روز پنجشنبه ناچار شدم یه مهمونی یهویی بگیرم.
و واقعا پدرم درومد..
دیگه آخرش داشتم گریه میکردم از وضعیت کارها!
:(
+به نام گل پسر البته.
روز پنجشنبه ناچار شدم یه مهمونی یهویی بگیرم.
و واقعا پدرم درومد..
دیگه آخرش داشتم گریه میکردم از وضعیت کارها!
:(
+به نام گل پسر البته.
اولین عروسیِ DJ دارِ فامیل رو هم تجربه کردیم!
:|
+من که اصلا نبودم و چیزی ندیدم! اینو امروز از بقیه شنیدم.
ما اصلا نفهمیدیم عروسی چی بود چی شد!
همه ش با چادر تو محوطه ی خانمانه ی باغ نشستیم :(
ولی تجدید دیدار خوب بود :)
امشب عروسی دعوت هستیم.
بعد از خیلی وقت که عروسی نرفتیم (نه اینکه دعوت نبوده باشیم)
حالا امشب ببینیم چه شبی خواهد بود.
:)
+فقط امیدوارم مراسم طوری نباشه که هی مجبور بشیم بریم بیرون دور دور!
:|
امروز به اصرار پسرک با هم کیک پختیم.
یک کیک رنگی رنگی.
:)
+تصمیم داشتم برای همسایه هم ببرم و فتح بابی در روابط باشه
اما قالب کیکم بزرگ بود خیلی ضخامتش کم شد و اصلا مجلسی نبود که بشه ببرمش!
+و فهمیدم کیک پختن با دو بچه که بچه ی کوچکتر یک ساله باشه،
بسیار بسیار سخت تر و اعصاب داغون کن تر از کیک پختن با دو بچه ست که بچه ی کوچکتر زیر یک سال باشه!!
همین الان،
ان شالله که برای آخرین بار،
درخواست مرخصی دادم.
+ان شالله که برای آخرین بار..
آمیــــــــــــــــــــــــــن!
بالاخره بعد از یک قرن انتظار
رفتیم و رسما برای دندونمون نوبت گرفتیم که از این وضعیت درش بیاریم.
گفته بودم که اوضاع دندونهام اصلا مساعد نیست.
دکتره تاکید کرد که مشکل شما از عدم استفاده از نخ دندونه
چون دندونهات خوبن،
ولی پوسیدگی بین دندانی داری!
:(
+بعله! خواستم بگم نخ دندون رو هم جزو واجبات حساب کنید.
+این یکی دکتره گفت عصب کشی لازم نیست برات ترمیمش میکنم :)
دیروز تولد یک سالگی گل پسر بود.
و برای واکسیناسیون رفتیم،
و همه مون واکسن زدیم برگشتیم!
+من و مستر واکسن عشق زدیم!
خانمه هی میگفت این واکسن عشقه!
چون از حالا به بعد هر ده سال باید دوتایی بیاین بزنین! خخخخ!
میدونم! به نظر خودمم تعبیر خانمه خیلی لوس بود! :))
ما هردو بعد از 15 سالگی واکسن کزاز و دیفتری رو نزده بودیم.
:|
+البته پسرک با ما نبود.
+قیمت هر واکسن 120 دلاره که دولت داره رایگان در اختیار میذاره.
شما هم برید بزنید لطفا و جامعه رو آلوده نکنین.
امروز مادر و پدر مستر برای اولین بار و البته پدرش برای اولین بار بعد از یک سال و نیم،
اومدن خونه مون.
واااای که اگر بدونین من تمام روز داشتم می دویییییدم!
چون هنوز وضعیت خونه، مثل خونه هایی بود که یه هفته ست اسباب کشی کرده ن!
در حالی که خیر سرمون نزدیک یه ماهه اینجاییم!
خدا رو شکر اوضاع خونه خیلی خوب شد و به کارهامون رسیدیم.
اونها هم اومدن و از خونه مون کلی خوششون اومد.
