ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

این منم با همه ترکیباتش...

ماجراهای من و خودم!

یک عدد لوسی‌می هستم در جستجوی مهربانی :)

مستر بهم میگه تو شبیه لوسی‌می هستی!
برای همین اسمم اینه :)

+پسرکی هشت ساله،
و گل پسری پنج ساله دارم.

طبقه بندی موضوعی
کلمات کلیدی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب

۸۱۵ مطلب با موضوع «شخصی :: روزنوشت» ثبت شده است

من و مستر هر سال عید فطر برنامه ی قشنگی رو پیاده میکردیم

امیدوارم به دل مستر بیفته و امسال هم برنامه مون رو اجرا کنیم.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۹
لوسی می

آخرین سحر رمضان خود را چگونه گذراندید؟

با یک اعصاب خردی عمیق از بیدار شدنهای متوالی گل پسر

که هم تایم سحری خوردن رو بالکللللل از ما گرفت

و هم انرژی ما رو بالکل گرفت

و هم اعصاب ما رو بالکل خرد کرد

و هم پسرک رو بارها بیدار کرد

و من اصلا نفهمیدم چی به چی شد و

چطور خوابوندمش و چطور خوابیدیم!



+مثلا میخواستم این سحر آخری قدری بیشتر بهره برداری کنم.. مثلا البته.

مثل همه ی مثلا های زندگیم.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۰:۳۲
لوسی می

فردا روز مهمیه..

خیلی مهم..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۲
لوسی می

امروز به لطف حضور یکی از دوستان مهربان

قدری به وضعیت زندگیم سر و سامون دادم.

یه بخشیش قبل از حضورش برای اینکه روم بشه بپذیرمش،

و یه بخشی رو هم در حین حضورش که مثلا تو هستی حواست به بچه ها باشه.

قدری روحم آرام گرفت.

:)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۸
لوسی می

امروز افطار به صورت خیلی خانوادگی

مهمون سازمان مستر بودیم؛

دست مستر هم درد نکنه

که تو راه بازگشت برام میوه ی دوست داشتنیِ تمام اعصار زندگیم رو خرید

و من تا سر حد زنده شدن، عقده هامو رفع کردم!

:دی



+خیلی بامزه ظرفش رو دادم دست پسرک که ایشونم بخوره.

وسط خوردن هاش بدون اینکه کسی حرفی بزنه یا چیزی ازش بپرسه

یهو با دهنِ پر گفت: خعلی خوشمزه ست.. :)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۵
لوسی می

به خاطر اینکه بچه ها گرما زده نشن

نیم ساعت تا چهل دقیقه بیشتر راهپیمایی رو همراهی نکردیم،

اما تو همین نیم ساعت

دقیقا پنج بار،

وسط شعار دادن ها،

از حضور امام جمعه، نماینده های مجلس، فرماندار، استاندار و شهردار و مسئولین و غیره و ذلک

در راهپیمایی روز قدس تشکر به عمل آمد،

که قدم رنجه کردن، لطف فرمودن و منت گداشتن و امثالهم!!

:|



+ خدای من! ینی تا این حد واقعا؟؟!

سالهای پیش نمیومدن که اعلام نمی شد؟ :|

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۳:۳۵
لوسی می

برای اولین بار در عمرم ماشین برقی سوار شدم!

با پسرک. :دی

و کلی جیغ جیغ کردم بین بچه ها!

:|

گل پسر و مستر هم با هم سوار شدن.



+خوش گذشت.

جای دوستان سبز.

برید شهربازی :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۱
لوسی می

امروز برای اولین بار بچه ها رو بردیم شهربازی.

و فهمیدم که من واقعا اعصاب ضعیفی دارم!

و حتی با تماشای وسایل پر هیجان قلبم میریزه! :|

خوب بود.

یعنی عالی بود.

:)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۰
لوسی می

الان از جمع آوری و دسته بندی کتابها فارغ شدم

خیلی هاشو میفرستم که برن برسن به دست دانشجویان هم رشته ایِ خودم،

و خب خیلی هاش هم به امید ادامه تحصیل باقی می مونه.

کتابهای متفرقه هم که هست.

فکر میکردم خییییییییییییلی کتاب داشته باشیم.

حالا خیلی هست،

اما خییییییییییییلی نیست!



+به توصیه ی بعضیها یه سری کتاب رمان، خریدم و خوندم و اصلا خوشم نیومده و احساس میکنم انقدر بی ارزش و گاهی حتی سخیف هستند که نباید بذارم کسان دیگه ای هم بخوننش!

چه کارشون کنم؟! بریزم دور؟! :|

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۴
لوسی می

سالها پیش،

تو مراسم تدفین شهدای گمنام

یک سربند یاحسین برداشتم

و بعد از تدفین، به داخل تابوت دو شهید متبرک کردم.

و لحظه ای بر دلم رفت که این سربند رو به پیشانی پسرهام ببندم..

دیشب مراسم احیا بر مزار همون دو شهید بودم..

با دو پسرم...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۲:۵۴
لوسی می

دیشب هرکار کردم که روم بشه به پسرک بگم به مراسم احیا نخواهیم رفت

نشد که نشد..

برای همین برای رفتن به بقیه رو انداختم..



+چرا باید تو رو با این دل پاکت از چنین مراسم با شکوهی ناامید کنم..

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۲:۵۱
لوسی می

اون شب، اونقدر از مرگ و مواجهه با حقیقت وجودی خودم و خدا ترسیدم،

که احساس میکردم هر لحظه امکان داره ناشی از همین ترس، قالب تهی کنم..




+اولین باری که چنین حسی از مرگ به من دست داد

وقتی بود که فیلم مسیر سبز رو در نوجوانی دیدم..

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۱:۴۷
لوسی می

یا مُمیتَ الأحیاء..




+و تو مرا میراندی..

+کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش..

کی روی؟

ره ز که پرسی؟

چه کنی؟

چون باشی؟

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۱:۴۰
لوسی می

وحشتناک ترین صحنه ای که یک خانم خانه دار تو خونه ش میتونه ببینه

اینه که ببینه یک عدد مورچه

پای سوسکی رو با خودش می بره!

:|



+یهو پاشدم کل خونه رو جارو کردم و جنازه ی سوسک مذبور رو هم یافتم! :|

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۲۱:۱۱
لوسی می

بعد از مدتها دارم فیلم می بینم

هرچند که نصفه نیمه دیدمش

اما بار احساسی فیلم خیلی خیلی زیاده!

گویا قلبم زیادی رقیق شده؛

و دیگه تحمل تماشای چنین فیلمهایی رو ندارم!

از دردِ فیلم مبهوتم،

و حتی نمیتونم های های گریه کنم..



+فیلمِ دیواره ی شمالی.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۵
لوسی می