ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی‌می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+پسرکی هشت ساله،
و گل پسری پنج ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۴۰۸ مطلب با موضوع «بقیه» ثبت شده است

بدتر از غربت در شهر غریب،

غریب بودن در شهر خودت،

و در میان اقوام و آشنایان خودته...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۴
لوسی می

چند وقت پیش،

یه اشتباهی کردم،

که به وضوح تاثیرات منفیش رو دارم تو زندگیم می بینم.

کاملا احساس میکنم که دارم تاوان اشتباهم رو پس میدم..

شاید احساسم درست نباشه،

شاید توهم باشه،

اما هست.




+دستم رو بگیر که درمونده شده م.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۶:۳۶
لوسی می

گاهی دل از غم مالامال میشود

از این قبیل قضایا در زندگی انسان هست؛

چه زندگی فردی، چه زندگی اجتماعی

امّا عزم و اراده باید راسخ بماند،

گام باید محکم برداشته بشود؛

غمهایی هست که کوه‌ها را میشکند،

[ولی‌] انسانِ مؤمن را نمیتواند بشکند؛

راه را باید ادامه داد..



+راه را باید ادامه داد...

+رهبر انقلاب_حفظه الله

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۱
لوسی می

روز سختی داشتم.

تنهای تنهای تنها!




+البته تنهاییِ خودخواسته ای بود!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۶
لوسی می

خدایا بیا و منت بذار و لطف کن و مثل همیشه ستار العیوب باش!

لطفا!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۶:۱۳
لوسی می

یکی هست که خیلی دلم میخواد بهش گیییییییییررررر بدم!

اما خب میدونم گیردادن کار سخیف و مسخره ایه!

أه!

عجب روزی شد امروز!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۴
لوسی می

چقدر بعضیا بدبختن!

تنگ نظری و ضیق صدر یک بدبختی خیلی بزرگه.

نیست؟


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۳
لوسی می
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۰
لوسی می

دو تا همسایه ی جدید به جمعمون اضافه شدن.

یکی یک پسر شش ساله داره،

و دیگری یک پسر سه سال و نیمه!

وای انقدر من ذوق کردم به خاطر همبازی یافتن برای پسرکم!

و ذهنم رفت تا همه ی بازی های پسرونه ی تو پارکینگ و حیاط،

تا حتی مدرسه رفتنها و همکلاس شدنها!!



+دعا کنین همسایه های خوبی برای هم باشیم.

اون همسایه سیگاریه رفت! :دی

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۳
لوسی می

تلویزیون تماشا میکردیم،

تبلیغ روغن سرخ کردنی:

پسرک گفت مامان از اینا برام درست کن.

گفتم باشه.

تبلیغ بعدی پودر کیک:

مامان از اینا برام درست کن!

باشه!

تبلیغ بعدی یخچال:

مامان از اینا برام درست کن! (مواد داخل یخچال)

تبلیغ بعدی شهربازی:

بابا منو ببر اینجا!

تبلیغ بعدی بازی فکری:

بابا از اینا برام بخر!


و یهو بی هیچ پیش زمینه ای جز همین حرفهای پسرکم،

غم دنیا روی دلم نشست،

از تصور احساس پدرها و مادرهایی که

وقتی بچه هاشون این حرفها رو میزنن

تو دلشون خدا خدا میکنن که بچه شون فقط ببینه و خیلی زود فراموش کنه..



+کاش خدا هیچ کس رو تو هیچ زمینه ای شرمنده ی خانواده ش نکنه..
+چی شد این همه به سمت مصرفگرایی پیش رفتیم؟؟!
الهکم التکاثر..

حرص بیشترداشتن شما را غافل کرده.(1 تکاثر)
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۵:۲۴
لوسی می

همانا سخت‏ترین مردم از حیث بلا پیغمبران‏ند،

پس جانشینان آنها ...

خداى تعالى دنیا را ثواب از براى مؤمنی قرار نداده است

و نه سزا براى کافرى.

و کسى که دینش تنگ است و عقلش ضعیف است، کم باشد بلایش.

و همانا بلا تندتر است به سوى مؤمن پرهیزگار از باران به سوى آرامگاه زمین.



+حدیث پانزدهم از کتاب چهل حدیث امام.

+انسانى که از ولى نعمت خود،

که هزاران هزار نعمت دیده و همیشه مستغرق نعمتهاى اوست،

یک بلیّه دید زبان به شکایت پیش خلق گشود،

چه ایمانى دارد و چه تسلیمى در مقام مقدس حق دارد؟

پس درست است که گفته شود کسى که صبر ندارد ایمان ندارد.

+اینو الان خوندم.

مو به تنم سیخ شد و حسی عجیب در سلولهام دوید که شاید برای شما هم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۶:۱۰
لوسی می

وقتی می بینم که کسی همسرش رو "رفیق جان" صدا میکنه،

و من میییییرممممم تو فکر!

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۲
لوسی می

روز کوزت گونی دارم.

بسیار خسته ام،

مریض احوالم،

گل پسر هنوز خوب نشده،

من هربار می بینمش عذاب وجدان دارم،

خونه شلوغه،

از صبح ده بار اتاق بچه ها رو مرتب کردم باز مثل روز اولشه!

مستر رفته ماموریت،

و پدر و مادرشوهر تا دو ساعت دیگه میان اینجا.

و من احساس میکنم گاهی سر نزدن به کسی که دست تنهاست،

لطف بزرگتری است نسبت به سر زدن بهش!



+بعد از چند پستِ شنگول وار امروز اوضاعم این گونه ست.

+تازه صبح بابام اومدن بهمون سر زدن و من تونستم با حضور بابا پیش بچه ها، قدری کارها رو پیش ببرم.

بابام هنوز از ماجرای روز آشتی ما و پدرشوهر شاکیه.

و به نظرش واقعا موجودات عجیبی هستند این قوم شوهر من! :|

برعکس اقوام دامادمون که به نظر بابام از اقوام خود ما هم خیلی سرترن! :))


+بعدا نوشت: بعد از تموم شدن بدبختی ها و کوزت گری ها،

که پدر و مادر شوهر اومدن و رفتن،

فکر کردم که خوب شد اومدن!

اگر نمیومدن من ناچار بودم سه چهار ساعت بیشتر، تنهایی بچه ها رو سرگرم کنم

و احتمالا با این احوالاتی که امروز داشتم

دیگه کششی برام نمی موند.

خدا خیرشون بده در هر حال که به فکر ما بودن.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۹
لوسی می

امروز خونه مادرشوهر اوضاع خیلی خوب بود!

مستر میگه این همون دوری و دوستی ایه که همه میگن!

:دی



+البته خدایی من هیچوقت با کینه و دلخوری خونه شون نرفتم

و هر وقت رفتم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده رفتم!

اما خب.. حرفهای امروز رو شنیدن برام خیلی راحت تر و بی غرض تر به حساب میومد تا قبل!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۸
لوسی می
برای دوستی عزیز.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۵:۲۸
لوسی می