ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی‌می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+پسرکی هشت ساله،
و گل پسری پنج ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

با استاد حرف میزدم،

و احساس کردم که

خدای من!

چقدر من تند حرف میزنم!

باورم نمیشه که اینقدر سریع صحبت میکنم!

گاهی که میخوام چیزی رو توضیح بدم

سرعت اسپیکینگم واقعا بالا میره!

واقعا!

باید آرامش بیشتری به خرج بدم!



+بعد فکر کردم اون موقع هایی که عمدا تند صحبت میکنم چی میشم! :|

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۲
لوسی می

فکر میکنم اگر همینطور قرار بذارم با استاد

و روز مشخص کنم

بالاخره همکاری خانواده جلب بشه و

کارم تموم بشه!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۴
لوسی می

بنده رفتم و استاد فرمودند فلان بکن و بهمان،

و سه شنبه بیا!

بعد گفت سه شنبه ی همین ماه!

نه سه شنبه ی سال 98!

:|



+خوش انصاف تیکه شو انداخت دیگه!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۳
لوسی می

بعد از هزار سال،

صبح با استاد هماهنگ کردم که فردا برم دانشگاه.

حالا که این بنده ی خدا فوت کرده،

مامان اینا میرن تشییع جنازه،

من می مونم و دو تا بچه م!

:|



+کلا قسمت نیست انگار!

+قرار شد خواهرم بچه ها رو نگه داره! خدا به خیر بگذرونه!

+دعا کنین که فردا استاد با همه چیز خیلی خوب و منطقی موافقت کنه

و بگه تو فوق العاده ای خانم لوسی می!

و مراجعه به استاد همین یکبار برای همیشه بس باشه،

و باعث بشه که من بگذرم از این مرحله!

این مرحله ی دست و پاگیر!

باورم نمیشه کمتر از سه ماه تا مهر وقت دارم :((

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۴
لوسی می

دختری که دو روز بعد از کنکورش،

پدرش فوت میکنه...



+خدا صبر بهتون بده و پدرت رو رحمت کنه ان شالله.

+برای روح پدری که تازه از بدن جدا شده،

صلواتی بفرستید لطفا.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۳
لوسی می

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون،

ما به خاطر شرکت در مراسم سالگرد این شهید به ییلاق رفتیم.

و من هم مدتی بود دوباره به این موضوع  فکر میکردم،

لذا دیشب دوباره فهمیدم خدا منو می بینه!

و از اونجایی که میدونه من بسیارضعیف هستم؛

خودش منو انداخته تو ساده تریــــــــــــن مدل مجاهدت.

هرچند که من تا الان از پس همین هم برنیومدم،

اما از الان به بعد با اون قولِ دیشب،

و به لطف خدا قراره که از پسش بربیام.



+که من روزی قهراً باخدا تنها خواهم ماند.





+معنی نداشت نه؟!
هزار بار مدلهای مختلف نوشتمش!
حس کردم این گویاترینه!


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۰:۳۲
لوسی می

من نمیدونم فاز اینایی که تو این دو روز گذشته،

پست گذاشتن که بیاین برای موفقیت همه ی کنکوری ها دعا کنیم چی بوده!

:|

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۰:۱۱
لوسی می

مستر فردا عازم مأموریته،

و امروز من از اینکه احساس کردم او به صورت افراطی(به نظر من افراطی!)،

این شغل رو _که جز عذاب برای من نبوده_ دوست داره،

و راه به راه از سازمانِ سه نقطه شون حمایت میکنه،

شاکی شدم!



+وای خدایا من کِی آروم میگیرم؟

چرا من اینقدر ضعیفم آخه؟

چرا تموم نمیشه این کابوس؟

کِی میخوام از این توقعات مسخره م دست بردارم؟

و کِی میخوم دل و ذهنم رو آروم کنم؟

میخوام این دفعه آخرین دفعه ای باشه که از شغل مستر پیش کسی حرف میزنم!

آخرین دفعه.

به شما وعده ندادما! :دی

غرهای من در این وبلاگ همچنان ادامه داره! :)

اما به شما قول میدم دیگه هیچوقت پیش هیچ کسی در عالم حقیقی،

حتی کلمه ای از شغل مستر حرف نزنم!

نهایت صحبت من از شغل مستر، عنوان شغلش خواهد بود!

:)

قولِ قولِ قول :)



۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۳۴
لوسی می

و وای از اینکه به بخشی از تیپ شخصیتیِ خودت پی ببری،

که خودت اصلاً از اون تیپ آدمها خوشت نمیاد!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۲۸
لوسی می

و وای از اینکه احساس کنی کسی که باهاش به سفر رفتی،

منتظره تا رفتاری داشته باشی،

و براساس همون رفتار، تو رو قضاوت کنه!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۲۶
لوسی می

وای از وقتی که از کسی عصبانی باشی،

و او خونسرد و بی تفاوت رفتار کنه!

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۰:۲۴
لوسی می

رفقا ما باز داریم میریم ییلاق!

:)


+برمیگردم! ان شالله.

+خوش بگذره الهی!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۹
لوسی می

امروز با بچه ها رفتیم بیرون،

تو راه بازگشت یه آب معدنی خریدم.

الان بطری رو برداشتم و قدری آب خوردم،

بعد روی بطری رو نگاه کردم،

و دیدم شعار برندش اینه:

بنوش و شکر کن!

:)



+بسیار بسیار زیر تأثیر قرار گرفتم :)

خدا خیرشون بده.

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۶ ، ۱۲:۴۰
لوسی می

امروز پسرک برای اولین بار،

از اینکه یک کاری رو نمیتونه بکنه،

اما دیگری می تونه،

بسیار ناخشنود و گریان شد!



+البته که اون "دیگری"، یک شخصیت موهوم و خیالی و عملاً یک سوپرکید بود،

اما خب این اولین مقایسه ی تواناییهای خود و دیگران،

توسط پسرک بود.

کاری که من هرگز در موردش انجام ندادم.

و البته در صورت پرسیدنِ خودش در مورد سایرین هم،

تواناییهای بقیه رو انکار نکردم!

+اون کار چی بود؟ دومینوی طولانی چیدن!

دومینوی پسرک هی وسط کار خراب میشد :دی

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۳:۱۳
لوسی می

اون بالونهای آرزو رو یادتونه؟ (+)

تو همین سفرمون مثلا فرستادیم هوا!

با یه ماجرایی!

اولی رو که مستر جرئت نمیکرد رها کنه بفرسته تو آسمون.

چون اونجا پر از دار و درخت بود و میترسیدیم به درختی چیزی گیر کنه آتش سوزی بشه،

برای همین بهش نخ وصل کردیم که هدایتش کنیم اما خب طبیعتاً محدودش کردیم!

افتاد تو خونه ی همسایه و بعدم بدو بدو رفتیم آوردیم!

دومی رو بر اساس این تجربه بردیم به یک بلندی!

اما از بس باد اومد که بدون ذره ای مقاومت از جانب بالون محترم،

تا بازش کردیم پاره شد!

اینم از آرزوهای ما!

:))



+اینجا هم بخشی از بهشت خدا روی زمین!
۲۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۸
لوسی می