نماز روز یکشنبه ی ماه ذی القعده رو از دست ندید.
امروز آخرین یکشنبه ی ماهه.
+ان شالله خدا هم قبول کنه.
و خیراتش بر زندگیهامون جاری باشه.
نماز روز یکشنبه ی ماه ذی القعده رو از دست ندید.
امروز آخرین یکشنبه ی ماهه.
+ان شالله خدا هم قبول کنه.
و خیراتش بر زندگیهامون جاری باشه.
چی شد که یک نفر فکر کرد که پارگی یه بخشی از شلوار هم میتونه تیپ جذابی ایجاد کنه؟!
چی شد واقعا؟!
و بعد چی شد که بقیه هم حس کردند که آره جذابه،
و خریدند.
گاهی فکر میکنم چقدر خوبم!
اون چیزی که ته دلم هست چقدر موجود خوبیه،
روحم خیلی خیلی خوبه!
اما این نفس چرا بر سر راه این روح خوب قرار گرفته،
که زمینه ی بروز و ظهور اون روحِ خدایی رو از من سلب می کنه؟!
خیلی نامردی ای نفس اماره.
امروز تولد خواهرزادمه و من برای اولین بار از مدتها پیش هدیه خریده بودم!
خخخخ!
با خیال راحت به مهمانی برویم!
با یک نفر تماس گرفتم برای روش انجام پایان نامه.
میگه هر یک ساعت که براتون وقت بذارم،
هزینه ش میشه 100 تومن!
+انصافا صد تومن زیاد نیست اما برای 60 دقیقه خیلی زیاده!
زورم میاد. خیلی هم زورم میاد!
دیروز گل پسر دستش به زنگ در خونه رسید.
و امروز اصرار داشت که زنگ بزنه،
و هی میگفت:
دین دین! کیههه؟!
+یعنی من غش کردم براش!
امروز پسرک یه بطری نوشابه ی کوچیک پیدا کرده بود،
و میگفت مامان اگر در بطری نوشابه رو سوراخ کنیم،
یه نخ(!) از توش رد کنیم
و اون سر نخ رو بکنیم تو در یه بطری دیگه،
میشه از اونایی که لاکپشت نینجا داره!
+منظورش نانچیکو بود! :)
چقدر نگران داداشم هستم،
سال دیگه کنکور داره!
والا اینقدری که نگران اونم نگران خودم نیستم برای کنکور دکترا!
+چون لیاقتش رو داره میدونم.
و تیزهوش این مملکته.
ماشین حامل شهدا جلو میرفت،
و ما خیل جمعیت پشت سر اونها میرفتیم و اشک میریختیم.
احساس میکردم قیامت شده،
اونها دارن به بهشت میرن
و ما پشت سرشون التماس می کنیم..
+چقدر خوبه گاهی این مراسمها تو شهر هست،
می فهمیم که واقعاً بر خلاف این همه تبلیغات،
ما در اقلیت نیستیم.
:)
ناهار امروزمون از پایه و اساس ارگانیکه!
ان شالله که روزگار همه ارگانیک باشه.
+مرغ کیلو ده تومنی! :))
اساسی افتادم رو دور کنکور.
هر روزم پر از انگیزه ست.
کاش امسال واقعاً سال من باشه.
میشه خدا؟
میشه؟
پدر مستر به من میگه:
برای این بچه ها بستنی بخرم که اشکالی نداره ها؟
پسرک میگه:
نه! اتفاقا خوشحالمون می کنین!
:)
دیروز رفتیم جگرزنون خونه ی برادر مستر،
و افتادیم تو وادی انتخاب رشته ی دخترش!
خب متاسفانه رتبه ش چیزی تو مایه های افتضاحه،
اما خب من براش امیدوارم.
+خیلی نگران داداشمم.. خدایا خودت کمکش کن.لطفاً.
او رو کفایت کن به جبران همه ی چیزهایی که نداشته.
خیر و صلاح پیش بیاد برای همه ی کنکوریها ان شالله.
دیشب رفتیم حرم،
من نمیدونم وقتی برای بار آخر حرم رفته بودی،
چطور درخواستت رو گفتی،
که اینطور تایید شدی.
+الهی انی اعیذهما بک و ذریتهما من الشیطان الرجیم.
خدایا من هرکدوم از پسرهامو نذر یکی از اولیائت کردم،
و هر دو رو نذر امیرالمومنین،
خدایا مبادا برای رشد دادن اونها به ظرفیت من نگاه کنی،
که من هیچم،
مبادا اونها رو به جرم گناه من زمین گیر کنی،
مبادا به خاطر بی ظرفیتی من به اونها هم ظرفیت ندی
خدایا من میدونم که هیچی نیستم،
ازت خواهش میکنم نذرم رو بپذیر،
و پسرانم رو بپذیر،
و برای این پذیرش به من نگاه نکن..
به نامشون، و نیتی که مادرشون داشت نگاه کن.
من هیچوقت نمیتونم اونی باشم که باید،
اونی که لایق مادریِ دو شیعه ی بزرگ از شیعیان امیرالمومنین باشه،
اما تو رب العالمینی،
پرورششون با تو باشد ای رب العالمین. ای کاش که به قبول حسن از من بپذیری.