فرزندِ شما،
شما رو در جایگاهِ خدا می بینه،
در ایفای نقشِ خدا بهترین باشید.
خسته ام.
عمیقاً خسته ام.
احساس میکنم هرقدر میدوم به زندگی نمیرسم..
به اندازه ی همه ی روزهای همسرانه و مادرانه م خسته ام.
+گاهی دوست دارم به اندازه ی شش سال بخوابم..
مراحل رشد توانایی های بچه ها،
به طرز جالبی شبیه همه.
حالا نمیدونم بچه های من مثل همن،
یا همه همینطوری ان!
+گل پسر درست مثل پسرک در همین سن و سال،
مدام پامیشه دور خودش میچرخه!
هی گیج میشه میخوره زمین،
اما خب دست بردار نیست!
روز جهانی خنده های بی دلیل بچگانه..
:)
+این پیشنهاد یه پیج بود،
خیلی پیشنهاد خوبیه.
تو هر هفته، روزهای تعطیل که خانوادگی کنار همیم،
یا تو ماه یک روز،
یا روزهای عید،
یا هروقتی که حالش رو داریم،
اون روز رو روز خنده های بی دلیل بچگانه قرار بدیم.
+و ما خواستیم امروزمون اینطوری باشه که نشد البته! :|
چند وقت پیش با مستر در مورد "چرا بچه های بیشتر؟" صحبت میکردم.
مثل همیشه این مستره که سر این چیزها یه حرفی میزنه که تو دیگه نتونی چیزی بگی!
یه چیزی میگه که مجبور بشی قانع بشی!
کلا دید مستر به این چیزها خیلی متعالیه.
اما متاسفانه من بارها و بارها،
و گاهی مدتهای طولانی درگیر دنیادوستیهام میشم...
+مستر میگه هر فرزند یک فرصت ایده آل برای نجات از سابقه ی گناه آلوده.
همین بچه ها اگر هر جا به لطف تربیت ما کار خیری بکنند ما در اون کار شریکیم،
و این ایده آل ترین انگیزه برای داشتن بچه های بیشتره.
+من از داشتن این دو فرزندم هرگز حتی لحظه ای پشیمون نیستم.
سوالم در مورد بیشتر شدن این بچه ها بود.
به نظرِ دنیا دوستم دو تا کافیه!
و به نظر آخرت طلبم، حق با مستره!
و امروز،
نهم ربیع الاول،
حوالی همین ساعت،
اولین دعای رسمی من در حق تو...
کاش مستجاب باشد.
+نهم ربیع الاول برای من و مستر روز مهمیه.
البته برای من! مستر که هیچوقت یادش نیست هی من یادآوری میکنم!
البته هیچوقت هم احساس نکردم براش جذاب باشه این یادآوری!
نمیدونم شایدم باشه!
مهم اینه که به مراسمی که من ترتیب میدم و درخواست میکنم پایبنده! :دی
الگوهای خوبی برای بچه هامون باشیم.
+به نظرم گذشتن از کینه ها،
حتی کینه های خیلی بزرگ،
یا محبت کردنهایی که تو ذات واقعیمون نیست،
یا صداقتها، بزرگواری ها، بزرگمنشی ها و هر کار خوبی،
فقط به این نیت که الگوی خوبی باشیم،
بازم ارزش داره..
والا ارزش داره!
آینده ی بچه هامونو ببینیم!
و در یک کلام:
خودمون رو به خوبی بزنیم!
مریضی های بچه ها که طولانی میشه،
من خود به چشم خویشتن،
بینم که جانم می رود...
+الهی که روزیِ هر روزه ی همه تون سلامتی باشه.
وقتی صدای "لبیک یا حسینِ" میثم مطیعی از لوستر بلند میشه
و گل پسر بدو بدو کنان و سینه زنان اینور و اونور میره،
دوست دارم درسته قورتش بدم.
+چقدر این مداحی قشنگه!
آخه خدا چقدر قشنگه!
ای بابا!
تک تک ابیاتش با روح و روانم بازی میکنه!
فکر میکنم پسرک با من راحت نیست.
احساس میکنم من یک مادرم،
در همه ی احوالاتی که با پسرک بازی میکنم هم مادرشم،
هیچوقت خودمو تا سن او پایین نیووردم،
همیشه او رو تا سن خودم آوردم که متوجه باشه و مثلا عاقلانه رفتار کنه..
میترسم.
راستش از این دوری و احتمال صحت این تصور خیلی می ترسم..
+مستر مخالفه و میگه تو به اندازه ی کافی مادر شیطون و شادی هستی!
اما این باعث نشد که من از این تصورم دست بردارم و خیالم راحت بشه. :(
عصر از مامانم خواستم بیان پیش گل پسر بمونن که من پسرک رو ببرم دکتر.
دکتر گفت خوبه! هیچیش نیست!
:|
+من بچه ها رو پیش دو تا دکتر می برم!
یه بار درمیون عوض میشه تقریبا!
یکیشون نزدیکه و دیگری دوره، بستگی به شرایط می برمشون.
و نظر هر دو رو هم قبول دارم.
جالب اینه که یشون نظرش اینه که هیچ بچه ای هرگز هیچیش نیست!
انقدر ریلکس و امیدوار کننده حرف میزنه که نگو!
اون یکی کاملا برعکس!
به جزئیات رفتاری و بیماری بچه ها هم دقت تام و تمام داره و کلا تو فاز پیشگیریه!
به نظرش هر بچه ای در هر لحظه ممکنه یه چیزیش باشه!
خب معلومه که این بار پیش دکتر اولیه برده بودم دیگه!
خیالمو راحت کرد.
گفت صبوری کن خوب میشه!
+ممنون از احوال پرسی ها و توصیه های خوبتون.
انقدر دستهای خودم یخ زده و سرده،
که اصلا جرئت نمیکنم به پسرک دست بزنم،
قطعا براش آزاردهنده ست.
+ با بوسیدنش هی دمای بدنشو چک میکنم! :(