امروز رسماً رژیم ترک ناهار رو شروع کردم!
البته ناهار میخورم الان،
اما کاملا بدون نان و برنج.
کم کم دیگه حذفش میکنم بالکل.
:)
+ان شالله. :)
امروز رسماً رژیم ترک ناهار رو شروع کردم!
البته ناهار میخورم الان،
اما کاملا بدون نان و برنج.
کم کم دیگه حذفش میکنم بالکل.
:)
+ان شالله. :)
ما هیچوقت نمی فهمیم که تو ذهن و دل طرف مقابل چی میگذره.
گاهی بهمون میگن فلانی خیلی حساسه،
یا آقایون تو فلان موضوعات خیلی دقیقند،
یا خانمها خیلی احساساتی اند،
بعد ما بر طبق این پیش فرضها،
یه کارایی میکنیم،
یه حرفهایی میزنیم،
شاید حتی یه عذرخواهی هایی میکنیم،
اما طرف مقابل حتی ذره ای متوجه دلیل و حکمت برخوردهای مثلا حساب شده ی ما نمیشه!
چون اصلا تو اون دسته بندی جای نمیگرفته!
و ما اساسی سنگ رو یخ میشیم!
گاهی نباید به این تقسیم بندی ها فکر کرد،
فقط باید کار درست رو انجام داد.
با علت موجه یا بی علت موجه!
فقط باید کار درست رو انجام داد،
همین و بس!
+شاید برای مخاطبی خاص!
چقدر احساس غرور و افتخار بهم دست داد،
وقتی که عکس دوستم رو پروفایلش دیدم،
که رفته ایتالیا،
و همونقدر که اینجا محجوب بود،
آنجا نیز هم.
+دوست من در زمره ی محجبین قرار نمیگیره،
اما بی حجاب و بد حجاب هم نیست.
یک حجاب معمولی اما مبتنی بر عقیده.
و این دلنشینه برای من.
بهش افتخار میکنم :)
میگن وقتی کسی با شما حرف میزنه،
ارتباط چشمی برقرار کنید،
و بهش نگاه کنید
تا بدونه که کامل دارید گوش میکنید.
حالا دیروز پسرک به من میگه:
میشه من یه بار با شما حرف بزنم،
شما به من نگاه نکنی؟!
:|
با اینکه وقتی خمار نیستم دوست دارم خمار باشم،
اما وقتی خمارم دوست دارم خمار نباشم!
+جا داره به افتخار این پست کلاه از سر برداریم! :))
و امروز دوباره تجربه ی یک سال قبل برام تکرار شد.
دوست دارم نتیجه ی این تجربه هم،
مثل تجربه ی پارسال باشه.
لطفا خدایا.
لطفا.
امشب مستر و پسرک رفتن به یک مراسم عروسی،
من و گل پسر هم رفتیم به یک مراسم عزا!
+یه همچین هماهنگی احساسی ای داریم با هم!
گاهی هوش هیجانیم به زیر صفر میرسه!
و امکان خود آرام سازیم رو از دست میدم!
میخوام به خودم حق بدم اصلا!
چرا حق ندم؟!
من حق دارم از کسی بخوام که مدام بهم تیکه نندازه!
و اصلا مهم نیست که این حرف من ناراحتش میکنه یا نه!
+وای چقدر سخته اینطوری بودن!
اما میخوام همینطوری باشم.
باید سرت شلوغ باشه،
باید همپا داشته باشی،
باید وسایل ارتباطیت قطع باشه،
باید یه عالمه کار داشته باشی که وقت نکنی به چیزی فکر کنی،
باید یکی باشه که باهات بیاد پارک،
باید موبایلت یه هفته گم و گور باشه،
باید هی بری بیرون،
هی بری دانشگاه،
هی پایان نامه بنویسی،
هی کار تحویل بدی،
درسته که این وسط قدری عصبی میشی؛
و احتمالا بچه هات باید ترکشهاشو تحمل کنن،
اما لااقل کمتر به غم فراق مشغول میشی،
به غم اینکه پنج روزه که مسترت نیست...
باید سرت شلوغ باشه..
وقتی دچار تضارب احساسی میشی!
:|
+گاهی دوست میدارم یک حسی رو تجربه کنم،
یا در هنگام بروز اون حس در یک اتفاق برای دیگری، به جای او باشم،
اما بعد می بینم هم اون حس رو تجربه کردم،
هم شبیه اون اتفاق رو.
اما انگار یه عمقی تو حس دیگران تصور میکنم،
گه در احساسات خودم نیست!
چرا و چطور؟ نمیدونم!
شاید چون از دغدغه های اونها بی خبرم،
و از دغدغه های خودم مطلعم.
در هر حال زندگیِ بی دغدغه واقعا چیز خوبی میتونه باشه!
اما نمیدونم وجود داره اصلا یا نه؟!
دیروز تو مراسم این بنده خدا،
معلم عربی دبیرستانم رو دیدم.
:)
+بعد از حدود 15 سال از اولین سالی که باهاش درس داشتم!
خدای من! چقدر سریع گذشته!
احساس میکردم فقط سه چهار ساله ندیدمش!
+صلواتی نثار اموات کنید. خدا خیرتون بده.
امروز صبح رفتم دانشگاه،
و فهمیدم استاد گرام خیلی دو دره باز تشریف دارن!
و باز هی فکر کردم چرا با آشنای عزیز پایان نامه برنداشتم آخه!
اما اهمیتی نداره من کار خودمو میکنم و دفاع میکنم. :)
برای ویرایش کارم، رفتم تو سایت دانشجویان دکترا
که حس خیلی خوبی بهم داد (عقده ای طور!)
بعد هم رفتم پرسشنامه رو برای تأیید دادم به اساتید!
کلاً چهار تا استاد تو دانشکده بود،
و از این چهارتا فقط دو تا قبول کردن پرسشنامه مو ببینن!
از کسی هم شنیدم که هفته ی دیگه کلا یونی تعطیله.
منم بدون اینکه ذره ای خم به ابرو بیارم گفتم پس همین دو تا بسه.
:)
بعد یه توفیق اجباری شد به یه دکتر سنتی سرزدم.
و کلی ایراد بر من وارد بنمود!
بعد رفتم خونه مامان،
بعدم یه ساعت و نیم با بچه ها تو پارک بودیم.
حالا هم صدای ما رو از خونه ی بی مسترمان می شنوید.
امشب چهارمین شب بی مستر بودنِ این خونه ست،
و ما نوید بازگشت ایشان را هنوز منتظر هستیم.
+امروز همه ش درود و رحمت فرستادم
بر روح پرفتوح کسی که تردد وسایل نقلیه در دانشگاه رو محدود کرد!
شاید واقعا بیش از ده هزار قدم در این آفتاب سوزان طی کرده باشم!
+خدایا کرمت را شکر :)
در راه بازگشت
دو تا دانشجوی عراقی رو سوار کردم،
دانشجوی ادبیات انگلیسی بودن.
میگم فارسی خوب صحبت میکنین،
از قبل بلد بودین یا اینجا یاد گرفتین؟
گفتن اینجا.
:)
+خیلی جالبه که آدم بره تو یه کشور دیگه با زبان متفاوت،
و بعد زبان سومی رو تحصیل کنه!