نمیدونم چه کار کنم..
اینطور که به نظر میرسه عوارض این تصمیم خیلی زیاده..
نمیدونم چه عوارضی داره..
شایدم زیادی وسواس به خرج میدم!
:|
نمیدونم چه کار کنم..
اینطور که به نظر میرسه عوارض این تصمیم خیلی زیاده..
نمیدونم چه عوارضی داره..
شایدم زیادی وسواس به خرج میدم!
:|
یه کم زیادی خوش خوشان و خلوت اسباب کشیدیم!
به نظرم به اندازه ی یه وانت وسیله تو خونه مونده!
وانت میخوام!
میخوام زودتر تموم شهههههه!
دورهمی خونه ی یکی از رفقا دعوت هستیم
و من که تصمیم گرفته بودم لباسها رو نیارم
الان هیچی ندارم که بپوشم و برم!!
:|
+با همون وضعی که داشتم رفتم،
خب دلم تنگ شده بود برای رفقا..
سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجدالحرام الی المسجد الاقصی
الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر
+سوره اسرا آیه ی ۱
+تو را عاشقم..
و امشب یکی از آخرین شبهاست.
و یا حتی آخرین شب..
حس غریبی دارم
شاید مثل حس غریبی که یک مرغ مهاجر دارد..
حس دلتنگی برای تک تک لحظات اینجا..
برای تک تک لحظه های پر از عشششق اینجا..
من اینجا عاشق شدم..
هنوز صدای منو از خونه ی سابقمون می شنوید!
ما هنوز اینجاییم
چون همچنان چیزهایی برای سر و سامون دادن وجود داره.
در تمام طول اسباب کشی نگران یخچال بودم فقط! :)
تنها وسیله ای که از پله ها بالا اومد
همه چیز رو با آسانسور بردن بالا،
کلی هم پول گرفتن!
:|
ما امروز اسباب کشی داشتیم
و باز همه ما رو تنها گذاشتن!!
+برای من که تجربه ی غربت در زمان زایمان رو داشتم،
این موضوع اصلا و ابدا ذره ای اهمیت نداشت
اما مامانم خیلی دلخور شد..
فکر کنم به روی همه بیاره!!
:|
فردا ساعت دوازده ظهر
قراره بارمون رو ببندیم و بریم.
هنوز کار ناتمام زیادی دارم...
خیلی زیاد...
+البته تصمیم دارم اون خونه رو خیلی شلوغ نکنم،
و شلوغ کننده ها رو فعلا تا مرتب شدن اونجا نبرم،
مثل اسباب بازی ها، لباسهای مجلسی و غیرضروری و امثالهم..
+بعدا نوشت: این پیشنهاد خوبی نبود! بهتره همه رو یه باره ببری قال قضیه رو بکنی!
امروز احتمالا در آخرین روزی که تو این خونه منتظر مستر بودم که از سرکار برگرده،
بچه ها رو صبح به آخرین آب بازی در این خونه دعوت کردم،
و بعد از یک آب بازی و حموم حسابی،
دو ساعت خوابیدن،
و خیلی ایده آل اینکه خوابِ شبشون به خاطر خواب ظهر به تعویق نیفتاد.
+همچنان به ایده آلم فکر میکنم به این که بچه هام هشت، هشت و نیمِ صبح بیدار بشن،
بعد از یک بازیِ حسابی یا پارک رفتنِ انرژی بر،
ساعت یک نهار بخورن و بخوابن تا سه و نیم، چهار،
و بعد شب ساعت ده بخوابن!
وای خدا چقددددددر این زندگی برای من میتونه شیرین باشه...
چقدر آخه؟!
+البته این ایده آل برای پسرکه. برای گل پسر قدری زوده و انتظار دارم بیشتر بخوابه. :)
اصلا وقت ندارم بیام پست بذارم
وقتی هم که وقت دارم میام می بینم نت قطعه!
:|
خب بنده رفتم دندان پزشکی
و با فاجعه بار ترین نتیجه ی معاینه ی تمام عمرم مواجه شدم.
:(
+یه دندونم عصب کشی میخواد که من نمیخوام زیر بار برم :(
قدری آرامش به خونه برگشت.
از پست قبلی که گذاشتم من در اعصاب داغون هستم تا همین الان.
که مستر و پسرک رو برای خرید فرستادم بیرون،
و گل پسرِ به غایت جیغ جیغو و غرغرو شده رو خوابوندم!
در سکوت محض خونه برای خودم چای با عطرگل دم کردم،
و اومدم اینجا.
+به خاطر همه ی اعصاب داغونم و گل پسر قرار عصرونه مون رو هم کنسل کردیم.
+احساس خستگی میکنم، اسباب کشی که کشدار بشه آدم حسابی خسته میشه..
اونم بدون کمک، و با دو تا پسر بچه ی ماشالله حسابی شیطوووون که من هی جمع میکنم و اونها هی میریزن..
+تاریخ این پست رو ببینین؟
اون روز برای جمع کردن شستمشون.
از اون روز من چند بار این اسباب بازی ها رو برای اسباب کشی جمع کرده باشم خوبه؟؟!
که الانم انگار نه انگار و زندگی مثل قبل در اتاق بچه ها جاری است!!
فرشهامونو داده بودیم بشورن حالا آوردن و به شدت ولو هستن انگار آهارشون رسما از بین رفته
و هنوز نشده بازشون کنم ببینم چی از آب درومده!
و احساس میکنم اصلا خوب شسته نشدن (به خاطر ریشه هاشون که دارم می بینم!)
و احساس حماقت میکنم که به حرف اون بابا گوش کردم
و به قالیشویی قبلیم ندادمشون.
:(
+گل پسر هم مدام داره غر میزنه..
مستر با تأخیر شدید اومده..
و موقع اومدن فرشها، مدااام هی مشغول بود و
و در نهایت هم قبض فرشها رو پیدا نکردم
و کاشف به عمل اومد که با خودش برده بوده!
:|
کلا فضای موجود رفته رو اعصابم دیگه...