ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی‌می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+پسرکی هشت ساله،
و گل پسری پنج ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۱۰۷۷ مطلب با موضوع «خانوادگی» ثبت شده است

من در غیاب مستر،

درمانده و ملول بشینم اینجا گریه های مداوم پسرک

با داستان های عجیب و غریبش در مورد خوابهای بدش رو گوش کنم،

و هیچ جوره نتونم آرومش کنم،

و گل پسر رو یکساعت تکون بدم و کمرم زق زق کنه و پام در حال شکستن باشه،

و از اونطرف خاطرات ماه عسل ملت رو بخونم!

آخه این انصافه؟!

:|



+آخه خدایی اینم شد زندگی؟؟!

(به لحن اون خانمه تو تبلیغات بخونین! :دی)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۱
لوسی می

مستر اومد،

با یک کیک،

و دو تا بالون آرزو!

:)



+این هدیه ش فوق العاده برام ارزشمند بود،

چون خیلی قبلتر ها وقتی دونگ یی رو پخش میکرد،

وقتی پسرک تازه به دنیا اومده بود این بالون ها رو برای اولین بار دیدم،

و به مستر گفتم چقدر هیجان انگیزه.

اما فکر نمیکردم تو ایران هم باشه تا اینکه یه بالون آرزو تو آسمون دیدیم،

گفته بودم که دوست دارم حس به آسمون فرستادن این بالونها رو تجربه کنم

و به نظرم باید خیلی  هیجان انگیز باشه.

امروز که دیدم همچین چیزی خریده کل وجودم قلب قلبی شد. :)

+البته برای فرستادنش به آسمون باید تا بازگشت مستر صبر کنیم! :)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۵
لوسی می

امروز سالگرد ازدواج من و مستره (البته به تاریخ قمری)

و مستر امشب عازم سفره.

دوباره هر هفته!



+بدیش اینه که من اصلا توانی برای کیک پختن ندارم.

+عیدتون مبارک.

+ان شالله که به حق جوانِ حضرت سیدالشهداء،

مرگ و حیات جوانان ما حسینی باشد..

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۴۶
لوسی می

امروز صبح (صبح که چه عرض کنم! ظهر!)

رفتیم پارک

تو پارک یه دور بچه های بالای سرسره رو دعوا کردم! :|

چون هی اون بالا می موندن از سرسره ی تونلی نمیومدن پایین،

پسرک هم میرفت همونجا وامیستاد تا اونا بیان پایین!

اونا هم نمیومدن!

منم رفتم بالا به همه تشر زدم که این کار درست نیست و یالا برید پایین!

یه دختری هم بود خیلی چشم سفید بود میگفت دلمون میخواد خانم!

اینجا همه دلشون میخواد اینطوری بمونن! :|

خلاصه! بعد از یک ساعت،

بکش بکش گل پسر رو از بازیها جدا کردم برگشتیم خونه،

از تاکسی که پیاده شدیم،

خانمی که تو ماشین نشسته بود با یه چهره ی فوق العاده نگران بهم گفت

خانم خیلی مواظب پسرکت باش،

خیلی شیطونه!

احساس کردم هرقدر در مقابل خستگیِ ناشی از کل کل با بچه ها

و کشیدنهای گل پسر،

و هی دنبال پسرک دویدن

و نگرانش بودن

و ندو، نرو و آروم گفتنهام

مقاومت کرده بودم،

همه ش آوار شد رو سرم!



+نمیدونم اصلا چرا چنین اثری بر من داشت جمله ی اون خانم!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۴۴
لوسی می

دیروز از اون روزهای سخت بود،

من و پسرک همدیگه رو خیلی اذیت کردیم.

و مسبب همه ش نخوابیدن ظهر پسرک بود

که هم خودشو کلافه کرده بود هم منو!

نمیدونم باید با این معضل چه کرد!

:|

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۷
لوسی می

خوشبختی یعنی زندگی در بهار!

در اردیبهشت،

با یه عدد مستر پایه،

و دو تا پسر بچه ی شیطون.



+خوشبختی یعنی بودن با تو،

که میخوای لذت زیستن در اردیبهشت رو به من نشون بدی،

و خوشبختی یعنی داشتن تو،

که اردیبهشت رو آفریدی.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۸
لوسی می

وای که ظهرهایی که پسرک نمیخوابه،

واقعا تسلط بر اعصاب برام سخته!

معمولا هم پشیمون میشم از این بی اعصابی!

نه میذاره من به کارام برسم،

نه میذاره گل پسر به خوابش برسه،

انتظار داره من بشینم باهاش بازی کنم

فقط اینطوریه که ساکت می مونه!

خب منم واقعا به تایم رسیدگی به کارهام نیاز دارم،

نمیدونم انتظار من ازش چقدر منطقیه،

اما واقعا با وجود بچه ها

درس خوندن یک ماموریت غیرممکنه!



+چه کار باید بکنم؟! :((

این پایان نامه باید تموم بشه،

کمتر از یه ماه دیگه ماه رمضون و تایم امتحاناته و بعدشم که تابستونه،

و دیگه عمراً بشه اساتید رو پیدا کرد.

+همیشه فکر کرده م که بچه ها مهمتر از پایان نامه هستند

و ارزش نداره به خاطر پایان نامه بچه ها رو فدا کنم

یا عصبیشون کنم یا هرچی!

اما الان می بینم سیاست دو سال و نیمه ی من به هیچ جا نرسیده!

