآن بخونیم.
اگر این کار رو کرده بودیم تا الان زنگاری بر دلهامون نمونده بود.
بیماریِ گناه جورِ ناجوری دست و پامون رو بسته*،
که حتی به درمان حساسیت داریم!
*شخصی نزد امیرالمومنین_علیه السلام رفت و گفت: من نمیتونم برای نماز شب (توجه کنید نماز نافله ی شب!) بیدار بشم، چه کنم؟!
حضرت فرمودند: گناه های بسیار، دست و پای تو رو بسته.
+باز این دل من تنگ محرم شده ارباب...
صدای مرا از دانشگاه می شنوید!
پاشدم قر قر قر اومدم دانشگاه،
اما به صورتی کاااملاً هماهنگ شده بچه ها کلاس رو دودر کردند!
هیچی دیگه، واستادم تا استاد بیاد ببینه من اومدم! هههه هه!
اومد گفت بریم بگردیم دنبالشون.
قدرکی گشتیم ولی پیداشون نکردیم.
منم که اصلاً کسی رو نمیشناختم!
به تمام معنا دست از پا درازتر اومدم نشستم تو سایت منتظر مستر که بیاد دنبالم بریم خونه!
اینم از روز اول دانشگاه!
:)
+البته که استاد خیلی خوشش اومده بود از فرط هماهنگی بچه ها! :/
+من به این درس نیاز دارم! محض مشاهده ی جمال استاد یا لذت درس خوندن و اینا نمیام دانشگاه.
به چند تا درس دیگه هم راستش نیاز دارم اما موندم بچه ها رو چه کار کنم که بشه بیام! :/
تصمیم گرفتم تو یکی از کلاسهای دانشگاه به صورت مستمع آزاد شرکت کنم!
:)
و حس خوبی دارم که امروز قراره برم سر کلاس :)
برادرزاده ی مستر کنکوریه،
و من انگار که خودم کنکور داده باشم،
دل تو دلم نیست!
+آخه چقدر من چقدر خوبم آخه! خخخخ!
پست مرتبط پارسال این موقعها!
+بی ربط نوشت: از بیان خیلی ممنونم که پاسخ کامنتهامون رو برامون ارسال میکنه.
از این بهتر نمیشه واقعا. :)
یک تحلیل سیاسی با حرفهای جدید.
دوست داشتید اینجا بخونید.
+اینکه این لینک رو معرفی کردم هرگز به معنی تأیید صحبتهای ایشون نیست.
اما نگاه جدیدی رو برای اونهایی که فکر باز و آزاد اندیش دارند و از طرفی هم پیگیر سیاست هستند ارائه میکنه.
+ از اتاق فرمان اشاره می کنند حرفها خیلی هم تکراری می باشد! عذرخواه هستیم! نخونید! :)
بدترین چیز،
تمام شدن زندگی در میان مردمی است
که به تو احساس تنهایی میدهند.
+به جای اینکه فکر کنیم چند نفر ما رو تنها گذاشتن،
یه لحظه به این فکر کنیم که خودمون تا به حال به چند نفر حس تنهایی رو القا کردیم؟!
+رابین ویلیامز.
مدتیه که درگیر موضوع "محبت" و "نوع دوستی" در جامعه ی خودمون هستم.
چندی پیش داشتم صحبتهای یکی از مجریان آمریکایی رو گوش می کردم،
که متوجه شده بودند که بچه ش بعد از تولد دچار عارضه ی قلبی هست و به ناچار در همون بدو تولد عمل جراحی قلب باز روش انجام دادن.
مجری همینطور تعریف میکرد و هی گریه میکرد و هی میخندید،
اما موضوعیت اصلیِ این ماجرا برای من، اون وقتیه که از صمیم قلب از همه ی دوستان، آشنایان و همکارانش سپاسگزاری کرد،
و نقل به مضمون گفت که "هرکسی که منو میشناخت و باهاش همکاری و دوستی داشتم، اومد و دلجویی کرد و رفیق راه بود."
چقدر در برابر هم وطنانمون اینطور رفتار میکنیم؟
نه هم وطن، که دربرابر خانواده و دوستانمون. ما ملتی هستیم مسلمان، یک مسلمان برای جزئیات رفتاریش در زندگی دستورالعمل داره
روش داره، باید و نباید و مستحب و مکروه داره،
ما یه سری آرمانها و یه سری الگوها داریم،
ما یه هدفی داریم و به دنیا به چشم گذرگاهی برای زندگی ابدی نگاه میکنیم
اما..
