ماجراهای من و بابام!
+این داستان: من، بابا و عمو! :)
+برای شفای بیماران دعا کنیم.
ماجراهای من و بابام!
+این داستان: من، بابا و عمو! :)
+برای شفای بیماران دعا کنیم.
دیروز ناهار مهمون مامان بودیم
و بعد به طور رسمی از خونه بیرون انداخته شدیم!
خخخخ!
+باز هم همان حکایت همیشگی!
+قبول دارم که خوبه که مامان با ما تعارف نداره،
خوبه که حرفشو میزنه،
اما من دلخور میشم!
نه از گفتنش، نه از بی تعارف بودنش،
از فرکانس باااااالااااای این بی تعارفی دلخور میشم!
شاید باید راه های جایگزین توسط مامان اجرا بشه که نمیشه!
در هرحال،
مسئولیت دلخوری دیروز رو شخصاً به عهده میگیرم. :(
کسی هست،
که هیچوقت ازش انتظاری نداشتم،هیچوقت منتظر نبودم کاری برام بکنه،
کوچکترین کارها و کمکهاشو بزرگ دیدم،
هیچوقتِ هیچوقت لطف و کمکم رو ازش دریغ نکردم،
و هیچوقت تعمداً دلخورش نکردم و آزارش ندادم.
اما او بارها و بارها دلم رو شکسته،
بارها و بارها آزارم داده،
و من،
هیچوقت،
حتی ذره ای،
کینه و دلخوری ازش به دل نگرفتم،
حتی ذره ای!
+به واقع که تو جاذبه ات نه از خاک،
که از آسمان است..
ممنون از نجمه خانم،
که باعث شد این پست رو بخونم.
+دوزش خیلی بالا بود!
اما نیاز این روزهام، به حساب میومد.
دنبال فرصتی ام که مفصل بهش فکر کنم.
اینهایی که طب سنتی خوندن
و با یه نگاه میگن تو فلان کمبود رو داری یا فلان طبع رو،
یا اونایی که روانشناسن و با یه نگاه یه عالمه چیز ازت می فهمن،
یا اونهایی که چشم برزخی دارن مثلا،
اصلا حس خوبی به آدم نمیدن!
احساس میکنم مواجهه با این آدمها،
یعنی از بین بردن حریم خصوصی خودت!
:|
گاهی اوقات اتفاقی که بین من و دیگری افتاده
مثل خوره میره رو روح و روانم،
و به قدری آزارم میده که تصمیم میگیرم بشینم پای تلگرام و به طرف بگم که چقدر از کارت آزرده ام!
اما خب میدونم که کارم درست نیست!
بعد کلی ترفند برای رهایی از این خوره های روانی به کار می برم،
اما خب واقعا همیشه هم اثربخش نیست.
+خیلی زورم میاد که از کسی دلخور باشم
و اونم بدونه که دلخورم
اما اصلا براش مهم نباشه و به روی خودش نیاره!
این موضوعِ بی تفاوتیِ او،
بیشتر از اون دلخوریِ اولیه آزارم میده!
این چیزی که حتی در شرایطی که حق با مخاطبم هم نیست،
بازم من اصلا نمیتونم باشم،
یعنی بی تفاوت نسبت به دلخوری مخاطب از خودم!
+چقدر بده اینطوری بودن!
از سر شب فکر میکنم،
اونی که به خاطر کوتاهیش،
این همه مسافر کشته شدن،
میتونه سر راحت بر بالین بذاره؟؟!
+اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
نثار روحشون.
رَبِّ أعوُذُ بکَ مِن هَمَزات الشَّیاطین
و أعوذُ بکَ ربِّ أن یَحضرونِ.
+امروز وقتی داشتم با خودم سر یه مسئله ای کلنجار میرفتم
این آیات به دادم رسید..
+و بگو پروردگارا از وسوسه هاى شیطانها به تو پناه می برم
و پروردگارا از اینکه به پیش من حاضر شوند به تو پناه می برم (97 و 98 مومنون)
خانم حدیدچی دباغ از اون دسته آدمهای قابل ستایش در زندگی من بود،
امیدوارم با تمام کسانی که دوستشون داری
و زندگیتو در راهشون هزینه کردی محشور بشی بانو..
*در زندانهای ساواک به همراه دخترش زندانی میشه،
و دخترش رو شکنجه میدادن و ایشون رو تو سلول کناری زندانی میکنن
که صدای فریادهای ناشی از شکنجه ی دخترش رو بشنوه،
و ایشون میگفت هر روز و هر روز آرزو میکردم که دخترم هرچه زودتر زیر شکنجه ها شهید بشه...
توضیح اضافه ای بر این نهایت سختی و مصیبتی که ممکنه بر یک مادر وارد بشه وجود نداره..
این فقط یک برش کوچک از زندگی سراسر مبارزه و سختیِ این بانوست.
+خدا بر درجاتت بیفزاد بانوی صبور که از راهت ابدا پشیمون نشدی.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
اصصصصصصصلا باورم نمیشه که مستر
دیشب تو اون ساعتی که از فرودگاه برمیگشت
برام کیک تولد سفارش داده بود،
امروز رفتیم کیک رو گرفتیم و رفتیم خونه مامانم.
و من یکی از پرهدیه ترین روزهای تولدم تا به امروز رو
همین امروز، خونه مامانم تجربه کردم!
:)
+وای اصلا باورم نمیشد که مامان و بابام هردو به صورت مجزا به من هدیه ی تولد دادن!
واقعا بی سابقه بود! واقعا!
مطمئنم خودشون و مستر هم از این عدم هماهنگی تو شوک قرار گرفتن! :))
+مستر هم از ماموریت برام چیزهایی آورد
که من نیمیش رو به عنوان سوغات
و نیمیش رو به عنوان هدیه ی تولد پذیرفتم :)
+28 ساله شدم...
امروز یک هدیه ی مجازی دریافت کردم،
که در نگاه اول بهترین دستاوردی که برام داشت این جمله ش بود:
"در فضای مجازی که میان نوشتن و منتشر کردن مرزی وجود ندارد،
احساسات زودگذر ما، موضوع خوبی برای منتشر کردن نیست!"
+با سپاس از شما آقای دچار :)
امروز بابام اومد خونه مون.
راستشو بخواین باورم نمیشه که بابام هر از چندی تنهایی میاد به من و بچه ها سر میزنه!
:)
+بابای من اصلا اهل این کارها نیست! :|
من به تازگی با یک خانم 31 ساله ی آمریکایی دوست شدم،
که 7 تا بچه داره.
:|
+ماشاءالله..