:|

۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۲۹
لوسی می

در اقدامی بی سابقه،

امروز صبح قبل از پسرک بیدار شدم،

ناهار رو تا حد مکفی آماده کردم،

و بعد از صبحانه بچه ها رو با تاکسی بردم پارک!

براشون آب میوه برداشتم که هر از چندی بخورن و بهانه نگیرن.

یک ساعت و نیم بیرون بودیم،

بلال خریدیم،

و بعدم برگشتیم.

و ساعت یک ناهار خوردیم.

عااااالی بود.

الان هم بچه ها خوابن!

و میرم که بلال بپزم.

بعدم بشینم پای بساط پایان نامه م.

:)



+همه ش فکر میکنم کاش یه پارک نزدیک خونه مون بود.

پارک نزدیک خونه ی ما، نزدیکه اما رفت و برگشت تا پارک گل پسر رو خسته میکنه

خیلی هم بزرگه و تا برسیم به وسایل بازی خودش یه راهپیماییه واقعا!

برای همین دیگه قوتی برای بازی کردن براش نمیمونه،

این شد که امروز با تاکسی رفتیم یه پارک دیگه.

:)

+احساس فوق العاده ای نسبت به امروزمون و خودم دارم. :دی

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۰
لوسی می

بر مبنای مرامنامه ی خانوادگی ما،

امروز رو به عنوان روز برادر به بچه ها تبریک گفتیم.



+البته میزبانیمون مانع شد که بریم بیرون و بچه ها خوش بگذرونن،

اما خب بازم به پسرک تاکید کردم که امروز روز داداشهاست.

:)

+الهی که همه ی برادرها پشتشون به هم گرم باشه،

کَمَثَلِ امام حسین و حضرت عباس_علیهما السلام ان شاء الله.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۶
لوسی می

امروز مهمون داشتیم،

و البته هنوزم داریم،

و ما برای تدارک ناهار با بچه ها رفتیم بیرون.

من بیرون رفتن با بچه ها رو واقعا دوست دارم،

وقتی بیرون میریم احساس میکنم روز مفیدی داشتیم!

:)



+البته که معمولا بعد از نیم ساعت حسابی عصبی میشم بس که دنبالشون میدوم!

+باید یه سری بازیِ بیرون انجام بده پیدا کنم که از قدم زدن خالی و نگاه کردن به دار و درختها خارج بشه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۱۰
لوسی می

و دیشب..



+تو عجب شرابی هستی...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۲
لوسی می

پسرکم مدتیه افتاده رو دور هدیه دادن.

هرچیزی که خیلی دوست داره رو میخواد به همه هدیه بده.

یه کتاب سعدی داشت که به اصرار برای برادرم برد،

گفت این به درد دایی میخوره.

تو جعبه گذاشت،

کادو خرید و کادو کردیم و بردیم برای برادرم.

حالا امروز تصمیم گرفته برای خواهرزاده م هدیه ببره.

میگم برای چی میخوای هدیه بدی به بقیه؟

میگه برای اینکه خوشحال میشن.

:)



+عاشق مهربونی های خالصانه و بزرگمنشانه شم.

و میدونم کمتر بچه ای تو این سن و سال اینقدر سخاوتمنده.

کاش مهربون بموووونییییی مادر!

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۱
لوسی می

چند وقت پیش که پسرک رو برده بودیم شهربازی،

اونجا یه کالسکه ی متصل به اسب دید،

و اینو امروز ساخت.

:)



+لازم نیست بگم که چقدر براش غش و ضعف رفتم دیگه :)

+اصرار داشت خودش عکس بگیره، کیفیت پایین عکس ناشی از اینه.

+اون چیزی هم که رو چشماشه، عینک خودساخته شه! :)
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۵۷
لوسی می

پسرک میخواد بخوابه،

میره تو اتاقش میگه:

روی تختم شلوغهههه!

یکی بیاد کمکم کنه.

مستر میره کمکش.

پسرک:

میدونم خیلی خسته ای،

اما باور کن مجبوووور شدم صدات کنم بیای کمک!

:)



+به مستر میگم چطور غش نکردی اونجا براش؟!

:دی

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۶
لوسی می
وقتی وارد مشهد شدیم

هرجا نگاه کردم جز بهشت ندیدم!

این بار سعی کردم به دیدِ یک مسافر به شهر نگاه کنم،

همونطور که به شهرهای دیگه نگاه کرده بودم،

و وااااااااقعا مشهد خیلی قشنگه!

خیلی خیلی خیلی!

ورودی شهر که خیلی قشنگتر از همه جای اصفهان بود!

فقط مشکل اینه که اینجا بوی گل نمیده! :)))

دیگه مستر گفت الحمدلله که اینجا هم بهشت شد!

حالا با خیال راحت به زندگی کاریم میرسم!

:))



+قبل از ورود به شهر مثل همیشه حس و حال اینجا منو گرفت!

به مستر میگم واقعا نزدیک شدن به اینجا، حسی داره که هیچ جای دیگه ای نداره،

هیچ شهر دیگه ای این حسو نداره،

نه به خاطر اینکه شهر ماست!

به خاطر اینکه "تو" در این شهری!

+لا أُقسِمُ بِهذَا البَلَد، و أنتَ حلٌّ بهذَا البَلَد..

سوگند به این شهر، شهری که تو در آن جای داری..(1و 2 سوره ی بلد)

صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی.

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۷
لوسی می