+پدر مستر گفت یکی از مهمترین وسایلی که میخواید برای خونه بخرید رو من به عنوان هدیه میخرم! (نام بردن)
به مستر میگم اگر واقعا اون چیزی که وعده داده ن رو برامون بخرن،
می پذیرم که این آشتی برای ما هم قدری باارزش تلقی بشه!
خیلی بدجنسم نه؟!
میدونم. :دی
تو یکی از پیج های اینستا،
عکس پدری آمریکایی رو دیدم که هشت ساله ازدواج کرده
و چهارتا بچه داره!
وااااای که عاشق پیجش شدم!
بس که ماشالله بچه هاش جیگرن و پشت سر هم!
فکرکنم بچه ی بزرگشون دو یا نهایتاً سه سال از پسرک بزرگتر باشه..
و بقیه به ترتیب ردیفن :)
+با کامنت گذاشتن براش و دریافت پاسخم اولین مکالمه ی واقعیم با یک آمریکایی رو هم انجام دادم! هههه ههه! :)
امروز گل پسر رو برای واکسن یک سالگی بردم مرکز
و گفت باید حتما کد ملیشو بلد باشی وگرنه واکسن نمیزنم!
:|
+بلد نبودم دیگه. واکسن رو نزد. :|
+جدیدا سیستمشون گویا مکانیزه شده و برای همین به غافلگیر شدیم و رسما برنامه ی روزانه مون کن فیکون شد!
تو دوران عقدمون یه اسباب بازی از شیراز برای پسرک خریدیم
که الان یکی از مهمترین قطعاتش تو اسباب کشی گم شده،
و اساسی رو روانمه!
+با اینکه من معمولا سر این چیزها اعصابم خرد نمیشه و برام مهم نیست
اما این یکی برام دوست داشتنی بود :(
کاش پیدا بشه..
که با واقعیتش زمین تا آسمون فرق داره..
و وقتی که چهره ی طرف رو می بینیم،
تصورمون کلا به هم میریزه..
البته که از روی چهره قرار نیست به چیزی پی ببریم،
اما خب تصویری که از شخص در ذهن داریم رو با شخصیتش پردازش میکنیم.
من الان خیلی غافلگیرانه عکس یکی از شخصیت های وبلاگی که وبش رو میخوندم دیدم،
خدایی اصلا حتی حدس هم نمیزدم این شکلی باشه!
اصلا ها!
اصلا!
:|
+البته گاهی هم خوبه که تصوراتمون به هم بریزه! :دی
+الان لابد می پرسین چطوری اتفاقی دیدمش؟
علاوه بر وب به پیجش هم سر میزدم، الان دیدم عکس خودشو گذاشته.
کابینت کاره دوباره ما رو قال گذاشت
و به شدت منو کفری کرد..
+منم انگار فقط منتظر یک بدقولی دیگه بودم
تا یهو منفجر بشم و همه ی بدقولی های تا الانِ آدمها بیاد جلوی چشمم..
نمیدونم مستر کی میخواد دست از اعتماد به آشنایان برداره!
شش سال قبل، وقتی داشتیم جهازم رو پهن میکردیم،
یه سری وسایل رو از اول به امید اینکه به زودی میرم خونه ی خودم
و بهتره اونجا افتتاح بشه،
همونطور آک بند نگه داشتم!
کم کم دیگه به نبودنشون عادت کردم
و احساس نمیکردم کمبودی هست
و خودمو با شرایط وفق داده بودم.
حالا تو این اسباب کشی
خیلی هاش رویت شده
و من دارم یکی یکی استفاده میکنم
و می بینم چه همه وسیله ی پرکاربرد داشتم و بی خبر بودم!
:|
+من اصولا آدم منطبق بر شرایطی هستم و خیلی هم مینیمالیستم.
یعنی اصلا حاضر نیستم برای چیزی که میتونم با وسایل موجود از پسش بربیام،
پولی خرج بکنم و مثلا برم برقیشو بخرم!
شایدم قدری خسیسم! خخخخ!
برای همین تا الان احساس نیاز نکرده بودم که بفهمم وسایل برقی به دردبخوری تو خونه مون وجود داره!
:|