ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی‌می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+پسرکی هشت ساله،
و گل پسری پنج ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۴۰۸ مطلب با موضوع «بقیه» ثبت شده است

ماجراهای من و بابام!



+این داستان: من، بابا و عمو! :)

+برای شفای بیماران دعا کنیم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۵:۱۱
لوسی می

دیروز ناهار مهمون مامان بودیم

و بعد به طور رسمی از خونه بیرون انداخته شدیم!

خخخخ!



+باز هم همان حکایت همیشگی!

+قبول دارم که خوبه که مامان با ما تعارف نداره،

خوبه که حرفشو میزنه،

اما من دلخور میشم!

نه از گفتنش، نه از بی تعارف بودنش،

از فرکانس باااااالااااای این بی تعارفی دلخور میشم!

شاید باید راه های جایگزین توسط مامان اجرا بشه که نمیشه!

در هرحال،

مسئولیت دلخوری دیروز رو شخصاً به عهده میگیرم. :(


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۵:۰۸
لوسی می

کسی هست،

که هیچوقت ازش انتظاری نداشتم،

هیچوقت منتظر نبودم کاری برام بکنه،

کوچکترین کارها و کمکهاشو بزرگ دیدم،

هیچوقتِ هیچوقت لطف و کمکم رو ازش دریغ نکردم،

و هیچوقت تعمداً دلخورش نکردم و آزارش ندادم.

اما او بارها و بارها دلم رو شکسته،

بارها و بارها آزارم داده،

و من،

هیچوقت،

حتی ذره ای،

کینه و دلخوری ازش به دل نگرفتم،

حتی ذره ای!




+به واقع که تو جاذبه ات نه از خاک،

که از آسمان است..

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۰
لوسی می

ممنون از نجمه خانم،

که باعث شد این پست رو بخونم.



+دوزش خیلی بالا بود!

اما نیاز این روزهام، به حساب میومد.

دنبال فرصتی ام که مفصل بهش فکر کنم.

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۶:۴۶
لوسی می

اینهایی که طب سنتی خوندن

و با یه نگاه میگن تو فلان کمبود رو داری یا فلان طبع رو،

یا اونایی که روانشناسن و با یه نگاه یه عالمه چیز ازت می فهمن،

یا اونهایی که چشم برزخی دارن مثلا،

اصلا حس خوبی به آدم نمیدن!

احساس میکنم مواجهه با این آدمها،

یعنی از بین بردن حریم خصوصی خودت!

:|

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۲
لوسی می

گاهی اوقات اتفاقی که بین من و دیگری افتاده

مثل خوره میره رو روح و روانم،

و به قدری آزارم میده که تصمیم میگیرم بشینم پای تلگرام و به طرف بگم که چقدر از کارت آزرده ام!

اما خب میدونم که کارم درست نیست!

بعد کلی ترفند برای رهایی از این خوره های روانی به کار می برم،

اما خب واقعا همیشه هم اثربخش نیست.




+خیلی زورم میاد که از کسی دلخور باشم

و اونم بدونه که دلخورم

اما اصلا براش مهم نباشه و به روی خودش نیاره!

این موضوعِ بی تفاوتیِ او،

بیشتر از اون دلخوریِ اولیه آزارم میده!

این چیزی که حتی در شرایطی که حق با مخاطبم هم نیست،

بازم من اصلا نمیتونم باشم،

یعنی بی تفاوت نسبت به دلخوری مخاطب از خودم!

+چقدر بده اینطوری بودن!

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۹
لوسی می

عکس جدید آواتارم رو ببینین.

:)



+این عکسیه که گندم بانوی عزیزم از من کشیده.

دوستش دارم زیاااااد  :)

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۲
لوسی می

از سر شب فکر میکنم،

اونی که به خاطر کوتاهیش،

این همه مسافر کشته شدن،

میتونه سر راحت بر بالین بذاره؟؟!




+اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

نثار روحشون.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۹
لوسی می

رَبِّ أعوُذُ بکَ مِن هَمَزات الشَّیاطین

و أعوذُ بکَ ربِّ أن یَحضرونِ.




+امروز وقتی داشتم با خودم سر یه مسئله ای کلنجار میرفتم

این آیات به دادم رسید..

+و بگو پروردگارا از وسوسه‏ هاى شیطانها به تو پناه می برم

و پروردگارا از اینکه به پیش من حاضر شوند به تو پناه می برم (97 و 98 مومنون)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۹
لوسی می

خانم حدیدچی دباغ از اون دسته آدمهای قابل ستایش در زندگی من بود،

امیدوارم با تمام کسانی که دوستشون داری

و زندگیتو در راهشون هزینه کردی محشور بشی بانو..




*در زندانهای ساواک به همراه دخترش زندانی میشه،

و دخترش رو شکنجه میدادن و ایشون رو تو سلول کناری زندانی میکنن

که صدای فریادهای ناشی از شکنجه ی دخترش رو بشنوه،

و ایشون میگفت هر روز و هر روز آرزو میکردم که دخترم هرچه زودتر زیر شکنجه ها شهید بشه...

توضیح اضافه ای بر این نهایت سختی و مصیبتی که ممکنه بر یک مادر وارد بشه وجود نداره..

این فقط یک برش کوچک از زندگی سراسر مبارزه و سختیِ این بانوست.

+خدا بر درجاتت بیفزاد بانوی صبور که از راهت ابدا پشیمون نشدی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۱
لوسی می

اصصصصصصصلا باورم نمیشه که مستر

دیشب تو اون ساعتی که از فرودگاه برمیگشت

برام کیک تولد سفارش داده بود،

امروز رفتیم کیک رو گرفتیم و رفتیم خونه مامانم.

و من یکی از پرهدیه ترین روزهای تولدم تا به امروز رو

همین امروز، خونه مامانم تجربه کردم!

:)



+وای اصلا باورم نمیشد که مامان و بابام هردو به صورت مجزا به من هدیه ی تولد دادن!

واقعا بی سابقه بود! واقعا!

مطمئنم خودشون و مستر هم از این عدم هماهنگی تو شوک قرار گرفتن!  :))

+مستر هم از ماموریت برام چیزهایی آورد

که من نیمیش رو به عنوان سوغات

و نیمیش رو به عنوان هدیه ی تولد پذیرفتم :)

+28 ساله شدم...

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۳
لوسی می

امروز یک هدیه ی مجازی دریافت کردم،

که در نگاه اول بهترین دستاوردی که برام داشت این جمله ش بود:

"در فضای مجازی که میان نوشتن و منتشر کردن مرزی وجود ندارد،

احساسات زودگذر ما، موضوع خوبی برای منتشر کردن نیست!"




+با سپاس از شما آقای دچار :)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۸
لوسی می

امروز بابام اومد خونه مون.

راستشو بخواین باورم نمیشه که بابام هر از چندی تنهایی میاد به من و بچه ها سر میزنه!

:)



+بابای من اصلا اهل این کارها نیست!  :|

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۳
لوسی می

من به تازگی با یک خانم 31 ساله ی آمریکایی دوست شدم،

که 7 تا بچه داره.

:|


+ماشاءالله..

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۱
لوسی می

امروز خواهرم راهی زیارت اربعینه.




+زیارتت قبول خواهر.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۲۱
لوسی می