ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی‌می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+پسرکی هشت ساله،
و گل پسری پنج ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۸۱۵ مطلب با موضوع «شخصی :: روزنوشت» ثبت شده است

صبح خواهرم زنگ زد و همون اول اتمام حجت کرد و گفت:

چند روزه به فکرتم، گفتم ازت یه حالی بپرسم،

ببین فقط میخوام احوالتو بپرسما!

اینکه تا الان تماس نگرفتم به خاطر اینه که هر بار مکالمات ما یه ساعت طول میکشه،

از کار و زندگی می مونیم!

حالا زود احوال پرسی کنیم بریم که من خیلی کار دارم!!


این شد که ما این بار سر و ته حرف رو زود جمع کردیم و فقط یک ساعت و چهل و پنج دقیقه با هم حرف زدیم!

و بعد هم گریه های خواهرزاده م باعث شد بگم برو، برو به بچه برس! خدافظ!

:|

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۴:۲۷
لوسی می

امروز برای اولین بار پدر و پسرها رو گذاشتم

و تنهایی به روضه رفتم.

وقتی بدون بچه ی بغل،

یا بچه ای در دست،

در خونه رو باز کردم،

و منتظر آژانس موندم،

به واقع احساس میکردم ده سال جوون تر شده م!

هههه هه!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۱
لوسی می

خدایا بیا و منت بذار و لطف کن و مثل همیشه ستار العیوب باش!

لطفا!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۶:۱۳
لوسی می

هعی روزگار!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۰
لوسی می

از اینکه من تصمیم بگیرم روضه برگزار کنم

و مستر به هر دلیل موجه یا ناموجه یا شوخی یا جدی

توش ان قلت بیاره،

به شدت دلخور میشم!



+الانم دیگه عطای روضه رو به لقاش بخشیدم و انداختم گردن مستر!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۳
لوسی می

دیروز بعد از عمری کاهلی و اعصاب و روان داغون من،

رفتیم خیابون پزشکان*

و هرچی دکتر میخواستیم بچه ها رو ببریم یه شبه بردیم.



*مرکز تجمع پزشکان شهر ما!

+گل پسر رو بردیم آزمایش.

بعدا نوشت: نتایج آزمایش نسبتا خوبه. فقط کمبود هموگلوبین

که البته دکتر پسرک میگفت برای بچه ی این سنی این مقدار اسمش کمبود نیست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۴:۳۱
لوسی می

امروز برای اولین بار از سایت نت برگ خرید کردیم.

خوب بود.

سایت خوبیه!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۱
لوسی می
دیروز برای ناهار گوشت خورشتی گذاشته بودم بپزه که پلو و خورشت درست کنم

دیدم بچه ها زودتر از ساعت دو (تایم همیشگی ناهار) میان بیرون و بهتره که همون موقع غذا حاضر باشه.

برای همین کتلت (ایده آل ترین غذای سریع السیر خانوادگی ما) پختم

و گوشتها که پخت گذاشتم تو فریزر برای امروز.

این شد که ناهار امروزمون خیلی سریع و زودتر از همیشه سرو شد.

میخوام از حالا وقتی بچه ها ظهرها میخوابن،

مقدمات ناهار فردا رو آماده کنم.

۲۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۸
لوسی می

مستر بازی میکنه و موقع باختن یا عدم همکاری مساعد تاچ تبلت

اساسی حرص میخوره!

بچه ها هم آب بازی می کنن،

منم اینور گاهی از مستر حرص میخورم،

و گاهی با مستر حرص میخورم،

و گاهی از حرص خوردنِ مستر خنده م میگیره،

و گاهی با مستر میخندم،

و گاهی از صدای خنده ی بچه ها ذوق میکنم،

و گاهی از دعواهاشون نگران میشم!



+ یهو صدای باز شدن ناگهانی شیر آب میاد

و هر دوی بچه ها وحشت زده فریاد و فغان راه میندازن!

الهی بگردم خیلی ترسیدن :))

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۷
لوسی می

من نمیدونم چرا وقتی که گوشی دست بچه هاست

یا گاهی که خودم حواسم نیست

از این همه شماره ای که تو کانتکت هام هست،

باید دستمون بخوره به شماره ی آقایون همکلاسی سابق

که کلی باهاشون تعارف دارم؟!