اما وقتی که طیف مشابه جامعه ی ما، یعنی بازیگران و مجریان ما به مشکلات مشابه با اون مجری آمریکایی دچار میشن،
وقتی تو شوهای تلویزیونی حضور پیدا می کنند تنها چیزی که ازشون می شنویم گلایه است از تنها موندن.
گلایه از همدل و همراه نداشتن!
چرا؟!
و از جرم گیرِ "اکتیو" استفاده کنیم!
:)
+جرم گیر "من" هم خوبه اما نمیدونم چرا اینقدر کمیابه!
اما "اکتیو" قابل دسترسیه :)
+بی ربطه اما خدایی دوست داشتم ارژنگ امیرفضلی برنده ی مسابقه ادابازی باشه حیف شد! :|
تولد برادرمه،
به خاطر عشق مفرطی که به بایرن مونیخ داره کیک بایرنی براش سفارش دادم!
صبح برای رفتن به دانشگاه بچه ها رو بردم خونه مامانم،
و به پسرک گفتم یه وقت به دایی نگی که تولدشه. این یه رازه.
تو راه برگشت به خونه، بهش میگم آفرین پسرم که رازمونو به دایی نگفتی.
با افتخار گفت: آره من که رازمونو نمیگم، فقط بهش گفتم ما برات یه شیرینی سفارش دادیم.
بعد دایی گفت: مگه عید منه*؟
منم گفتم: نه!
دایی گفت: پس چی؟
منم بهش گفتم این یه رازه نمیتونم بگم! راز مامان و بابامه ببخش که نمیتونم بهت بگم!
:))امروز دوباره رفتم دانشگاه،
خودم یه ایرادی به مدل پژوهش وارد کردم تحویل استاد دادم! خخخخ!
بعد استاد میگه خب چون شما مهندسی خوندین این چیزا به فکرتون میرسه!
حق با شماست اما همینه دیگه گیر نده! :|
قشنگ توجیه شدم!
بعد رفتم مشکل همیشگی انتخاب واحدمو حل کردم،
و بعد هم با دو تا استاد صحبت کردم.
همین دیگه!
اینم از امروز.
+یکی از بچه ها به یه روشی که من دوست می دارم داره کار پایان نامه انجام میده.
دلم میخواست وقت داشتم و خودم براش انجام میدادم
اما فرصتش رو ندارم.
حیف و حیف و حیف و صد حیف! فقط همینو میتونم بگم.
چالش جالبیه! تو وب فیش نگار، آقاگل، و یک آشنا این موضوع رو خوندم و یهو دلم خواست منم بنویسم!
از وقتی که دانشگاه میرفتم.
صادقانه بگم که هیچوقت از یادآوری خاطرات کارشناسیم حس خوبی نداشتم. برای
همین این کار رو کردم و این متن رو نوشتم. دوباره نشستم و مو به مو یادآوری کردم که بر من چه
ها گذشت و چرا اینطور گذشت. نسبت به دوره ی ارشد حس خوبی دارم برای همین دیگه ننوشتمش! بماند که در همین وب واقع نگاری هایی از دوره ی ارشد دارم و دیگه تکرار مکررات میشد.
فقط بگم که خیلی متنم طولانیه!
خییییییییییییییییییییییلی طولانیه! اما من به همین عللی که گفتم باید می نوشتم و باید عمومی هم می نوشتم! اما شما نخونید!
میخواستیم با مامانم اینا بریم یه باغی بیرون شهر،
پسرک اصرار داشت دوچرخه ش رو هم ببریم.
مستر میگفت: دوچرخه ت رو بذاریم تو ماشین دیگه خودمون جا نمیشیم؛ نمیشه ببریمش.
پسرک: خب بدیم باباجون بیارن (بابای من)
مستر: بعد مامان جون و دایی چطوری بیان؟
پسرک: اونا با ماشین ما بیان، باباجون دوچرخه ی منو بیارن [کشته مرده ی راه حلهاشم! :)]
مستر: یعنی باباجون تنها بیان؟
پسرک آره دیگه! که دوچرخه مو بیارن.
مستر: گناه دارن خب! همه ی راه تنها باشن، گناه ندارن؟
پسرک: چطور شما همه ش تنها تنها میری مأموریت چیزی نیست،
چطور باباجون این همه تنها تنها میرن سرکار چیزی نیست،
حالا یه ذره راه تا باغ نمیتونن تنها بیان؟؟!
:))