در تمام ورزشکاران المپیک
دلم میخواست سجاد مردانی برنده بشه و طلا بگیره،
که نشد دیگه..
:(
+حالا اشکال نداره. ان شالله برنز :)
در تمام ورزشکاران المپیک
دلم میخواست سجاد مردانی برنده بشه و طلا بگیره،
که نشد دیگه..
:(
+حالا اشکال نداره. ان شالله برنز :)
تصمیم گرفته بودیم که دو سه روزی با مامانم و بچه ها برم سفر.
مستر موضعش نامعلومه،
نمیگه نرو! اتفاقا میگه برو!
اما به نظر نمیرسه که از ته دلش راضی باشه.
نمیدونم چه کار کنم..
مستر میگه برو، نهایتش فکر میکنم رفتی ماموریت!
:)
+حقیقت اینه که من هیچ سفری رو به بودن در کنار مستر ترجیح نمیدم!
حتی اگر مستر مدام تلویزیون ببینه و من این گوشه ی خونه به وبلاگم برسم!
بعد از نزدیک 20 روز از اسباب کشی،
امروز مستر بود،
و کلی از کارهایی که مدتها بود به خاطر غیبت مستر به تاخیر میفتاد رو انجام داد.
وای که کلی آرامش بهم تزریق شده!
فردا هم قراره اتاق ما رو تموم کنیم
و دیگه فقط می مونه کابینت هاااا..
برای اولین بار در عمر پنج ساله ی وبلاگ نویسیم به بازی وبلاگی دعوت شدم.
و کلی هیجان زده شدم که کسی منو دعوت کرده! :دی
و همون دقایق اول که اسممو دیدم به تک تک سوالات هی فکر کردم که چی بنویسم! خخخخ!
عقده ای بازی به تمام معنا!
حالا بعد از فروکش کردن هیجانات،
در این بازی شرکت میکنم که به دعوت و لطف آقای فروتن احترام گذاشته باشم.
انقدر خسته ام که اصصصلا حال ندارم کار کنم.
خونه ما هنوز به حالت نرمال نرسیده
امروز پدرشوهر میاد
و ما دیروز رفتیم و خونه ی سابق رو تمیزکاری کردیم
و وقتی برگشتیم من اصلا نفهمیدم اعضای خانواده هرکدوم کی و کجا خوابشون برد!
+منم باز دارم فکر و خیالات میکنم!
امروز مستر به زور(!) در معرض تغییر وضعیت قرارداد شغلی قرار گرفت.
بهت تبریک میگم مسترم.
:)
دو هفته از سکونت ما در این خونه میگذره
و شاید یکی از پر رویدادترین ایام زندگی من بوده باشه.
دو هفته پرررررررر از احساسات متفاوت
که بعضی هاش به غایت نایابه و در زندگی آدمها خیلی کم اتفاق میفته
باورم نمیشه این دو هفته این قدر عجیب گذشته باشه..
+احساسات مادرانه،
همسرانه،
و شخصی
و توهمی!
وقتی پدرشوهر متوجه میشه که ما عازم دیار ییلاقی هستیم
و با مستر تماس میگیره که بگههههه
خانمتو نیار خونه ما!!!
+الحمدلله..
+برای شرکت در مراسم چهلم این شهید میریم..
خدای من!
تو عجب برزخی گیر کردیم!
فقط میتونم بگم ممنونم ازت
که لااقل مدتها پیش الارمشو بهمون داده بودی..
این روزها تسلیم ترم..
و چقدر خوب مثال حضرت مریم رو برام آوردی
تا دلم آروم بگیره..
اما دل من قدری زیاد تو آشوبه..
خدایا نمیدونم چی ازت بخوام
ازت خیر، عافیت، رضایت و تسلیم میخوام..
کمکمون کن لطفا.
یه هفته ست که تو این خونه ایم
و هنوز پرده ی اتاق نصب نشده و من نمیتونم برم تو اتاق
هنوز برقها خرابه و لامپ نداریم
هنوز کاشی و سرامیک خونه کنده ست،
هنوز کابینتهامون رو هواست و ما منتظر اتمام سفر این بابا هستیم،
هنوز کلی از بساطمون تو خونه ی سابق باقی مونده
هنوز آب چک نداریم،
هنوز، هنوز، هنوز....
واااااای که من چقدر خسته ام..