+واااای که مردم از خجالت وقتی که زنگ زد پرسید کاری داشتین با من؟! :|

این دومین باره که این شرمندگی رو تحمل میکنم! :((

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۴
لوسی می

روز کوزت گونی دارم.

بسیار خسته ام،

مریض احوالم،

گل پسر هنوز خوب نشده،

من هربار می بینمش عذاب وجدان دارم،

خونه شلوغه،

از صبح ده بار اتاق بچه ها رو مرتب کردم باز مثل روز اولشه!

مستر رفته ماموریت،

و پدر و مادرشوهر تا دو ساعت دیگه میان اینجا.

و من احساس میکنم گاهی سر نزدن به کسی که دست تنهاست،

لطف بزرگتری است نسبت به سر زدن بهش!



+بعد از چند پستِ شنگول وار امروز اوضاعم این گونه ست.

+تازه صبح بابام اومدن بهمون سر زدن و من تونستم با حضور بابا پیش بچه ها، قدری کارها رو پیش ببرم.

بابام هنوز از ماجرای روز آشتی ما و پدرشوهر شاکیه.

و به نظرش واقعا موجودات عجیبی هستند این قوم شوهر من! :|

برعکس اقوام دامادمون که به نظر بابام از اقوام خود ما هم خیلی سرترن! :))


+بعدا نوشت: بعد از تموم شدن بدبختی ها و کوزت گری ها،

که پدر و مادر شوهر اومدن و رفتن،

فکر کردم که خوب شد اومدن!

اگر نمیومدن من ناچار بودم سه چهار ساعت بیشتر، تنهایی بچه ها رو سرگرم کنم

و احتمالا با این احوالاتی که امروز داشتم

دیگه کششی برام نمی موند.

خدا خیرشون بده در هر حال که به فکر ما بودن.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۵:۳۹
لوسی می

دیشب تصمیم گرفتم یه شله زرد نذری بپزم!

نذریِ واقعی!

دیشب برنج رو خیس کردم

و امروز اولین شله زرد زندگیمو به صورت نذری پختم.

:)




+پسرک عااااشق شله زرده. بهش میگم این شله زرد رو دارم نذر امام حسین درست میکنم.

میگه نه! برای علی اکبر و علی اصغر درست کن!

میگم باشه. برای حضرت علی اکبر و حضرت علی اصغر به این امید که شما و گل پسر هم مثل اونها برادرهای مهربونی باشین.

میگه پس برای علی اکبر و علی اصغر و امام سجاد درست کن! نه نه! برای علی اکبر و علی اصغر و امام سجاد و امام حسین و همه شون درست کن!

بعد یه کم فکر میکنه میگه: پس دختراشون چی؟!

:)

+خلاصه که نذری ما شد نذر اهل بیت امام حسین_علیه السلام.

ان شالله که بپذیرند ازمون.

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۷
لوسی می

امروز اولین آب بازی مشترک بچه ها تو خونه جدید بود.

:)



+فکرمیکنم باید تعداد آب بازی های ممکن رو برای بچه ها افزایش بدم.

هم لذت ببرن، هم انرژیشون تخلیه بشه و هم از فوایدش بهره مند شن.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۳
لوسی می

امروز خونه مادرشوهر اوضاع خیلی خوب بود!

مستر میگه این همون دوری و دوستی ایه که همه میگن!

:دی



+البته خدایی من هیچوقت با کینه و دلخوری خونه شون نرفتم

و هر وقت رفتم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده رفتم!

اما خب.. حرفهای امروز رو شنیدن برام خیلی راحت تر و بی غرض تر به حساب میومد تا قبل!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۸
لوسی می

دیشب چنان سرمایی در وجود من رخنه کرده بود

که من سه تا لحاف درست درمون رو خودم انداخته بودم،

و به مستر میگفتم باور کن بلایی نازل شده بر من!

امروز هم از صبح رفتیم خونه مادرشوهر که گرم بشیم!

:|




+این در شرایطیه که مستر و بچه ها با یک لایه پتو خیلی راحت خوابیدن!

ولی من یخخخخخخخخخ زدم! :|

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۳
لوسی می