برای یک تایپیستِ نسبتاً حرفه ای مثل من،
بی اسپیسی بد دردیه رفقا!
بد دردیه!
+اینه که عطش پست نوشتن رو در وجودم خفه میکنه!
:((
برای یک تایپیستِ نسبتاً حرفه ای مثل من،
بی اسپیسی بد دردیه رفقا!
بد دردیه!
+اینه که عطش پست نوشتن رو در وجودم خفه میکنه!
:((
مستر ماموریته،
و من به پسرک وعده ی کیک پختن بعد از خواب رو دادم.
خودمم خیلی دلم میخواد برم بخوابم،
اما خواب بودن در وقت اذان مغرب رو اصلا دوست ندارم.
دیشب حس و حالم مثل کسی بود
که تو یه قرعه کشی بزرگ شرکت کرده،
و انگار بخت و اقبال زیادی برای برنده شدن داره!
+دعا کنید هر آنچه به صلاحمونه همون بشه.
+عتبات ثبت نام کردم و قسمت نشد.
دارم فوتبال تماشا میکنم.
بعد از حدود 10-12 سال،
اولین فوتبالیه که دوست دارم ببینم!
نمیدونم کاشی چی چیاکی با رئال مادرید!
خدایی این تیم ژاپنی خیلی خوب بازی میکنه.
با تمام علاقه و احترامم نسبت به زیدان،
دوست دارم ژاپنیها ببرند!
+همین الان رئال یه گل زد! :|
+رئال قهرمان شد،الانم دارن شادی میکنن.
هوراااا! خب خوشحالم! به خاطر همه شون!
(یه همچین آدم باری به هرجهتی هستم من! :دی)
بالاخره پذیرایی و راهروی ورودی اتاقها رو جمع کردم!
از روز خونه تکونی، شلوووووغ مونده بود!
+بازم سرعت عملم خوب بود!
شما که نمیدونین وضع خونه چطوری بود!
قضاوت نکنین! :دی
امروز از شلوغی خونه حسابی کلافه شده بودم،
که به مستر گفتم کاش اتاق ما و بچه ها رو جابجا کنیم،
یهو مستر در حرکتی غیرقابل باور* بلند شد
و اتاقهای فوق شلوغ ما رو جابجا کرد.
الان انقدر خوب شده،
انقدر فضای خونه دلباز تر شده،
انقدر آرامش روانم بیشتر شده که خدا میدونه.
+اتاق بچه ها واااااقعا به اتاق کودک تبدیل شده،
اتاق ما هم به اتاق والدین!
قبلا یه عالمه چیز مجبور بودم تو اتاق بچه ها بذارم (تو اتاق خودمون جا نبود!)
که به بچه ها ربطی نداشت.
و همین هم کلی رو اعصابم بود..
الان پذیرایی چیزی فراتر از حد تصور شلوغ و به هم ریخته ست،
اما روان من آسوده ست..
خیلی خوب شده! خیلی!
*کلا این حرکات از مستر بعیده! :دی
+ممنونم مستر :)
برگشتیم خونه.
و جالبه که خونه مادرشوهر فوق العاده گرم بود
با حداقل دمای رادیاتور و متراژ دو برابر خونه ی ما!
و خونه ی ما واقعا سرده با ماکزیمم دمای رادیاتور و متراژ نصف خونه اونا!
:|
+نگران بچه هام،
این دو روز آخر تمام علایم سرماخوردگیِ دائمیِ گل پسر محو شده بود..
اصلا تحمل مریضیِ دوباره رو ندارم.
امروز در اقدامی خودجوش و ناگهانی
برای دومین بار به عنوان نذری شله زرد پختم.
:)
+خدا قبول کنه از همه تون.
تک تکتون رو هم به اسم دعا کردم.
یه دعا هم برای کل وبی ها کردم!
الهی که همه حاجت روا باشین.
چطور فراموش کردم که امروز مسجد برنامه داره؟؟!
+بی خیری یعنی اینکه
آدم از روز شهادت،
برای رسیدن به کارهای عقب مونده ش استفاده کنه.
و فراموش کنه که امروز روز مصیبت و روضه ست..
امروز رکورد زدیم!
تا ساعت یازده با گل پسر خواب بودم!
اونم در شرایطی که پسرک از نمیدونم ساعت چند بیدار بود!
اصلا باورم نمیشه!
پسرکی که هرگز اجازه نمیداد من حتی یه ربع در زمان بیداریش چشمامو ببندم،
الان به سنی رسیده که کاملا مستقله
و من حتی اصلا نمی فهمم چند ساعته که بیدار شده!
+خواب خوبی نبود! دلتون نخواد!
وقتی بیدار شدم رسما خشک شده بودم
و اگر پسرک رو ستون فقراتم راه نمیرفت نمیتونستم اصلا از جام بلند شم.
پسرک کاملا گرسنه شده بود و وقتی بیدار شدم داشت لواشک میخورد!
خوشحالم که ناهار امروز رو دیشب آماده کرده بودم!
امروز پنجره هامون رو با پلاستیکهای ضخیم پوشوندیم
و درها رو هم درزگیر زدیم،
به امید قدری اعتدال دما!
اما زهی تصور باطل!
+خیرسرمون پنجره هامون دوجداره ست!
به قول مستر، بساز بفروشی همینه دیگه! :|
وای بر کم فروشان! (1 مطففین.)
مستر از ترس لغو و تاخیر شدید پروازها
داره با قطار برمیگرده!
الان سوار قطاره
و تا فردا تو راه خواهد بود..
در همین لحظات
مستر داره بساطشو جمع میکنه
که برای چند روز ما رو تنها بذاره..
+و یکی از بزرگترین چالشهایی که باهاش درگیره
اینه که کدوم جورابشو بپوشه! :دی
+آآآآی مستر! هنوز نرفتی اما دلم برات تنگه..
داریم از سرما رسماً یخ میزنیم!
یخ، یخ و یخ!
تنها توصیفی که میتونم از وضعیت خونه مون ارائه بدم!