ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی می 28 ساله هستم.. مینویسم برای دل خودم.. خودمِ خودم.

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+یک پسرکِ چهار ساله،
و گل پسری یک ساله دارم.
-------
اگر دوست دارید میتونید مطالب "درباره ی من" رو در منوی بالای وب ببینید.

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۳ ارديبهشت ۹۶، ۱۰:۲۵ - مردی بنام شقایق ...
    ان شالله

3285.

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۵۴ ب.ظ

وقتی خواهرزاده ی مستر خبر قبولی دانشگاهشو میده

از خوشحالی بغض میکنم

و چنان هیجانی بهم دست میده که نمیتونم تو جای خودم بند بشم

برای همین می پرم تو اتاق

تا به خواهرشوهر زنگ بزنم و تبریک بگم...



+برای خودم باورنکردنی بود این حجمِ خوشحال شدن :)

بدون اغراق انگار که خبر قبولی خودمو شنیده باشم..

+به خودم امیدوار شدم :)

من نسبت به خانواده ی مستر مهربانم هنوز :دی

۹۵/۰۶/۳۰
لوسی می

نظرات  (۸)

^___^
آفرین بانوی مهربان
پاسخ:
:دی
:))
شاید خواهر شوهر را دوست می دارید
یا دخترشان را
یا روزی خیری داشته اند از برایتان
یا بدی ندیده ای از جانب شان

;)
پاسخ:
:)))
مرسی که خواستی توجیه کنی که اونقدر ها هم مهربون نیستم! :))))
خب من از خواهرشوهرم بدم نمیاد و به عنوان خواهرشوهر دوستش دارم.
اما حقیقتش برام اونقدرها هم دوست داشتنی نیستن که باور کنم که حسم مثل وقتی باشه که خودم قبول شدم.
من این حجم از خوشحالی رو به غیر از همه ی قبول شدنها و خوشحال شدنهای خودم، یک بار برای برادرم و بار دیگه موقعی که مستر از پایان نامه ش با نمره ی عالی دفاع کرد تجربه کرده بودم.
فکر نمیکردم برای شخصی تا این حد دور در نسبت فامیلی هم تجربه ش کنم..
البته شادی من برای دفاع مستر با همون حجمِ اغراق آمیز و عجیب تا مدتهااااااااااااا ادامه داشت اما خب برای ایشون فروکش کرد و یکی دو ساعت بعد به زندگی طبیعیم بازگشتم :)
مورد دو و سه هم که کلا منتفیه!
البته خواهرزاده ی مستر پسره :) برای همین برای من عجیب تر بود این خوشحالی.
فکر کن وقتی به خواهرشوهرم زنگ زدم و تبریک گفتم و کلی جیغ جیغ کردم بهم گفت باورت نمیشه لوسی وقتی دیدم قبول شده از خوشحالی گریه م گرفت!!! :|
گفتم بابا من زنداییشم دارم از ذوق گریه میکنم شما که مامانشی! :|
:دی
نه این نیست ...من که بارها بهت گفتم خیلی مهربونی :)) والا
(از چیزهایی که می نویسی و... کاملا مشخصه)
هویجوری گفتم...دورهمی!
پاسخ:
عزیز دلمممممممممم میدونم منظورت این نبود شوخی کردم!
کلی :))) هم گذاشتم که بدونی شوخیه.. :)
بوس بوس
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۳۳ تنها دلشکسته

سلام

واااااااااااااااااااای چه زندایی مهربونی :) یه کم باورش سخته :)))

آخه ما زندایی مهربون از مدل شما نداشتیم و ندیدیم... :(

حالا چی قبول شده که باورش سخت بوده . __ .  پزشکی؟!

من فقط برا موردهای خودی اونقد ذوق میکنم :( چون خیری از بقیه ندیدم جز حسادت و کینه :(

پاسخ:
:))
آره برای خودمم سخت بود :))
بعد دیدم من انقدر که دلم مهربونه از شادی بقیه شاد میشم :)))
نه ریاضی بود و مهندسی قبول شده یک جای خوب :)
بله ما هم انصافا از اینها جز حسادت ندیدیم.. هعی روزگار!!
الان یادم اومد روز اول زندگیم خواهرشوهرم اومد و به من گفت مهندس هستی که باش! :|

+نه خدایی الان که فکر میکنم دلم زیادی مهربونه! :))))
بابا احسنت ::))
پاسخ:
:))
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۴ مامان محمدمهدی
چه عجیب غریب:)
پاسخ:
خخخخخ!
چه رشته ای قبول شده  بود که اینقد ذوق داشتن؟
پاسخ:
مهندسی قبول شده. یک جای خوب :)
۰۱ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۲ نجمه خانم
واای
اون نظر بلند بالای من ثبت نشده یعنی؟


پوففففففففف
پاسخ:
گویا که نه :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی